بیشترین مشکلم با چشمم است که نمی گذارد بیایم اینجا و نمی گذارد بخوانم و بنویسم. فکر کنم خودم را چشم زدم بس که گفتم ۱۱۸ هستم. حالا شماره خانه خودم را و پسورد ای میلم را هم یادم نمی آید! داد بیداد!
اما به جز اینها چیزهای دیگری همبرای گفتن هست. اینها را می نویسم برای اینکه به نظرم مهم است کسانی که در حوزه های حقوق بشر فعالیت می کنند بدانند و بخوانند که همه ما برای کارهایمان نیاز به آموزش داریم. ما هیچ آموزشی برای نوع فعالیت داوطلبانه ای که می کنیم ندیده ایم. من یک تجربه ام. تجربه ای نه چندان شیرین. من برای کار و فعالیت داوطلبانه ام نه دوره ای دیده ام و نه هر گز فکر کرده بودم که نیاز دارم آموزشی ببینم برای کاری که می کنم. خودم فکر می کردم همه چیز راباید تنهایی ، وسط میدان و با تجربه شخصی به دست بیاورم. شاید همین فکر رو هم نکردم یعنی اصولا شرایط هرگز طوری پیش نرفت که ما فکر کنیم به چه نوع آموزشی برای نوع روزنامه نگاری که انجام می دیم یا نوع فعالیت داوطلبانه ای که انجام می دیم نیاز داریم.
تجربه شخصی من این بود که شهر به شهر و کیس به کیس پرونده ها رو دنبال می کردم. پرونده هایی خیلی ساده. پرونده هایی که هر کدام فقط سوژه یک گزارش مطبوعاتی بوده اند. و من به عنوان یک روزنامه نگار دنبالشان کرده ام. ولی وقتی به آنها نزدیک شده ام نتوانسته ام از بعضی از آنها جدا شوم.با آنها از نظر حسی و عاطفی درگیر شده ام. دنبالشان کرده ام. برای بعضیشان وکیل گرفته ام. با برخی تا پای چوبه دار و با برخی تا دم در خانه ای که به آن برگشته اند رفته ام. از آنها نوشته ام. و آنها بخشی از بیداری و بخشی از خوابهای من شده اند.
اما چه کسی به ما یاد می دهد در پرونده هایمان چقدر به لحاظ حسی و عاطفی درگیر شویم و برای درگیر شدن یا نشدن چه کنیم؟ وقتی با مادری می روی که تا صبح قرار است پای چوبه دار پسرش بنشیند برای رضایت گرفتن، اصولا دیگه به این مسائل فکر نمی کنی! چه کسی به ما یاد می دهد به فرض هم که اینجا درگیر شدی یک هفته هیچ کار دیگری نکن. برو مرخصی. برو سفر. بشین خانه. تلفنت را خاموش کن.چیزی ننویس و ... چه کسی به ما یاد می دهد که از نظر رفتار فردی و رفتار اجتماعی با پرونده هایی که با آنها درگیر می شویم چه باید کنیم؟ هیچ کس. من نمی دانم جاهای دیگر دنیا چگونه است. ولی به گمانم به این بی حساب و کتابی که ما - خودم را می گویم- کار کرده ایم نیست.
چه کسی به ما روابط سازمانی مان را در فعالیتهای داوطلبانه یاد می دهد؟ چه کسی روابط کاری مان را آموزش می دهد؟ چه کسی یادمان می دهد تا در کار مشکلمان را چطور حل کنیم که آسیب کمتری ببینیم؟
چه کسی به ما یاد می دهد که دائم باید با مشاور در ارتباط باشیم؟ باید خودمان را چک کنیم؟ نشانه های رفتاری و جسمی مان را دستکم نگیریم؟ من چندین بار در فاصله های مختلف در خودم علائم مختلفی دیده بودم که می توانست برایم هشدارباشد. اما آنها را جدی نگرفتم. حتا یک بار در کنیا که بودم به خاطر یک ناراحتی درست مثل همین مورد آخر تب و لرز هم کردم. اما اون رو هم جدی نگرفتم و فکر کردم می گذره و تموم می شه.
واقعیت این است که ما در جزیره ای دور افتاده فعالیت می کنیم. تنهاییم. من این را وقتی دو ماه با چشم دردناک به سقف خیره می شدم فهمیدم. وقتی کار می کنیم. خوب و فشرده و پر انرژی هستیم. وقتی خوب و پر انرژی هستی دیگران دائم برایت کف می زنند و تشویقت می کنند. تو هم پیش می روی . پیش تر. اما نمی دانی تا کجا و به کجا. منظورم فقط کار نیست. در همه چیز. حتی دوستی. اما یکجای کار می ایستی. بنزینت تمام می شود. ظرفیت تو به اندازه یک انسان است، نه یک هیولا.
ما نیاز به آموزش داریم . نیاز به بازنگری داریم. نیاز به تمرین داریم. اینها رو می نویسم برای کسانی که مثل من بی توجه و بی مراقبت کار و زندگی می کنند و یهو زمین می خورند. برای این که بترسند - و برای یادگار از این روزهای بد خودم- دو عکس می گذارم که ببینید شوخی نیست که می گویم فعال حقوق بشر باید بلد باشد اول از خودش مراقبت کند.

و

نکته طنز اینکه در روز نیمه شعبان که با تعطیلی و قحطی چمشپزشک در تهران روبرو شده بودیم، رزیدنت بیمارستان فوق تخصصی چشم!! فارابی بعد از معاینه همین چشمی که عمسش رو می بینید به من گفت خانم چشمتون مشکلی نداره بفرمایین! ( منظورش احتمالا این بود که مشکل از چشم نیست چون خودمون هم می دونستیم که بیمری از چشم نیست ولی اینکه چشمتون مشکل نداره خیلی حرف بود چون من سر همین چشم دو ماه کورتون خوردم و بابابم دراومد)
