تبليغاتX
وارش - اجلاس جامعه اطلاعاتی؛ در کیش، مات شدیم!
روز نویس آسیه امینی

یکم شهریورماه – جزیره کیش

 

قرار بر این شد تا فردا صبر کنیم و ببینیم که رایزنی ها برای رفع مشکل، به کجا می رسه. ما در این محدوده آب و خاک جغرافیایی شاید به هر اتفاقی هرقدر هم عجیب و غریب باشد عادت کرده ایم. ولی تحمل نگاه دلسوزانه آموزشدهندگانی که از کشورهای مختلف برای برگزاری ورکشاپهای آموزش آی.سی.تی آمده بودند واقعا گران بود.

نگاه هایی که به هزار زبان سخن می گفت. از جمله اینکه : « ما شما را درک می کنیم و خیلی متاسفیم که مجبور به تحمل این شرایطید!» نگاهی که تلخ و گزنده بود نه اینکه از روی تلخی به ما بنگرد بلکه از این رو که آنها حق دارند فکر کنند که ما خودمان این شرایط را بوجود آورده یا دستکم به آن تن داده ایم! پذیرفته ام هر رفتاری را هرچند غیر قابل تحمل به نظر بیاید.

باری ، یکم شهریور ما نیز به بحث و تبادل نظر گذشت. گفته شد این تصمیم از سوی شورای تامین کیش که ظاهرا ترکیبی از مدیران و تصمیم گیران منطقه است، گرفته شده. سوال اینجا بود که آیا ممکن است شورای تامین سرخود تصمیمی به این مهمی بگیرد؟ تصمیمی که  می تواند با آبروی ملی یک کشور بازی کند!!!!؟

این اجلاس یک نشست کاملا علمی و تخصصی بود. جای سوال است که حضرات با اجلاسی در مورد فیزیک هم همین رفتار را خواهند داشت؟ چرا که علم فیزیک ممکن است بخشی به نام فیزیک هسته ای داشته باشد که این علم ممکن است به انرژی هسته ای مربوط شود و انرژی هسته ای به ایران و ایران به جهان و...؟

 

حتا توصیف چهره دکتر رزاقی ناراحتم می کند با چشمان به گود نشسته ای که در هر حرفی دنبال ردپایی از راه حل می گشت و گویا خود بهتر می دانست که حلی برای این معادله یافت نخواهد شد. چرا که خودش قبل از همه گفت: اول گفتند لیست مهمانهایتان را بدهید. لیست را دادیم. بعد گفتند به دو شرط اجازه می دهیم سمینار برگزار شود؛ شرط اول اینکه کسی در مورد ایران حرف نزند! دوم اینکه مسوولیت همه حرفهای زده شده به عهده برگزارکننده است!!

خب طبیعی است که هیچ کدام از این دو شرط پذیرفته نشود. پاسخ دکتر رزاقی این بوده که من به هیچ مهمان و سخنرانی نخواهم گفت که چه بگوید و چه نگوید! ... بقیه اش را می شود حدس زد دیگر.

 

نوشتن این سطور حالم را بد می کند. چیزهایی می نویسم که هی مجبور می شوم پاکشان کنم. در این وانفسایی که به کافی شاپ نویسندگان و روزنامه نگاران ( "چشمه" را بستند) رحم نمی شود حساب خود آنها دیگر معلوم است!

یک روز را عملا از دست دادیم.

 

 پول هتل قبلا پرداخت شده بود. بلیطها از قبل برای سوم شهریور خریداری شده بود و جابجا کردن هر دوی اینها خسارات و دردسرهای تازه ای داشت. بنابراین باید می ماندیم و از جزیره زیبای کیش لذت می بردیم! لذتی که مثل یک خنده زورکی بود که از پشت آن دندانهای به هم فشرده ات معلوم است.

خدا پدر این علیرضا عصار را بیامرزد که گرچه به نظر من واقعا کنسرت مزخرفی اجرا کرد، اما شب دوم کلی روحیه بچه ها را تغییر داد و البته روحیه بنده را که مردم از خنده وقتی دختر ردیف جلویی ام با دکلمه این شعر: " محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت   مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست ........." تکنو می رقصید!!!!

خلاصه اینکه اوقات ما به تماشای نقاط دیدنی جزیره، پلاژ و بازارچه ها می گذشت و اوقات برگزارکنندگان مراسم به تلخی و ناراحتی و بلاتکلیفی.

جلسه ای ترتیب داده شد تا مهمانها هم در تصمیم گیری مشارکت کنند.

حرفهای زیادی زده شد و نتیجه این شد که بهتر است مهمانها از حضور هم استفاده کنند و اگر اجلاس برگزار نمی شود دستکم اعضا، در گروه های کوچکتر کارگاههای آموزشی شان را در همان لابی هتل به صورت خیلی کوچک و در حد گفت و گو و تبادل نظر تشکیل دهند.

اما از آنجا که دیوارهای هتلی در این شرایط حتما دیوارهای پر موش تیزگوشی است، خیلی زود خبر رسید که هرگونه تجمعی حتا در لابی هتل و رستوران و هرجای دیگر با برخورد اماکن روبرو خواهد شد!

 

آب پاکی ریخته شد روی دستمان و روز دوم هم به این ترتیب سپری شد. حالا مساله این بود که با اتفاقی که روی داده چه کنیم؟ تماشا کنیم که : " این نیز بگذرد" ؟!، اعتراض کنیم؟ سکوت کنیم تا خودشان خجالت بکشند؟

پس باید بار دیگر دور هم جمع می شدیم. که شدیم.

صبح روز سوم همه در رستوران هتل جمع شدیم، همه مهمانها. عده ای پیشنهاد دادند که بیانیه ای در اعتراض به این کار نوشته شود که همه اعم از مهمان و میزبان زیرش را امضا کنند.

عده ای معتقد به اعتراض یا بیانیه میزبانان و نه مهمانها بودند. اولین معترض به این نظر بنده بودم که اصولا در کتم ( با فتحه بخوانید) نمی رود کسی توهینم کند آنهم چنین در روز و با چراغ! و درگذرم و به روی خودم نیاورم.

 

اما در این بین اتفاق دیگری هم افتاد گروهی از مهمانها معتقد به نوشتن یک بیانیه  یا گزارش آرام بودند از اتفاق افتاده به شرط اینکه همه پای آن را امضا کنند.

گذاشتن این شرط به نظر من کمی با اصول دموکراتیکی که بر فضا حاکم بود جور در نمی آمد. من حتا موافق اعتراض شرکت کنندگان بودم اما حضور مردی چون دکتر معتمد نژاد - که از نظر من بودن من وبسیاری از همکاران و همراهان در وادی ارتباطات و جامعه اطلاعاتی مرهون تلاشهای سالیان سال او برای پا گرفتن و بالیدن رشته های مرتبط با روزنامه نگاری در این کشور است – و اعتقاد و اصرار ایشان براینکه ترجیح می دهد به جای بیانیه شرکت کنندگان، میزبان گزارش از اتفاق روی داده ارائه دهد، باعث عقب نشینی ام شد.

رفتار من و آنچه به زبان آوردم عده ای از دوستانم را آزرد. عمده این دوستان، کسانی هستند که در ان. جی.او ها فعالیت دارند و طبیعتا حساسیتی که من در مورد پدر علم ارتباطات ایران نشان داددم را یک رفتار سنتی و حتا عقب مانده تلقی می کنند.

آنچه من گفتم در مورد مردی بود که در سخت ترین شرایط حاکم بر جامعه راهی مجلس شورای اسلامی شد تا به عنوان کارشناسترین کسی که می تواند در مورد قانون مطبوعات یک کشور سخن براند، مجلسیان را هشدار دهد که آنچه به عنوان قانون مطبوعات تصویب می کنند نباید مغایر با اصل آزادی بیان باشد. او با جسارت در مجلس پنجم خطاب به نمایندگان گفت که گرفتن مجوز انتشار پیش از چاپ مغایر با حق آزادی بیان است. او در تمام سالهایی که در کشور ما داشتن رشته ارتباطات ( که روزنامه نگاری یکی از گرایشهای آن است) برای دانشگاه ها غیر ضروری و یک رشته غربی غیر قابل مصرف تشخیص داده می شد، یکتنه ایستاد تا ریشه این رشته که در مدرسه عالی روزنامه نگاری خشکیده بود را زنده نگه دارد. بنابراین اگر من گفتم این مرد در جمع ما تنها کسی است که حق وتو دارد، منظورم این بوده که نباید ، و تکرار می کنم که نباید از او خواست تا به خاطر رای اکثریت تغییر منش دهد.

می گویم تغییر منش. برای اینکه اعتقاد دارم شرکت نکردن در یک حرکت جمعی معترضانه ممکن است برای بعضی به علت حفظ منافع باشد. ممکن است به علت ترس باشد ممکن است هزار دلیل دیگر داشته باشد اما این مرد که با پشت خمیده این همه راه را امده در همه عمرش ثابت کرده که نه از اهالی منفعت است و نه اهل ترس و هراس از دست دادنها. بلکه این منش اوست که اعتراضش را – اگر اعتراضی در کار باشد – به شیوه ای دیگر بیان کند.

بنابراین در مقام یک شاگرد بر خود دیدم که هرکسی در آن جمع شیوه خود را برگزیند. گفتم بسیاری از ما رسانه ای در اختیار داریم یا در آن قلم می زنیم که می توانیم حرف و نقد و اعتراضمان را بیان کنیم . بسیاری از ما می توانیم در یک حرکت جمعی اعتراضمان را نشان دهیم ولی نمی توانیم از دیگران بخواهیم که حتما ما را همراهی کنند زیرا حاضر شده ایم اعتراضمان را آرام تر کنیم.

 

دوستان عزیزی که با حرف یا بدون حرف به من معترض شدید!

 من قبول دارم که ما همیشه از تابوهایی که دور و برمان بوده ضربه خورده ایم زیرا که نتوانسته یا نخواسته ایم در برابرشان بایستیم. ولی قبول کنید میان تابوهای سیاسی ( چنانکه دوستی مثال زد) تا این تابوی علمی تفاوت از یک حزب سیاسی عقب مانده تا یک گروه علمی پیشرفته است.

 ممکن است که من نمونه ای از تضاد سنت و مدرنیسم باشم. حق هم با شماست. اما من از آسمان به زمین نیامده ام من محصول دوره گذار کشورم از همین سنتها به مدرنیسمی هستم که هنوز تا ما فاصله بسیار دارد.

اما از آن هم نمی گریزم.می پذیرمش و تلاش می کنم تحلیل یا تعدیلش کنم.

 

و بالاخره میزبان گزارش کارش را نوشت و عده ای دیگر هم ( داوطلبانه) تصمیم به انتشار بیانیه شرکت کنندگان ( بدون ذکر همه شرکت کنندگان) گرفتند که البته بنده هم از ایشان بودم.

بدین ترتیب روز سوم هم که برای من تلخی بدی به همراه داشت سپری شد.

 

نمی دانم از مجموعه دوستانی که در کیش سه روز پرخاطره را با آنها گذراندم کسی آیا خواننده این سطور هست یا نه؟ اما لازم می دانم سپاسم را نثار همه کسانی کنم که نهایت تلاششان را کردند تا حق میزبانی به جای بیاورند.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:12 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin