تبليغاتX
وارش - حالا واقعا امیدوارم م. نجات پیدا کند!
روز نویس آسیه امینی

 

مدتهاست چیزی ننوشتم. برای اینکه سه سفر پشت هم داشتم که بابامو در آورد! ولی فقط اولیش مهمه که می نویسم. با دو تا از بچه های راهی رفتیم تاکستان. و از اونجا به استان همدان تا در حدود ۴۰ کیلومتری رزن تو کوه های خشک همدان روستای کهلا رو پیدا کنیم که انصافا فکر نمی کردم اونور دنیا باشه.

این روستا محل زندگی خانواده مقتولی هست که ما داریم براشون دیه جمع می کنیم. یکی از اهالی روستا و مرد نیکی از تاکستان به نام اسدالله طاهرخانی خیلی کمک کردن. درواقع اصلا م.ع. زندگیشو یه جورایی مدیون این آقای طاهرخانی هست که خیلی قبل تر از ما برای نجات اون اقدام کرد. ولی اون فقط تونسته بود چون عضو شورای حل اختلاف تاکستانه از مراجع قضایی پول تامین کنه و چیزی حدود ۱۰ میلیون کم داشت. ما این پول رو در کمال ناباوری خودمون و در کمال بی اعتمادی به دنیای مجازی از طریق همین ارتباطات مجازی و با کمک یکی دو ان.ج.او. جمع کردیم.

جدا می گم که هنوز هم باورم نمی شه! البته پول هنوز به دست ما نرسیده و ما هنوز اونو به حساب دادگستری تاکستان واریز نکردیم.

 آقای طاهرخانی تونسته دو سه میلیون هم تخفیف بگیره و  پول باقی مونده با رضایت بعضی از کسانی که به قول صنم عزیزم پول قلمبه دادن احتمالا صرف آزادی اریوان شاگرد م. ع بشه. که الان سه سال و نیمه که زندانیه. یعنی ۶ ماه هم بیشتر از مدت محکومیتش برای ۳ میلیون پول! (فکرشو بکنین از ۱۵، ۱۶ سالگی تا الن که ۱۹ سالشه هرچی که نباید یاد می گرفت، گرفته!)

شنیدم حالش هم خوب نیست و افسردگی گرفته تو زندان و امیدوارم که بعد از مریم بشه برای اون هم یه کاری کرد که برگرده پیش خونوادش تو عراق. بماند که پدر مقتول - که بین خودمون بمونه اصلا ما رو تحویل نگرفت- از اون اصلا دل خوشی نداره.

خلاصه گزارش کامل زندگی م.ع. رو اگر هنوز نخوندین می تونین تو ماهنامه زنان بخونینش.

از کل دنیا بی خبرم الحمداله و مدتهاست که اخبار گوش نکردم و احساس رضایت کامل دارم الان اگر ازم بپرسین سوم تیر چه روزی بود باور کنین یادم نمیاد ! یه جورایی نمی دونم الته ربطش چیه ولی همش یاد این شعر می افتم که : 

 من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند!

حرف آخر اینکه تا اینجا خیلی خوب پیش رفته. ولی من دارم از ترس و استرس می میرم یه هو نکنه که نشه و این همه زحمت به باد بره.

تو راه تاکستان رفتیم و م. رو هم دیدیم. صبح همون روز باهاش حرف زده بودم و می دونستم که سه روزه به خاطر فشار عصبی زیاد بستریه و وضع روحی خوبی نداره. سراغ دخترش رو گرفتم . م. یه دختر ۱۵ ساله داره که پیش پدر و نامادریش زندگی می کنه. البته بعد از اینکه م. به زندان افتاد. می گفت اون هم وضع خوبی نداره . همش گریه می کنه و می گه منو از اینجا ببرین.

به م. گفتم خیلی ها براش سلام رسوندن. خیلی ها براش دعا می کنن و خیلی ها برای اینکه از اعدام رهایی پیدا کنه خیلی تلاش کردن.

 تو چشماش اشک جمع شده بود.  نمی تونست باور کنه که هموطنانش در سراسر دنیا برای نجاتش از مرگ حتمی همت کرده باشن. کسانی که اصلا او را ندیدن و نمیشناسن و حتا اسمش رو نمی دونن. فقط با بغض گفت: اصلا نمی دونم چی بگم. فقطخیلی ممنون. به همشون از طرف من سلام برسونین. و ... سکوت!

خب خواننده عزیز من! پرونده م.ع. هنوز بسته نشده. ما حساب پی پل رو که نازلی عزیز ( وبلاگ سیبیل طلا) در کانادا زحمتش رو کشیده بود بستیم و همینجا اعلام می کنیم که لطفا دیگه به هیچ حسابی از جمله موسسه راهی برای م.ع. پول واریز نکنین.

امیدوارم هرچه زودتر پول از کانادا برسد و امیدوارترم که این تلاشها هرچه زودتر نتیجه بدهد و بتوانیم اینجا و در سایت زنان ایران خبر خوبی رهایی م.ع. را منتشر کنیم.

  پیوست: اینم خبرش در سایت.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin