خانوم صاحبخونه که بغض تو گلوش گیر کرده بود، آروم از تو آشپزخونه گفت:
" برای دختر منم فاتحه بخونین. "
اون دختر به گمانم اوایل دهه شصت رفته بود و در رفته بود. بی نشان، بی رد، بی پیغام.
موهای پدر و مادرش زودتر از موعد سپید شد.
مادر سکته مغزی کرد و پدر قلبش به هن هن افتاد.
گفتن پیغامهاش می رسه، ولی کی می تونست بفهمه؟
گفتن تو یه کشور دور خونواده تشکیل داده و داره زندگی می کنه، ولی کو یه خبر درست و حسابی که خیال خونوادشو جمع کنه؟
ده سال گذشت و باز خبری نشد.
اون رو یه مسافر رفته می دونستیم که هرگز برنمی گرده. شد یه خاطره. یه خاطره با کمی عکس و چند تا تابلوی نقاشی و کتاب و ...
......
حالا تو شب هفت مادر بزرگمون چی می شنیدیم؟
بغض تو گلوی هممون گیر کرد. هیچ کس صداش در نیومد. حتا به هم نگاه نکردیم. انگار هیچ کدوم نشنیده بودیم خبر رو. آروم از سر میز بلند شدیم و هر کدوم به یه گوشه خزیدیم تا بغضمونو ول کنیم تو شب اردیبهشتی شمال.
یک سال گذشته و به همون بهانه راهی شدیم. مامان بزرگ چه پناه خوبیه وقتی نمی شه برای "او" با صدای بلند گریه کرد.
