این مطلب زمانی در سایت زنان ایران منتشر شد که من سردبیر این سایت بودم. در همان زمان دبیر بخش اجتماعی روزنامه اعتماد هم بودم. آقای کامبیز توانا از گزارشگران خوب گروه ما بود که روزی با من درباره این واقعه صحبت کرد. اگر اشتباه نکنم واقعه مربوط بود به یک سال پیش از صحبت ما و زمانی که با همسرشان در یک پروژه ای که در خراسان به اجرا درآمده بود همکاری می کردند. پروژه مربوط بود به یکی از نهادهای زیر مجموعه سازمان ملل که به وضع مهاجران افغان مقیم ایران مربوط می شد.
داستان را که شنیدم از کامبیز خواهش کردم آن را بنویسد. متاسفانه این مطلب نتوانست در روزنامه منتشر شود. از آقای توانا خواهش کردم که اجازه دهد مطلب را در سایت زنان ایران منتشر کنم. در همان زمان این مطلب یکی از پر بیننده ترین مطالب سایت شد که بازتابهای زیادی را هم در پی داشت.
راستش چندی پیش به طور اتفاقی در وبلاگی دیدم که نویسنده اش عین آن مطلب را کپی کرده و به عنوان خبری دست اول و بدون ذکر منبع اصلی منتشر کرده است. برای وبلاگ کامنتی گذاشتم و توضیح دادم (چون بیش از دو ماه از زمان آن گذشته نام وبلاگ را فراموش کرده ام) و نوشتم که کارش اخلاقی نیست.
اما نویسنده کامنتها را پس از تایید منتشر می کرد و تا دو روز که پی گیری می کردم هنوز منتشرش نکرده بود. از انجا که فکر کردم ماجرا به همان نوشته ختم می شود، دنبالش نکردم . امروز با کمال تعجب دیدم که این مطلب غوغایی در اینترنت به پا کرده و البته خوشحال هم شدم که یک وبلاگر با حوصله آنرا در تمام منابع منتشر شده دنبال کرده است.
قصد اولیه کپی کننده گزارش نمی دانم چه بوده و بیشتر به یک بی اخلاقی شبیه است تا چیز دیگر اما به گمانم باقی دوستان را باید معذور داشت زیرا در جامعه ای که هر روز ده ها خبر می خوانی و می شنوی که یکی عجیب تر و غریب تر از دیگری است، از یاد بردن خبری که شش سال پیش در سایتی منتشر شده باشد، چندان دور از ذهن نیست. حتا اگر خودت هم نویسنده آن سایت بوده باشی.
اما نکته دیگری که به دوست خوبم مهشید عزیز باید بگویم این است که همان طور که گفتم این مطلب را من در سایت زنان ایران منتشر کردم. من نه در سایت میدان کار می کنم و نه گرداننده آن هستم. و مدیر یا ثبت کننده این سایت هم - اگر همچنان مدیرش هم باشد- هرگز ربطی به سایت زنان ایران نداشته است. (اگر چه برخی از دوستان من که با هم زنان ایران را منتشر می کردیم الان در میدان هم می نویسند)
اما یک نکته دیگر هم به تو دوست خوبم بگویم. وبلاگر ها و منتشر کنندگان سایتها الزاما روزنامه نگار نیستند. مساله حقوق نویسندگان اینترنتی برای حفظ آزادی اطلاعات یک چیز است و مساله انتظار از یک نویسنده وبلاگ یا سایت در پی گیری اخبار و گزارشها چیز دیگر.
تازه به فرض هم که نویسندگان سایتها روزنامه نگار باشند و قواعد حرفه ای کار را هم بدانند، باز هم نمی شود از ایشان انتشار داشت که هر واقعه ای را که در یک نقطه از کشور رخ می دهد و -البته از عجایب روزگار هم ممکن است باشد- دنبال کنند. آیا می دانی برای دنبال کردن همین خبر لازم است دستکم یک ماه از خانه و زندگی ات دست بشویی . با ده ها اداره و سازمان رسمی و غیر رسمی و کشوری و بین المللی مکاتبه کنی ، به مشهد و شهرستانهای دورو برش بروی و ... هزارها تومان هزینه کنی تا بتوانی رد این زن را که معلوم نیست در ایران است یا افغانستان یا کجای کره خاکی دنبال کنی؟ و تازه برای کجا؟ برای وبلاگ یا سایتی که دنبال کردن این خبرها را منتشر کند؟
مهشید جانم، این را کمی درد دل هم به حساب بیاور. می دانی که من دستکم برای خبرها و گزارشهای خودم این کار را کرده ام. اما نتیجه ان را هم می دانی؟! نتیجه آن این است که بعد از شش ماه دویدن به دنبال یک گزارش، بابت آن گزارش ۱۳۰ هزار تومان دستمزد دریافت کردم. انتظاری هم از منتشر کننده نداشتم و می دانستم که این رقم را برای من بیش از سایر نویسندگان حساب کرد. تقصیر او نبود که من برای یک گزارش دوبار به مشهد رفته بودم و یک بار به تبریز و اهواز و .... مرض خودم بود. اما مگر با مرض می شود روزنامه نگاری کرد؟ روزنامه نگاری حرفه ای نیاز به امکانات دارد. روزی از یک روزنامه نگار خیلی قدیمی می شنیدم که ۴۰ سال پیش روزنامه کیهان برای گرفتن یک عکس و خبر در شهرستان یک هلیکوپتر شخصی در اختیارشان گذاشته بود. اما امروز از این خبرها نیست! یا دستکم برای خبرهایی از این دست نیست! نه نیازش احساس می شود!! و نه انگیزه ای برای این کار وجود دارد.
مهشید جانم! ما درایران نشنال جغرافی نداریم که برای پیدا کردن زنی که سی سال پیش تصویرش به روی جلد مجله منتشر شده بود یک تیم حرفه ای بفرستد به افغانستان و ماه ها به دنبال آن زن بگردند و نگران هزینه های این پی گیری خبری هم نباشند. اینجا ایران است.ایران سال ۸۷.
روزنامه ها برای فرستادن خبرنگاران به شهرستانها هزینه نمی کنند. خبرنگاران هم انگیزه ای برای دنبال کردن اخبار ندارند. چون اولا معلوم نیست خبری که آنها را تا فلان شهر و روستا می کشاند، قابل چاپ در روزنامه باشد. دوم اینکه برای گرفتن بودجه برای این سفرها آن قدر باید با ضوابط بروکراتیک(بخوانید مدیران مالی و اداری و سردبیر و مدیر مسوول و ...) روزنامه چک و چانه بزنند که بعد از دوبار رفتن و آمدن پشیمان می شوند و به این نتیجه تلخ می رسند که بهتر است مثل همه همکاران دیگرشان بنشینند پشت میز!!!! و از آنجا خبرهای دور عالم را مرور کنند.
دوست من، قضاوتت می توانست در صورتی که ما هزارچیز دیگرمان سرجایش بود، درست باشد. اما می بینی که نیست!
اینها را نوشتم نه برای توجیه این که چرا کسی آن زن را دنبال نکرد. بلکه برای این که بگویم خیلی از زنها هستند که خبرهایشان دنبال نمی شود. نه فقط زنان، خیلی از خبرهای دیگر هم هست که قابل پی گیری هستند و نمی شود! و تازه خودت هم که هزینه کنی، باز باید جواب پس بدهی که از کجا اورده ای و هزینه کرده ای؟ چه کسی پول سفرت را داده است؟ (این اتفاق در گزارش های سنگسار من دقیقا رخ داد!) بعدها تهمتش را هم خوردم که "از بیگانه پول می گیرید برای نوشتن از سنگسار!!!" خدا رحم کرد که حسابم پاک و زبانم دراز بود.
می دانم که از روی توجه و دلسوزی نوشته ای. درواقع نوشته من فقط توضیح و توجیهی بود اولا از بی خبریم نسبت به این که این گزارش چه سرنوشتی پیدا کرد. و دوم برای این که بگویم چرا یک خبرنگار به طور عادی نمی تواند چنین خبری را دنبال کند. مهشید جان برای عشق و انگیزه شخصی می شود نوشت ، اما برای کار حرفه ای چیزهای دیگری هم لازم است.
پیوست: توضیح جالب کامبیز توانا رو هم حتما بخونین( به نقل از کامنت همین وبلاگ):
سلام و خیلی ممنون. اتفاقن این مطلب خوب زمانی به دستم رسید. هفته پیش داشتم وبلاگ آقای ابطحی رو نگاه می کردم که دیدم همین مطلب رو به نقل از سایت انتخاب نقل کرده و لینک داده والبته آقای ابطحی برای استفاده ابزاری و نیش زدن به دولت از این مطلب استفاده کرده بود. ای میل زدم بهشون و گفتم این مطلب مال منه اگر می خواین ذکر کنین, حداقل امانت داری کنین. جواب ندادن. کامنت گذاشتم جواب ندادن. لینک ها رو فرستادم از سایت باز هم هیچی. به سایت انتخاب ای میل زدم که لطفا حفظ امانت بفرمایین. برام توی محیط عمومی پیام گذاشتن که لطفا کارت شناسایی سازمان ملل تون رو برای ما بفرستین. من براشون لینک سایت زنان ایران رو دادم که اسم و ای میل من روش بود. گفتن ما سایت زیان ایران رو به رسمیت نمی شناسیم و منبع ما سایت هفت تیر بوده و شمااگر ولع شهرت دارین, راه دیگه ای رو دنبالش بگردین. (همه این ای میل ها رو دارم) بعد من ای میل زدم که اگر از یه همکارتون بپرسین, حداقل من رو می شناسن به اسم. خلاصه به من ای میل زدن و گفتن شما سومین نفری هستین که ادعای نویسنده بودن این مطلب رو دارین و راستش آسیه جان, ولش کردم دیگه. حالا هی با ای میل همون مطلب برای خودم هم میاد. نمی دونم والله. کم آوردم!