بر این باورم که همه جوامعی که امروز چه در ساختار اجتماعی و فرهنگی و چه در ساختار سیاسی، دارای قواعد روشن و پیشرفته ای هستند، مسیری را طی کرده اند که امروز ما در حال پیمودن آنیم. دانستن این تجربه ها کم کمش داشتن دلگرمی است و بیشترینش استفاده از تجربه های مثبت دیگران و پرهیز از آزمونهای به خطا رفته آنان است و البته دلگرم بودن به این که در گذر تاریخ، این فقط ما نیستیم که در زدو خورد با هیولای تنازع بقا - بخوانیم بیش خواهی بشری- مجبور به نبردی تن به تنیم. نبردی هم با خویش و هم با دنیای صعب بیرونی. چرا که بقای ما تنها در پیروزی بر اوی بیرونی نیست. بسیاریم مایی که بر خود چیره نشده، فرو رفته ایم و مانده ایم و ...
ما تنها نیستیم و تنهاییم. تنها نیستیم، چرا که بسیاری ما هم به شمار است و هم به ذاتی که در ما مشترک است؛ ما حقوق برابری داریم. ما مثل همیم. و دودی که از هیمه خانه من بلند می شود، آسمان دیگران را هم رنگ می زند. و ما تنهاییم چرا که در بی خویشی خود محصوریم. در زمان و مکانمان محصوریم. در زبانمان محصوریم. در دردی - که البته مشترک است- محصوریم. در بی خبری محصوریم. در استبداد محصوریم. و استبداد زاییده ما و ما زاییده اوییم. استبداد در ماست. میهمان و هم میزبان ما.
دراز گفتم از سفری کوتاه. اینها که نوشته ام دستنویس سفری چند روزه است به کشوری که به داشتن حقوق برابر مباهات می کند. هرچند که در خیابانهای آن جا هم قدم به قدم رد پای استبداد را در دیوار ها و تندیسها و باروهای چندین صد ساله اش می بینی. اما آنچه برای من مهمتر از همه چیز بود، فراتر از قرارهایم با افراد و فعالان مدنی - که علت دعوت شدنم به آن کشور بود- تجسد حقوق فردی در رفتار اجتماعی افراد بود.
در سفر چند روزه ام به فرانسه، دیدارم با افرادی بود که یا در حوزه شناخت و تولید و توزیع آن، زندگی شان صرف تحقیق و نوشتن شده و یا در فعالیتهای اجتماعی - حقوق بشر- حقوق زنان و حقوق کودکان- بنوعی سرآمد بوده اند. گاهی فکر می کنم مساله حقوق بشر در کشوری مثل ایران یا پاکستان یا حتا کشورهایی چون مصر و تونس و سودان چقدر متفاوت است با مفاهیمی که در کشوری شیک مثل فرانسه، بیشتر به تعابیر لوکس شبیهند تا مفاهیمی واقعی و جاری در جامعه.
اما کمی که عمیق تر شوی، در همان دیوارهای بلند نوتردام و شوکت تندیسهای هزار چهره، رد پای دادخواهی قربانیان حقوق بشر را می بینی و می شنوی. پس می پرسی که آیا مردم آن گذشته را فراموش کرده اند که نگاهشان به جهانی که من در آن زندگی می کنم، چنین حیرت زده و ناباور است؟!
البته مردم تاریخشان را فراموش می کنند. حتا دیوارها و دالانهای پر طمطراق پاریس هم تنها شکلی از گذشته را به یاد می آورند نه واقعیت رخ داده در پسشان را. وگرنه در همین پاریس مدرن امروز، همان قدر خون ریخته شده که در هر شهر خون ریز دیگری. به گفته ای ۴ هزار نفر در یک روز و در یک مکان! در این پاریس، همان قدر آدم اعدام شده که در هر جامعه ناقض حقوق بشر دیگری...
پس چه شد که آنها لایه های سفت و سنتی مقاوم در برابر حقوق برابر را پس زدند و امروز آن را چموش رام شده در زیر پرو پای خود می دانند؟ چگونه حقوق برابر، مفهومی عام و همه گیر در اینجا شده است؟ فراموش نکنیم که من از مردم و مفهوم برابری در ذهن افکار عمومی سخن می گویم و کاری با دولت فرانسه ندارم. چرا که دولتها-در هر لباسی که بر تن کنند- به عنوان مهمترین ناقضان حقوق بشر، محسوب می شوند. بنابراین حرف بر سر این این نظام سیاسی و آن دیگری نیست. بلکه سخن از مردم و حقوق عمومی است. "حق" شهروندان،در برخی جوامع محدوده ای معین و روشن است که هم دولت مرز آن را می شناسد و هم خود مردم.
به طور مثال بیان اعتراض و انتقاد، و نشان دادن آن و اجازه بروز آن، خودش از شاخص های عام و عمیق شدن مرز های این حقوق شهروندی است و می شود از روی آن میزان آگاهی و آزادی عمل در حق خواهی مردم را تمیز داد. بی خود نیست که دانشجویان فرانسوی را معترض ترین دانشجویان دنیا می دانند. اعتراض عمومی همواره نشان دهنده بدترین شرایط نیست. بلکه در بسیاری موارد نشان دهنده اجازه ابراز انتقاد از شرایط نامساعد است. و عکس ان هم در جریان است. نداشتن اجازه اعتراض عمومی الزاما نشانه بهبود اوضاع نیست بلکه می تواند نشانگر میزان سرکوب صدای معترض نیز باشد.
به هر حال نمی توانی مشعوف نشوی از دیدن کسانی که عمری را صرف این کرده اند که جامعه فرانسه یک گام به سمت انسانی تر شدن بردارد. به سمت همین جامعه ای که مفهوم نقض حقوق بشر در آن در قیاس با بسیاری از مناطق دیگر دنیا، تفاوتی چون ماه من و ماه گردون دارد. - یکی از ایشان که دیدارش غنیمتی بود زیرا تاریخی از تلاش برای حقوق انسانی را با خویش به هشتاد سالگی برده است، پروفسور روبرت بدینتر بود.
روبرت بدینتر بود در کشور فرانسه و در افکار عمومی این کشور، نفوذ و محبوبیت فراوان دارد. او مردی است که زمانی در دستگاه اجرایی دولت فرانسه وزیر دادگستری بود و شرط پذیرفتن این پست و حمایت از رئیس جمهوری وقت فرانسه (میتران) را کمک به لغو حکم اعدام اعلام کرده بود. حکمی که به خاطر تلاش و پی گیری او در فرانسه و در دوران وزارت وی لغو شد.
بدینتر نمونه مردی است که اصلاحات اجتماعی و سیاسی را با منافع مردم گره زده است. محبوبیت بدینتر در فرانسه تنها به دلیل لغو حکم اعدام نیست. او همواره از منافع عمومی مردم کشورش دربرابر دولت دفاع کرده است که آخرین آنها را باید دفاع از حقوق ارتشیان و کارمندانی دانست که طی لایحه دولت سرکوزی، مجبور به بازنشستگی زودرس بودند. دخالت او در نهایت به نفع کارمندان تمام شد. جالب این بود که او اطلاعات دقیق و وسیعی از وضعیت حقوق بشر در بسیاری از کشورها از جمله ایران داشت.
فرد دیگری که دیدنش برایم تجربه ای منحصر به فرد بود، ژولیا کریستوا ؛ فیلسوف،روان شناس،منتقد نویسنده و استاد دانشگاه پاریس هفت است. کریستوا از جمله نویسندگان پر و سر و صدایی است که نگاه فلسفی اش به فمیسنیسم و ادبیات، و نیز ابداع تئوری "بینامتنیت" در نقد ادبی- فلسفی او را زبانزد محافل فرهنگی فرانسه کرده و ترجمه آثارش به اکثر زبانهای دنیا از او چهره ای آشنا در اکثر جوامع ساخته است. همچنین نگاه واکاوانه او به سه نسل فمینیسم، او را در زمره تئوری پردازان مطالعات زنان، شاخص کرده است. زمانه زنان، نوشته معروف او در این باره است.
متاسفانه کریستوا با وجود مطالعات و تحقیقات و ارتباطاتی که درباره جنبش زنان در بخشی از آسیا دارد، می گوید که از جنبش زنان ایران چیز زیادی نمی داند. به گمانم بخشی از این مساله را باید به حساب مهجور بودن ایران در جزیره زبان فارسی گذاشت...
کریستوا نیز تاریخ زنده سیاری است که در دیداری نیم ساعته به سختی می گنجد. در فرصت اندکی که به خاطر دیر رسیدن من !!!! (بد شناس ترین روزم در پاریس) باقی بود، با او از زنان ایران و فعالیتهایشان در حوزه های فرهنگی و اجتماعی گفتم... دیدن او غنیمتی بود. با کریستوا از لزوم ترجمه شدن مقاله ها، کتابها و تحقیقات زنان ایران به زبانهای دیگر از جمله فرانسه گفتم و امیدوارم تایید و تاکید او که نفوذ زیادی در جامعه دانشگاهی و فرهنگی فرانسه دارد، جنبه عملی هم بیابد.
از شخصیتهای دیگری که توانستم از نزدیک و در فرصتی کوتاه، با وی آشنا شوم، پروفسور ژیل کپل دین شناس و اسلام شناس معروف بود. او را در اتقش در بین انبوه کتابها، مجسمه ها و عکسهایی دیدم که هر کدام مربوط به یک کشور اسلامی بود. از مصر و الجزایر گرفته تا عراق و البته عکسهایی از دولتمردان اسلامی ایران.
اگرچه حوزه مطالعات آقای کپل، بیشتر شمال افریقا و بخشی از خاور میانه است و گرچه او به ایران هم رفت و آمد می کند، و گرچه شناخت من در گفتمان دینی، غیر تخصصی است، با این همه به گمانم شناخت آقای کپل از جوامع مسلمان قابل تامیم دادن به همه کشورها- از جمله ایران- نیست. به طور مثال در گفته های آقای کپل متوجه شدم شناخت او از وضعیت -حتی عمومی- زنان در کشورهای اسلامی شناختی کلی و قیاسی است نه جزئی نگر. در حالی که به نظر من زنان حتا در کشورهای تحت قانون اسلامی با هم تفاوتهای بسیاری در زندگی اجتماعی و مهمتر از آن در حقوق اجتماعی و سیاسی دارند.( البته تخصص و شهرت آقای کپل اسلام سیاسی است نه حقوق زنان.)
دیدن سفیر حقوق بشر فرانسه، گروه زنان الجزایری اسود که در فرانسه فعالیت می کنند، دو عضو لیگ فدراسیون بین المللی حقوق بشر در حوزه زنان و حقوق بشر (در بخش آسیا)، کمیسیون ملی حقوق بشر فرانسه (میشل فورست - گزارش سالانه وضعیت حقوق بشر در فرانسه هر سال توسط این نهاد منتشر می شود) و چند بنیاد مدنی و غیر دولتی فعال در حقوق بشر (کودکان-زنان) و همین طور دیدن یک مرکز کنترل و مراقبت از نوجوانان بزهکار ، از جمله دیدارهای دیگرم بود.
وقتی به خانه بر می گشتم، یک سوال بزرگ همراهم بود؛ ما کجا ایستاده ایم؟ از کجا شروع کرده ایم و کجا ایستاده ایم؟ بار دیگر در این باور راسخم که روشهای عمومی کردن و مهم کردن حقوق بشر و هر حق دیگری در جامعه، نه تحمیل شدنی است ، و نه قابل صادر و وارد شدن. اما بدون شک ما در وارد شدن به فعالیتهای اجتماعی و مدنی، از یک مرحله پریده ایم؛ یا توان آن را نداشته ایم، یا نشده یا نگذاشته اند، اما به هر حال خلا آن موجود است. و آن نهادسازی است. گرچه در جامعه توسعه یافته ای مثل فرانسه تاکید بر هویت فردی و حقوق فردی است (این را در قانون کار پیشرفته و متمدنان آنها می شود به وضوح دید) اما در عین حال دستکم در یک قرن اخیر، نمی شود نقش نهادها و گروه های اجتماعی را در پیشبرد وضعیت مدنی نادیده گرفت.
در کنار اینها باید نقش جامعه مدنی قوی، قانون حامی فردیت، سیستم اقتصادی حامی منافع عمومی، آزادی بیان و آزادی اطلاعات،مطبوعات و رسانه های آزاد، سواد نسبتا بالای عمومی، فرهنگ سازی از آموزش و پرورش، توجه به تاریخ و هنر و ....را در نظر داشت. می شود همچنان نوشت و نوشت از آنچه که می تواند میان ماه من و ماه گردون تبعیضها را کمتر کند!
