کامپیوتر روشن بود و صفحه وبلاگ من با بیانیه حمایت از آزادی دکتر رزاقی و خبر دیگری که در تیترش لفظ "بازداشت دکتر رزاقی" بود، روی صفحه ... حواسم اصلا به آوا نبود که پشت سرم ایستاده و داره صفحه رو می خونه و با تعجب به من نگاه می کنه.
- مامان؟! مگه دکتر رزاقی بازداشت شده؟!!!!
- مگه می دونی بازداشت یعنی چی؟
- آره یعنی رفته زندان!
تازه مشکل من شروع شد! حدود نیم ساعتی طول کشید تا تونستم برای بچه هشت ساله ام توضیح بدم که فقط دزدها و خلافکارها زندان نمی رن. و بعضی از آدمها به خاطر فکرشون می رن زندان...
من به شدت اعتقاد دارم که بچه باید بچگیشو کنه و لزومی نداره به جای خاله بازی و طناب بازی، در مورد زندان و بازداشت بشنوه یا بدونه. ولی گاهی بعضی چیزا انگار اجتناب ناپذیر می شه و اون وقت بیرون اومدن از این معرکه کاری وحشتناکه!
ساعت حدود ۱۰ و بیست دقیقه شب:
زنگ موبایلم به صدا در آمد. صدایی آشنا پشت خط بود؛ دکتر رزاقی! خودش تماس گرفته بود. برادر بزرگترشون از غروب بیرون زندان اوین منتظر بود و چند باری که تماس گرفتم ، گفت که ترجیح می دن ما نریم تا اونجا شلوغ نشه و همین بهانه ای نشه برای دیر آزاد شدنش . ساعت ۸ گفتن بین ۸ تا ۱۰ میان. و ساعت ۱۰ بالاخره آزاد شده بود. ...
