دخملکم رفته مسافرت. رفته شمال پیش مامان جون بابا جوناش. ما هم از این فرصت استفاده کردیم و دیشب تا پاسی از شب با نیوشا و جواد فیلم دیدیم. دل بعضیهام که نیومدن بسوزه!
فیلم "کشتزارهای مرگ" (killing fields) به کارگردانی "رولند جافی"؛ ماجرای حضور دوخبرنگار در جنگهای کامبوج در زمان کشتار خمرهای سرخ. کشتاری که طی اون 30 درصد مردم کامبوج قتل عام شدن.
به همه روزنامه نگاران و اهالی دردسر پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینن و همینطور به همه کسانی که فکر می کنن جنگ می تونه یه راه حل انسانی برای پایان دادن به منازعات بشری باشه.
به همه کسانی که بغضهای فرو خوردشون رو به امید خالی کردن در جنگ ، نگه داشتن توصیه می کنم این فیلم رو ببینن.
به همه کسانی که فکر می کنن و باور دارن روشهای مسالمت آمیز و بدون خشونت مقابله، یه جا باید تموم بشه، به همه کسانی که یادشون می ره بودن اسلحه در دست یه بچه 9 ساله یعنی چی؟ به همه کسانی که می خوان از دست دادن فرزندان کم سن و سالشون رو دیگران هم تجربه کنن، با وجود احترام و تاسف عمیقی که به غم بی پایانشون دارم،اما توصیه می کنم این فیلم روببینن!
باور کنیم که جنگ آغاز سرایش اندوه است نه نقطه پایان سختیها.
در صحنه ای از فیلم، مرد از کشتزاری رد می شه که توش فقط اسکلتهای معدوم شده هموطناش ریخته شده. به نظرم یکی از وحشتناکترین قسمتهای فیلمه! او جایی دیگه به خودش می گه : وقتی جنگ میاد، عشق می ره!
بوی جنگ رو دوست ندارم.بهتر بگم از بوی جنگ متنفرم.
در تمام مدت تماشای فیلم نمی دونم چرا بازیگر فیلم من رو یاد کاوه گلستان می انداخت. جسارت کاوه و اینکه چقدر خبر خوردن براش مشکل بود. می رفت تو دهان مرگ تا اون نابترین خبر رو با چشم و گوشش درک کنه . اعتقاد داشت برای نشون دادن وحشتناک بودن جنگ باید رفت سراغ بچه ها، سراغ پیرمردا و پیرزنها ؛ می رفت سراغ زنها، آواره ها و درد رو تو صورت اونهایی نشون می داد که از جنگ فقط درد نصیبشون می شه نه پول نفت و بده بستونای پشت پرده و نه حتا آزادی بیان و اندیشه و ...
یادمه کاوه تو عراق دائم می گفت نمی شه از دور بمونیم و در مورد گروه های تندروی اسلامی حرف بزنیم. باید بریم تو دلشون ببینیم چی می گن باید بریم و از نزدیک بشناسیمشون.
البته خودش هم نتونست بره اونجا. به قول خودش سیبیلاش اجازه نمی داد که چادر سرش کنه! ولی واقعیت این بود که تمام منطقه مین گذاری شده بود و هیچ بلد راهی حاضر نبود کسی رو ببره اونجا.
آخرش هم رفت روی یکی از همون مینها.
چه تلخی وحشتناکی داره این فیلم. ببینینش حتما! بعد به روزگاری فکر کنین که ....
نه، به چیزای بهتر فکر کنین!
دلم می خواد یه بار دیگه برم سراغ عکسای جنگ از عکاسهای مختلف جنگ. یادمه نوشا یه مجموعه فوق العاده داشت . امیدوارم هنوزم داشته باشه .
*
امروز صبح هم مستند " وقت خوب مصائب" ساخته ناصر صفاریان رو دیدم؛ زندگی و شعرهای احمدرضا احمدی. خوشم اومد ازش. تدوین خیلی خوبی هم داشت از بهمن کیارستمی. شعرهای احمدی مثل خواب می مونن و این مستند تا حد زیادی نمایش یا تعبیر این خوابها بود.
