من کمتر از سابق پای اینترنتم و به همین دلیل تا به حال ننوشته ام. ولی دوستان دیگر خوشبختانه دیرکرد مرا جبران کرده اند.
سومین روز بازداشت دکتر رزاقی درحالی گذشت که خانواده اش هنوز نه تماسی با او داشته اند و نه می دانند که اتهام وی چیست. به برادر بزرگ وی امروز گفته اند که فعلا یک هفته در شعبه دوم بازپرسی ویژه امنیت ، بازجویی اش ادامه خواهد داشت و در این یک هفته نه خبری و نه ملاقاتی و ....
- اگر باز هم متهم نمی شوم به این که با نوشتن از کودکان افراد بازداشت شده سعی در تاثیرگذاری براحساسات عمومی دارم( که البته نمی دانم ایراد این کار چیست وقتی حقوق این کودکان نادیده گرفته می شود؟!)- باید بنویسم که دو روز اول بچه های ۸ ساله و سه ساله دکتر رزاقی به شدت سراغ او را می گرفته اند. یکی از ویژگی های مردی که بقدری منظم است که نیم ساعت دیرکردنش،حتا در این شهر پر ترافیک، همکارانش را مطمئن می کند که اتفاق غیر معمولی افتاده، این است که فرزندانش مطمئند که امکان ندارد او بدون خداحافظی از آنها و مادرشان و بدون توضیح کافی در مورد مقصد سفر برایشان، از آنها جدا شود و برای مدت نا معلومی! از خانه برود.
بنابراین پیشنهاد بیهوده ای داده بودم به همسر دکتر که : به فرزندانتان بگویید دکتر به سفر غیر منتظره ای رفته اند! حسین سه ساله در گوش تک تک مهمانهای تازه وارد سوال می کند :" تو هم نمی دانی بابای من کجا رفته؟!" و همه مستاصل می مانند که به آنها چه توضیحی بدهند.
دلداری دادن به خانواده ها این روزها بسیار سخت تر از رسیدگی به وضع خود فرد بازداشت شده است. اما این نه لطف ، نه اثبات دوستی ، و نه هیچ چیز دیگر ، بلکه وظیفه است. فرزندان و همسر افراد بازداشت شده نه فعال اجتماعی اند، نه اهل قلم، نه اهل آموزش و تحقیق و جامعه مدنی و حقوق بشر.
آنها شهروندان عادی هستند که حق دارند بدانند الان همسر و پدرشان در چه وضعی به سر می برد. کی آزاد می شود؟ چرا بازداشت شده؟ اتهامش چیست؟ و ...
حق..حق....حق.... به گمانم این همه دغدغه ای بوده است که امروز امثال دکتر رزاقی را پشت میله ها نگه داشته است.
