بلند شعری می خوانم و می خندیم. می گوید : من سهراب سپهری رو دوست دارم. - جدی؟ می خونیش؟ چه خوب!
-آره.
-می خوای شعرای من رو هم بخونی؟
- آره.
کتابم را می آورم و می دهم دستش. شعرها را بلند می خواند. انگار که داستان می خواند. آوا گاهی از خواندنش می خندد و او اعتراض می کند. تا وقت شام، کتاب را تا نیمه خوانده است.
- تو چرا این قدر درباره خودت شعر می گی؟!
- تا حالا بهش فکر نکرده بودم! ولی در مورد تو هم گفتم. تو کتاب دومم.
- نه بابا نصف این شعرا درباره خودته! - چه کنم؟ شاعر درباره خودش شعر می گه دیگه. حالا خوشت اومد از شعرا؟ - آره بد نبود - :) از کدوم شعر بیشتر خوشت اومد؟
بی درنگ می گوید: " زندان!" - من که شعری با این عنوان نداشتم تو این کتاب؟!
و او خواهرک من می گردد و پیداش می کند:
انگشت هایت زندان؛
مشت تو زندانی.
دنده هایت زندان؛
دل تو زندانی.
دندانهایت زندان؛
آواز تو زندانی.
کلاغ می پرد اما
با ترانه ای سیاه و تلخ.
چرا در بین ۶۶ شعر، فقط این یکی را انتخاب کرد؟ جرات نکردم این را ازش بپرسم و ترجیح دادم به روی هم نیاوریم گذشته را.
آخر شب بود که خانواده علی زنگ زدند. او هم محکوم به اعدام است. و زمان ارتکاب جرمش زیر ۱۸ سال داشته. برای لیلا این را گفتم.از علی و وضع فعلیش. یعنی خودش فهمید از لابلای حرفهایمان پای تلفن. اول فکر کرده بود دل آرا است. به هم ریخت و با کمی عتاب گفت خب پس چرا کاری نمی کنی برایش؟! مانده ای بکشنش بالا؟ ( این اصطلاح را تا حال از او نشنیده بودم!) گفتم : فکر می کنی فعلا بیشتر از این که صداشون رو بشنوم و همدردی کنم یا دو کلمه حرف بزنم و بنویسم و بیفتم دنبال وکیل گرفتن و ... کار دیگه ای می تونم بکنم؟ ...
تا یک ساعت اخمهاش در هم بود و با این که فیلم می دید، وسطهاش ترجیح داد که بخوابد. ولی برای من جالب بود که گرچه ادبیات را کودکانه می خواند اما درکش از وضعیت کودکانی که در شرایط گذشته خودش هستند، چه تاثیر وحشتناکی می تواند رویش بگذارد.
شعر ۴۹ از دفتر "هی ....! تو که رفته ای!" - انتشارات آهنگ دیگر.
