با اینترنت چلاقمان توانستم فقط بعضی بلاگها را نگاه کنم. با نوشته بعضیها گریه کردم. این روزها همه اش به این فکر می کنم که چه مردم نجیبی داریم. و چقدر من خوشبختم که بین این مردم زندگی می کنم. بارها به خودم نهیب زده ام که چرا در این سالهای اخیر این همه غر زده ام از مردمی که در باور من "بی چرا زندگان" بوده اند. حالا خجالت می کشم از آنها. بلاگها را که مرور می کنم اشکم ناخودآگاه فرو می ریزد و احساس غرور می کنم.
گاهی هم مثل همان وقتی که در کنار من در راهپیمایی سکوت، کسی ، زن یا مرد، تکه ای می اندازد و خنده جمع بلند می شود، از نوشته ها و نکته ها و طنزهایی که در بدترین شرایط هم مردم ما را رها نمی کند، می خندم.
همین الان دوستم تماس گرفته. اون یه بچه یک سال و نیمه داره و این روزها خیلی وقتا بچه های ما رو نگه می داشت. ولی امروز می خواد بچه رو بذاره پیش مامانش. او کار هنری می کند و هرگز نه اهل سیاست بوده و نه اهل خیابان رفتن. ولی عجیب این است که به من از هر احتمالی حرف می زند. حتا اینکه بعد از او بر سر بچه اش چه خواهد آمد؟!!!!!! ... قرار نبود به اینجا برسیم. ما با برگ سبز و زبان سکوت آمدیم. با آرامش، با زبان منطق و گفت و گو. اعتراض طبیعی ترین حق یک انسان قرن بیست و یکم است. چرا ما را به سمت خشونت هول می دهید؟
به همه دوستانم و همه هموطنانم : امیدوارم که امشب همگی تان را سالم و سرحال ببینم. مواظب باشید!
