تبليغاتX
وارش - اين شماره ها ربطشان، قرار گرفتن در اين جغرافياست فقط!
روز نویس آسیه امینی

اين عكسهاي مريم مجد از واليبال دختران واليباليست مرا به ياد روزهاي سخت تهيه عكس براي روزنامه "زن" انداخت. سال ۷۷ بود و تازه شعارهاي جامعه مدني و شرايط باز سياسي و اجتماعي دولت تازه از گرد راه رسيده اصلاح طلب داشت در قالب روزنامه هايي با رنگ و لعاب جديد خودش را نشان مي داد.

من در گروه ورزش روزنامه زن كار مي كردم و بايد اقرار كنم كه تنها دليل حضورم در اين سرويس، شخص ابراهيم افشار بود. من نه ورزشي نويس بودم و نه اطلاعات و ارتباطات ورزشي داشتم. آقاي افشار گفته بود كه مي خواد با نگاه زنانه به سراغ ورزش زنان برم و نه خبر كه بيشتر گزارش و مقاله در اين حوزه از من مي خواد. ضمن اين كه معاون سرويس بودم و كارم بيشتر اجرايي بود و طبيعتا نظارت روي صفحه بندي و تهيه عكسهاي نادر ورزشكاران زن براي خبرها و گزارشها. و واقعا  يكي از مكافاتهاي ما در اين سرويس تهيه عكس از ورزش زنان بود.

دوست عزيزم زهره سليماني احتمالا اون روزها رو خوب يادشه و بايد حرفهاي شنيدني در اين باره داشته باشه. همين طور هنگامه فهيمي.

من يا پانته آ (دوست نازنين سفر كرده ام) با زهره قرار مي گذاشتيم كه بريم باشگاه. به ورزشكاران مي گفتيم روسري بذارن و توپو بگيرن دستشون و نزديك تور بپرن بالا (خارج از بازي) بعد زهره بايد با لنز تله اش، طوري از دست ورزشكار و توپ و تور عكس مي گرفت كه اولا همشون توي كادر  باشن، دوما اندام ورزشكار معلوم نباشه. سوما در حدي دستش بلند نشده باشه كه مچ دستش خيلي ديده بشه و ....

من مي گم مكافات و شما مي خونين! ولي واقعا جكي بود براي خودش. بارها و بارها به باشگاه رفتيم و با واليباليستها و بسكتباليستها اين ماجرا رو تكرار كرديم. فكر كنم وقتي ما رو مي ديدن كهير مي زدن!  (با دختراي فوتباليست كه ماجرا دوبرابر طنز و البته گريه آور بود)  آرشيو روزنامه زن رو كه نگاه كنين پر است از اين عكسا كه دست يه ورزشكار و توپ و تور توي كادره قيافه خود ورزشكار و اندامش به قرينه معنوي ! حذف شدن. من اگه جاي زهره بودم از اون عكسهاي خبري انتزاعي!!!! يه نمايشگاه مي گذاشتم :)

حالا اين عكسهاي مريم كلي منو ياد اون روزها انداختن. معلومه پيشرفت زيادي داشتيم از ماقبل تاريخ ...

۲  فلش جويندگان كسوف از علريضا و نازنين دلمو كند و برد قطب جنوب وسط اين پنگوئنا ول كرد. الان دلم اون وسطا داره مي لرزه از سرما و آسمون رنگيو تماشا مي كنه.

۳- براي يعقوب يادعلي خيلي متاسفم. نه البته براي خودمان متاسفم. ولي به گمانم شايد بهتر باشد تاسف را براي خودمان بگذاريم و كار مهمتري كنيم. اشتباه نشود! منظورم از كار مهم براندازي نرم و سفت و متوسط نيست! بلكه  تفهيم اين مساله از همه روشهاي منطقي به آقايان است كه نبايد باب شود كه نويسنده و شاعر و هنرمند براي انتشار اثرشان دچار چنين مصائبي شوند. داستان، گزارش نيست كه! داستان داستان است. تخيل است. حتا اگر ريشه در واقعيت داشته باشد باز هم داستان است. قصه است. مثل اين كه ما نويسنده جك و لوبياي سحرآميز را توبيخ كنيم كه چرا درباره لوبيا نشر اكاذيب كرده!!!! فرق داستان و گزارش كه مي گويم يعني به همين سادگي!

 البته مي دانم روي سخنم با ديوار است . چون اگر اين "بايد"ها و نبايدها كارايي داشت كه فكري براي اين همه روزنامه نگار بيكار مي شد كرد و .... اي بابا!

مرتبط: نامه وقت سيب به يعقوب يادعلي

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:30 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin