چهارشنبه بیستم تیر 1386
آقاي درخشان، پستتان را با عنوان"ميليونرهاي داوطلب"خواندم. و چون در اين مطلب اشاره هاي مستقيم و غير مستقيمي به كار من و دوستانم شده با اين كه معمولا عادت ندارم به تهمت و توهين هايي از اين دست، پاسخ دهم و اصولا زن اين گونه دعواها نيستم، اما به دلايلي به آن جواب مي دهم.
مدتهاست كه نوشته هاي شما را مي خوانم و دنبال مي كنم. همان طور كه نوشته هاي بسياري ديگر را. چه آنها كه دوستم هستند چه آنها كه نوشته هايمان ما را با هم دوست كرده است و چه آنها كه نوشته هايشان جدا از دوستي يا همفكري، اطلاعاتي درخور خوانده شدن دارد. اما ديري است كه نوشته هاي شما شامل اين هر سه نمي شود. شامل دو مورد اول كه هرگز نبود اما گاهي خبري يا Hطلاعات فني درباره اينترنت مي داديد، كه حالا يا دانشتان در آن زمينه ي مفيد به ته رسيده يا هرچيز ديگر نمي دانم. اما آنچه اين روزها و كمي نيز پيشين تر از اين روزها نوشته ايد نه فقط محلي براي اعتنا نيست كه بلكه در يك شرايط منصفانه و انساني بايد نسبت به آن پاسخگو باشيد.
مدتهاست كه خودتان را موظف دانسته ايد كه مثل زاغ سياه فضولي بر پرچين خانه اين و آن بنشينيد و ردشان را خبرچيني كنيد. ولي از آنجا كه وظيفه ي محول شده بر شما براي اين پاسباني از دور، تخريب آدمهاست، و از انجا كه نهايت كاري كه مي كنيد به همين جا ختم مي شود كه گهگداري به گفت و گوهاي تلفني و طبيعتا خصوصي افراد يا نوشته هاي طبيعتا خصوصي شان، دستدرازي كنيد و از آنجا كه اصولا در اين پاسباني، چيزي دستگيرتان نشده و شلوار .... در اين خانه پيدا نكرده ايد كه علمش كنيد ، و باز از آنجا كه موظفيد كساني را كه از آنها دائما نام مي بريد وياد مي كنيد، به هر نوعي كه شده لجن مال كنيد، و دستتان هم خالي است، طبيعتا مجبوريد به تخيل رو بياوريد و تكه هاي نيافته اين پازل تخريب را با قصه سازي كامل كنيد.
گاهي دوست و آشنا پرسيده اند كه چرا شما (من، شادي و دوستان ديگرمان)جواب نوشته هاي اين آدم را نمي دهيد؟ و من هربار با خنده گفته ام كه چه كار داريد. دلش خوش است. بگذار بگويد. بعضي آدمها دوست دارند ديده شوند. او هم يكي.
ديده اي گاهي وقتي در ماشيني مي نشيني كه راننده به طرز وحشتناكي رانندگي مي كند (البته شما ظاهرا در ممالك متمدن نوع زندگي ما در ايران را از ياد برده ايد!) و در همان حين رانندگي وحشتناكش هرچه بحث سياسي و اقتصادي و اجتماعي را به خورد آدم مي دهد؟ به اين راننده بايد گفت : راننده ي عزيز براي بهتر شدن وضع فرهنگي و اجتماعي و سياسي و بين المللي ما بهتر است پيش از نسخه پيچيدن براي ديگران، شما رانندگي ات را درست انجام دهي!
حسين جان،شما هم مثل همان راننده اي. چرا سعي نمي كني اگر علاقمند به كار نوشتن يا روزنامه نگاري هستي دستكم دانشت را در اين حرفه بالا ببري و در يك نشريه ي آبرومند مشغول به كار شوي تا به جاي اينكه خوددت سردبير و اديتور مطالبت باشي، يك نفر نوشتن و روزنامه نگاري را يادت دهد و دستت را بگيرد؟ تو استعدادهاي فوق العاده اي داري . من مصاحبه هايت را با صداي امريكا شنيده ام. دانش فني تو در اينترنت به نظرم خيلي بيشتر از تحليلهاي آبدوغ خياري است كه خودت فكر مي كني اسمشان روزنامه نگاري است.
بخدا دوست من اگربه يك كار شرافتمندانه رو بياوري حتا براي همين كشوري كه خوشبختانه اين قدر برايش دل مي سوزاني هم بهتر است.
اين كه نشد كار كه بنشيني و دائم مكالمات خصوصي ملت را كه با دوستانشان پاي تلفن رد و بدل مي كنند، و نمي دانم واقعا چطور به دست تو مي رسد! تبديل به نوشته و خبر كني و به خورد خودشان بدهي، يعني كه هي! من مي دانم شما در خصوصي ترين گفت و گوهايتان هم چه مي گوييد! بله دوست عزيز، تو مي داني. خيلي هاي ديگر هم لابد مي دانند. ولي "انها" شغلشان از نظر من شريفتر از توست. آنها وظيفه شان اين است. و لابد خودشان فكر مي كنند اينگونه مي توانند از صيانت كشور و مردمشان دفاع كنند. و لابد آنها هم مي توانند مثل هركس ديگر خطاهايي دركارشان كنند - كه مي كنند.- اما تو كي هستي حسين جان؟ تا به حال از خودت پرسيده اي؟ تو كي هستي؟ چه كاره اي ؟ و چه مي خواهي از جان ملتي كه تا به حال اگر جوابت را نداده اند براي اين بوده كه احتمالا قد و قواره تو را در حد جواب دادن نمي دانستند ( و نمي دانند).
مطمئنم بعد از نوشتن اين نوشته پشيمان مي شوم. چون الان از سفر آمده ام و اتفاقا اين بار، نوشته ات به جاي اين كه مرا بخندانت ناراحتم كرده است. تو دروغگوي ناشيي هستي. هم ناشي و هم از نظر من بيمار. احساس مي كنم در جايي، گوشه اي ، كز مي كني و از اين كه ديگران را با نوشته هايت آزار مي دهي، لذت مي بري. لذتي نه چندان از جنس لذايذ طبيعي انساني. اين دومين علتي بود كه هميشه خواسته ام محترمانه از كنار نوشته هاي بي محتوايت كه آسمان و ريسمان را به هم مي بافي تا فقط به يك نفر سقلمه زده باشي رد شوم.
خب پسر اگر واقعا بيماري چرا خودت را درمان نمي كني؟
اين بيماري البته تنها خاص تو هم نيست. بوده اند بعضي ديگري هم كه در خلوت فراموش شده شان به جاي اين كه به كاري ارزشمند، شغل يا هنري درخور بپردازند وقتشان را صرف سرودن هجوياتي كرده اند كه در آنها حتا به دختر 7 ساله و همسر ما نيز توهين شده. ولي چه عايدشان شده؟ جز اين كه بيماري تشديد شود؟ آيا ناسزا گفتن يا سعي بي سند در تخريب آدمها واقعا راه درمان حس حقارت است؟ اين بد است حسين جان. خيلي بد.
اينكه تو در ذهنت داستاني را بسازي و هي به آن بال و برگ دهي و هي در ذهنت بپروراني اش و آن قدر بازي كني با قصه ات كه خودت هم باورت شود كه اين قصه نيست ، بلكه واقعيت است. اين بد است. و كاش شما دوستان فحاش كه نه كاري شرافتمند انجام مي دهيد و نه دلتان مي خواهد از يادها فراموش شويد، به جاي سرهم كردن واژه ها، اول به خوددرماني روي مي آورديد و بعد هم كمي فكر مي كرديد كه چطور مي شود اين زندگي يكنواخت خسته كننده را با كمي شعور و شرافت و كار، رنگ و لعاب داد.
البته وضع تو از ايشان كمي بدتر است. چون تو در همين قصه پردازيهات كم كم باورت شده كه روزنامه نگار هستي و خبرهايي كه هم به تو از گوشي تلفنها (ولابد اي-ميلهاي ما) مي رسد، خودشان شده اند منابع خبري!
اما دوست عزيز تلفنهاي ما، فقط بخش كوچكي از واقعيتند. همه ي واقعيت كه نيستند. اگر جنمش را داري، بلند شو بيا اينجا، منابع خبري ات را كمي گسترش بده، كمي بيشتر جست و جو كن، كمي بيشتر به خودت تكان بده، حتما خبرهاي بهتري براي روكردن دست ايادي استكبار خواهي يافت كه خيلي گردن كلفت تر از گردن نازكهايي مثل ما هستند كه پس و پيششان چيزي براي پنهان كردن ندارند و آستينشان هم هميشه آنقدر تنگ هست كه در آن ايادي هيچ مستكبري جا نشود!
باري دوست عزيز! اين مقدمه ي مهم تر از متن را نوشتم كه بگويم:
1- همان طور كه مي داني (چون درنوشته ات به آن اشاره كرده اي) و از شادي هم دربازجويي !!!پرسيده شده بود!!!! من براي رفتن به مشهد و خريد بليط هواپيمايم از شادي پول قرض كرده بودم. چون سفرم فوري بود و آن روز هم پول نداشتم. ضمن اين كه براي كارهاي گروهي مشتركا پول مي گذاريم وسط. و فرستادن 100 هزارتومان بابت بليطهاي من از دفتر او (راهي - كه طرف قرارداد كاري با هيفوس بود) دليل بر اين نيست كه خرج سفر 100 هزارتوماني (100دلاري)مرا هيفوس داده است و اين نياز به هوش سرشاري براي فهميدن ندارد.
2- وقتي من براي گرفتن خبري از دو فرد سنگسار شده (محبوبه و عباس) به مشهد رفته بودم تازه دو ماه بود كه در موسسه كنشگران داوطلب مشغول به كار شده بودم . بنابراين خرج سفرهايي كه پيش از آن وقتي به "تبريز و اهواز و رشت و نكا و اراك و جلفا و شيراز و ..." مي رفتم، با خودم بود و از طريق پول شرافتمندانه اي كه از دست و قلمم (كار در روزنامه)در مي آورم. (اميدوارم حسين جان اينها را حمل بر خودستايي نگذاري، چون به نظرم پاسخ دادن به يك نوشته منطقي خيلي راحت است. ولي نوشته تو از آنجا كه هيچ منطقي برآن مستولي نيست، مرا وادار به توضيحات اضافه مي كند.)
در سايت زنان ايران هم كه خوشبختانه عالم و آدم گواه است يكي از علتهاي بسته شدنش، اين بود كه من نه توان ادامه دادن كار به تنهايي (فقط من و نسرين مانده بوديم) را داشتم و نه پول آن كه بخواهم از نيروي كار خبرنگاري استفاده كنم و بسياري از دوستانم كه پيشتر در اين سايت با هم "داوطلبانه" كار مي كرديم در فاصله هاي زماني كوتاه تبديل به مصداق هاي "فرار مغزها" شدند.
و اگر مكالمات، درست به عرض رسيده باشد، مي داني كه چقدر هم پيشنهاد داشتم براي اين كه كمك مالي داشته باشم و قبولش نكردم. فقط به دليل اينكه آن را كار داوطلبانه! و كار دل! مي دانستم. آن هم نه با اشل امريكايي، بلكه ايراني ايراني! و خيليها هم همچنان مي گويند كه اشتباه كردي و بايد كمك مالي دريافت مي كردي و ادامه مي دادي.
باز هم يك بار براي هميشه خيال تو را راحت كنم كه حقوق من تا اسفند ماه گذشته در موسسه كنشگران 300 هزار تومان بود. من سردبير سايت خبري جامعه مدني بودم. ولي حقوقم تقريبا نصف حقوقي بود كه در ماهنامه اي كه پيش از كنشگران در آن كار مي كردم مي گرفتم. و لابد همكاران من در روزنامه ها كه براي پستي پايين تر از اين دوبرابرش حقوق مي گيرند، از شنيدن اين مساله تعجب مي كنند. چون اين رقم واقعا ناچيز است براي زندگي در تهران. اما من اين كار ( خبر رساني و تحليل در حوزه ي جامعه مدني) را دوست داشتم و حاضر بودم يك سال اول را با شرايط پايين تر بپذيرم زيرا كنشگران در برنامه هاي يك ساله اش براي اين سايت جايي نديده بود براي همين نمي توانست بيشتر از اين به من و خبرنگارانش حقوق بدهد. پس خيال تو و دوستانت را راحت كنم كه از پولي كه بنده از كنشگران و كنشگران از هيفوس مي گرفت، چيزي در ته جيب نمي ماند كه صرف سفر شود!
بنابراين از آن ميليونرهاي داوطلبي كه ساخته اي كاش چيزي هم به ما مي رسيد باور كن رفتن پي پرونده ي يك آدمي كه در نقطه پايان زندگي ايستاده و تو مي تواني كمك كني كه برگردد به زندگي و تبديل به يك نيروي كار شود، خيلي مهم تر از اين است كه اينجا بنشينم و خونم را كثيف پاسخ دادن به نوشته هايي كنم تا شهوت "ديده شدن" يك آدم در آن سوي كره زمين ارضا شود.
3- جهت اطلاع شما ، صبح امروز رفتم به همان ده دور در حوالي تاكستان قزوين و اگر لذت مي بري از خواندنش بگويم كه جعفر كياني به فجيع ترين شكل ممكن سنگسار شد. شانه هايت را بالا نينداز و نخند! او انساني بود كه دستكم! يك آدم روي زمين دوستش داشت و به او عشق مي ورزيد. خيلي بد است همه از آدم روگردان باشند حسين جان! جور ديگري هم مي شود زندگي كرد!
4- مي گويم به خودت زحمت جمع آوري اطلاعات كه پايه ي كار روزنامه نگاري است را هم نمي دهي و فقط سرهم مي بافي، يك دليلش اين است: اگر او به جاي سنگسار اعدام شده باشد،بدتر هم هست. چون ان وقت، قتل نفس محسوب مي شود و مجازات ، هم شان جرم نيست! و درثاني كاملا مغاير با قانون اسلامي است كه شما لابد به آن بسيار متعهديد.
5- ادوارنيوز و ميدان و اعتماد ملي و (اعتماد و ايسنا و ايلنا را از قلم انداختي) ، رسانه هستند و مي توانند از منابع مشترك استفاده كنند. و وقتي منابع اندك است طبيعي است كه هم آنها و هم هر رسانه ديگري نيز، از همان منبع اندك تغذيه كند. و لابد موشهاي ديوار نگفته اند كه خبرنگاران اين رسانه ها دنبال خبرهاي رسمي موثق بارها و بارها با مابع رسمي تماس گرفته اند؟ جدا از اين، به فرض كه اينان با هم همكاري كرده اند و از خبرهاي هم استفاده كرده اند. تو اين وسط مشكلت چيست؟!
6-اگر بي.بي.سي. خبري را منتشر نكرد يعني در صحت و سقم خبر بايد ترديد كرد؟! خوشابحال بي بي سي كه مبلغي چنين بليغ دارد.
7- از كي تابحال نهادهاي حقوق بشر و فعاليتهايشان شده اند مظهر خودفروختگي آدمها؟ اگرچه دادن بيانيه بعد از خبري كه در رسانه ها منتشر شده ربطي به ما ندارد، اما واقعا ربطش را به تو هم نمي فهمم! اين وسط به تو چه مي رسد حسين جان؟
و راستي نوشتن تخيلاتي براي مسموم كردن فضا، با اشاره هايي به مكالمات تلفني و اي ميلهاي خصوصي مردم ، چقدر خرج بر مي دارد؟ چند برابر "حقوق يك معلم تمام وقت؟"
و در آخر:
پيشنهادم را تكرار مي كنم. به ايران بيا و كنشگري داوطلبانه كن! كار راحتي است. صبح تا شب مي دوي و شب با هزار نگراني از نا امني شغلي و ناامني جاني و ناامني خانواده و ناامني رواني و نا امني حيثيتي و ناامني در اين فضاي بيمارگونه و فاسد مجازي كه امثال تو مي سازند و هزار نا امني ديگر سر به بالين مي گذاري.
اگر نمي تواني يا نمي خواهي بيايي و ترجيح مي دهي آنجا بنشيني و با لبخندي بر لب از مرگ و سنگسار ديگران، بيمارگونه حظ ببري، دستكم به نطق آن سخنور شيرازي گوش كن كه :
" تو دو گوش داري و يك زبان. پس دو چندان كه مي گويي، گوش دار."
اگر مغز كوچك كسي را توان رشد نيست، پس دهان بزرگش را ببندد.
باور كن دنيا زيبايي هايي هم براي ديدن دارد.
در پايان از اين كه مجبورم كردي وقتم را براي نوشتن چنين مطلبي هدر بدهم متاسفم و اميدوارم اين خبط ، تكرار نشود. براي همين منظور و نيز براي كمك به يك هموطن ايراني در شهري دور كه ما با خواندن نوشته هايش بيماري اش را حاد تر و وخيم تر مي كنيم قول مي دهم كه از اين پس هرگز نوشته هايت را نخوانم و بدين منظور از پيوندهاي وبلاگم بيرونت مي كنم. كاش دوستان ديگر هم در اين همياري به تو كمك مي كردند.باشد كه تو نيز به درمان اين درد، جدي تر بينديشي.
مدتهاست كه نوشته هاي شما را مي خوانم و دنبال مي كنم. همان طور كه نوشته هاي بسياري ديگر را. چه آنها كه دوستم هستند چه آنها كه نوشته هايمان ما را با هم دوست كرده است و چه آنها كه نوشته هايشان جدا از دوستي يا همفكري، اطلاعاتي درخور خوانده شدن دارد. اما ديري است كه نوشته هاي شما شامل اين هر سه نمي شود. شامل دو مورد اول كه هرگز نبود اما گاهي خبري يا Hطلاعات فني درباره اينترنت مي داديد، كه حالا يا دانشتان در آن زمينه ي مفيد به ته رسيده يا هرچيز ديگر نمي دانم. اما آنچه اين روزها و كمي نيز پيشين تر از اين روزها نوشته ايد نه فقط محلي براي اعتنا نيست كه بلكه در يك شرايط منصفانه و انساني بايد نسبت به آن پاسخگو باشيد.
مدتهاست كه خودتان را موظف دانسته ايد كه مثل زاغ سياه فضولي بر پرچين خانه اين و آن بنشينيد و ردشان را خبرچيني كنيد. ولي از آنجا كه وظيفه ي محول شده بر شما براي اين پاسباني از دور، تخريب آدمهاست، و از انجا كه نهايت كاري كه مي كنيد به همين جا ختم مي شود كه گهگداري به گفت و گوهاي تلفني و طبيعتا خصوصي افراد يا نوشته هاي طبيعتا خصوصي شان، دستدرازي كنيد و از آنجا كه اصولا در اين پاسباني، چيزي دستگيرتان نشده و شلوار .... در اين خانه پيدا نكرده ايد كه علمش كنيد ، و باز از آنجا كه موظفيد كساني را كه از آنها دائما نام مي بريد وياد مي كنيد، به هر نوعي كه شده لجن مال كنيد، و دستتان هم خالي است، طبيعتا مجبوريد به تخيل رو بياوريد و تكه هاي نيافته اين پازل تخريب را با قصه سازي كامل كنيد.
گاهي دوست و آشنا پرسيده اند كه چرا شما (من، شادي و دوستان ديگرمان)جواب نوشته هاي اين آدم را نمي دهيد؟ و من هربار با خنده گفته ام كه چه كار داريد. دلش خوش است. بگذار بگويد. بعضي آدمها دوست دارند ديده شوند. او هم يكي.
ديده اي گاهي وقتي در ماشيني مي نشيني كه راننده به طرز وحشتناكي رانندگي مي كند (البته شما ظاهرا در ممالك متمدن نوع زندگي ما در ايران را از ياد برده ايد!) و در همان حين رانندگي وحشتناكش هرچه بحث سياسي و اقتصادي و اجتماعي را به خورد آدم مي دهد؟ به اين راننده بايد گفت : راننده ي عزيز براي بهتر شدن وضع فرهنگي و اجتماعي و سياسي و بين المللي ما بهتر است پيش از نسخه پيچيدن براي ديگران، شما رانندگي ات را درست انجام دهي!
حسين جان،شما هم مثل همان راننده اي. چرا سعي نمي كني اگر علاقمند به كار نوشتن يا روزنامه نگاري هستي دستكم دانشت را در اين حرفه بالا ببري و در يك نشريه ي آبرومند مشغول به كار شوي تا به جاي اينكه خوددت سردبير و اديتور مطالبت باشي، يك نفر نوشتن و روزنامه نگاري را يادت دهد و دستت را بگيرد؟ تو استعدادهاي فوق العاده اي داري . من مصاحبه هايت را با صداي امريكا شنيده ام. دانش فني تو در اينترنت به نظرم خيلي بيشتر از تحليلهاي آبدوغ خياري است كه خودت فكر مي كني اسمشان روزنامه نگاري است.
بخدا دوست من اگربه يك كار شرافتمندانه رو بياوري حتا براي همين كشوري كه خوشبختانه اين قدر برايش دل مي سوزاني هم بهتر است.
اين كه نشد كار كه بنشيني و دائم مكالمات خصوصي ملت را كه با دوستانشان پاي تلفن رد و بدل مي كنند، و نمي دانم واقعا چطور به دست تو مي رسد! تبديل به نوشته و خبر كني و به خورد خودشان بدهي، يعني كه هي! من مي دانم شما در خصوصي ترين گفت و گوهايتان هم چه مي گوييد! بله دوست عزيز، تو مي داني. خيلي هاي ديگر هم لابد مي دانند. ولي "انها" شغلشان از نظر من شريفتر از توست. آنها وظيفه شان اين است. و لابد خودشان فكر مي كنند اينگونه مي توانند از صيانت كشور و مردمشان دفاع كنند. و لابد آنها هم مي توانند مثل هركس ديگر خطاهايي دركارشان كنند - كه مي كنند.- اما تو كي هستي حسين جان؟ تا به حال از خودت پرسيده اي؟ تو كي هستي؟ چه كاره اي ؟ و چه مي خواهي از جان ملتي كه تا به حال اگر جوابت را نداده اند براي اين بوده كه احتمالا قد و قواره تو را در حد جواب دادن نمي دانستند ( و نمي دانند).
مطمئنم بعد از نوشتن اين نوشته پشيمان مي شوم. چون الان از سفر آمده ام و اتفاقا اين بار، نوشته ات به جاي اين كه مرا بخندانت ناراحتم كرده است. تو دروغگوي ناشيي هستي. هم ناشي و هم از نظر من بيمار. احساس مي كنم در جايي، گوشه اي ، كز مي كني و از اين كه ديگران را با نوشته هايت آزار مي دهي، لذت مي بري. لذتي نه چندان از جنس لذايذ طبيعي انساني. اين دومين علتي بود كه هميشه خواسته ام محترمانه از كنار نوشته هاي بي محتوايت كه آسمان و ريسمان را به هم مي بافي تا فقط به يك نفر سقلمه زده باشي رد شوم.
خب پسر اگر واقعا بيماري چرا خودت را درمان نمي كني؟
اين بيماري البته تنها خاص تو هم نيست. بوده اند بعضي ديگري هم كه در خلوت فراموش شده شان به جاي اين كه به كاري ارزشمند، شغل يا هنري درخور بپردازند وقتشان را صرف سرودن هجوياتي كرده اند كه در آنها حتا به دختر 7 ساله و همسر ما نيز توهين شده. ولي چه عايدشان شده؟ جز اين كه بيماري تشديد شود؟ آيا ناسزا گفتن يا سعي بي سند در تخريب آدمها واقعا راه درمان حس حقارت است؟ اين بد است حسين جان. خيلي بد.
اينكه تو در ذهنت داستاني را بسازي و هي به آن بال و برگ دهي و هي در ذهنت بپروراني اش و آن قدر بازي كني با قصه ات كه خودت هم باورت شود كه اين قصه نيست ، بلكه واقعيت است. اين بد است. و كاش شما دوستان فحاش كه نه كاري شرافتمند انجام مي دهيد و نه دلتان مي خواهد از يادها فراموش شويد، به جاي سرهم كردن واژه ها، اول به خوددرماني روي مي آورديد و بعد هم كمي فكر مي كرديد كه چطور مي شود اين زندگي يكنواخت خسته كننده را با كمي شعور و شرافت و كار، رنگ و لعاب داد.
البته وضع تو از ايشان كمي بدتر است. چون تو در همين قصه پردازيهات كم كم باورت شده كه روزنامه نگار هستي و خبرهايي كه هم به تو از گوشي تلفنها (ولابد اي-ميلهاي ما) مي رسد، خودشان شده اند منابع خبري!
اما دوست عزيز تلفنهاي ما، فقط بخش كوچكي از واقعيتند. همه ي واقعيت كه نيستند. اگر جنمش را داري، بلند شو بيا اينجا، منابع خبري ات را كمي گسترش بده، كمي بيشتر جست و جو كن، كمي بيشتر به خودت تكان بده، حتما خبرهاي بهتري براي روكردن دست ايادي استكبار خواهي يافت كه خيلي گردن كلفت تر از گردن نازكهايي مثل ما هستند كه پس و پيششان چيزي براي پنهان كردن ندارند و آستينشان هم هميشه آنقدر تنگ هست كه در آن ايادي هيچ مستكبري جا نشود!
باري دوست عزيز! اين مقدمه ي مهم تر از متن را نوشتم كه بگويم:
1- همان طور كه مي داني (چون درنوشته ات به آن اشاره كرده اي) و از شادي هم دربازجويي !!!پرسيده شده بود!!!! من براي رفتن به مشهد و خريد بليط هواپيمايم از شادي پول قرض كرده بودم. چون سفرم فوري بود و آن روز هم پول نداشتم. ضمن اين كه براي كارهاي گروهي مشتركا پول مي گذاريم وسط. و فرستادن 100 هزارتومان بابت بليطهاي من از دفتر او (راهي - كه طرف قرارداد كاري با هيفوس بود) دليل بر اين نيست كه خرج سفر 100 هزارتوماني (100دلاري)مرا هيفوس داده است و اين نياز به هوش سرشاري براي فهميدن ندارد.
2- وقتي من براي گرفتن خبري از دو فرد سنگسار شده (محبوبه و عباس) به مشهد رفته بودم تازه دو ماه بود كه در موسسه كنشگران داوطلب مشغول به كار شده بودم . بنابراين خرج سفرهايي كه پيش از آن وقتي به "تبريز و اهواز و رشت و نكا و اراك و جلفا و شيراز و ..." مي رفتم، با خودم بود و از طريق پول شرافتمندانه اي كه از دست و قلمم (كار در روزنامه)در مي آورم. (اميدوارم حسين جان اينها را حمل بر خودستايي نگذاري، چون به نظرم پاسخ دادن به يك نوشته منطقي خيلي راحت است. ولي نوشته تو از آنجا كه هيچ منطقي برآن مستولي نيست، مرا وادار به توضيحات اضافه مي كند.)
در سايت زنان ايران هم كه خوشبختانه عالم و آدم گواه است يكي از علتهاي بسته شدنش، اين بود كه من نه توان ادامه دادن كار به تنهايي (فقط من و نسرين مانده بوديم) را داشتم و نه پول آن كه بخواهم از نيروي كار خبرنگاري استفاده كنم و بسياري از دوستانم كه پيشتر در اين سايت با هم "داوطلبانه" كار مي كرديم در فاصله هاي زماني كوتاه تبديل به مصداق هاي "فرار مغزها" شدند.
و اگر مكالمات، درست به عرض رسيده باشد، مي داني كه چقدر هم پيشنهاد داشتم براي اين كه كمك مالي داشته باشم و قبولش نكردم. فقط به دليل اينكه آن را كار داوطلبانه! و كار دل! مي دانستم. آن هم نه با اشل امريكايي، بلكه ايراني ايراني! و خيليها هم همچنان مي گويند كه اشتباه كردي و بايد كمك مالي دريافت مي كردي و ادامه مي دادي.
باز هم يك بار براي هميشه خيال تو را راحت كنم كه حقوق من تا اسفند ماه گذشته در موسسه كنشگران 300 هزار تومان بود. من سردبير سايت خبري جامعه مدني بودم. ولي حقوقم تقريبا نصف حقوقي بود كه در ماهنامه اي كه پيش از كنشگران در آن كار مي كردم مي گرفتم. و لابد همكاران من در روزنامه ها كه براي پستي پايين تر از اين دوبرابرش حقوق مي گيرند، از شنيدن اين مساله تعجب مي كنند. چون اين رقم واقعا ناچيز است براي زندگي در تهران. اما من اين كار ( خبر رساني و تحليل در حوزه ي جامعه مدني) را دوست داشتم و حاضر بودم يك سال اول را با شرايط پايين تر بپذيرم زيرا كنشگران در برنامه هاي يك ساله اش براي اين سايت جايي نديده بود براي همين نمي توانست بيشتر از اين به من و خبرنگارانش حقوق بدهد. پس خيال تو و دوستانت را راحت كنم كه از پولي كه بنده از كنشگران و كنشگران از هيفوس مي گرفت، چيزي در ته جيب نمي ماند كه صرف سفر شود!
بنابراين از آن ميليونرهاي داوطلبي كه ساخته اي كاش چيزي هم به ما مي رسيد باور كن رفتن پي پرونده ي يك آدمي كه در نقطه پايان زندگي ايستاده و تو مي تواني كمك كني كه برگردد به زندگي و تبديل به يك نيروي كار شود، خيلي مهم تر از اين است كه اينجا بنشينم و خونم را كثيف پاسخ دادن به نوشته هايي كنم تا شهوت "ديده شدن" يك آدم در آن سوي كره زمين ارضا شود.
3- جهت اطلاع شما ، صبح امروز رفتم به همان ده دور در حوالي تاكستان قزوين و اگر لذت مي بري از خواندنش بگويم كه جعفر كياني به فجيع ترين شكل ممكن سنگسار شد. شانه هايت را بالا نينداز و نخند! او انساني بود كه دستكم! يك آدم روي زمين دوستش داشت و به او عشق مي ورزيد. خيلي بد است همه از آدم روگردان باشند حسين جان! جور ديگري هم مي شود زندگي كرد!
4- مي گويم به خودت زحمت جمع آوري اطلاعات كه پايه ي كار روزنامه نگاري است را هم نمي دهي و فقط سرهم مي بافي، يك دليلش اين است: اگر او به جاي سنگسار اعدام شده باشد،بدتر هم هست. چون ان وقت، قتل نفس محسوب مي شود و مجازات ، هم شان جرم نيست! و درثاني كاملا مغاير با قانون اسلامي است كه شما لابد به آن بسيار متعهديد.
5- ادوارنيوز و ميدان و اعتماد ملي و (اعتماد و ايسنا و ايلنا را از قلم انداختي) ، رسانه هستند و مي توانند از منابع مشترك استفاده كنند. و وقتي منابع اندك است طبيعي است كه هم آنها و هم هر رسانه ديگري نيز، از همان منبع اندك تغذيه كند. و لابد موشهاي ديوار نگفته اند كه خبرنگاران اين رسانه ها دنبال خبرهاي رسمي موثق بارها و بارها با مابع رسمي تماس گرفته اند؟ جدا از اين، به فرض كه اينان با هم همكاري كرده اند و از خبرهاي هم استفاده كرده اند. تو اين وسط مشكلت چيست؟!
6-اگر بي.بي.سي. خبري را منتشر نكرد يعني در صحت و سقم خبر بايد ترديد كرد؟! خوشابحال بي بي سي كه مبلغي چنين بليغ دارد.
7- از كي تابحال نهادهاي حقوق بشر و فعاليتهايشان شده اند مظهر خودفروختگي آدمها؟ اگرچه دادن بيانيه بعد از خبري كه در رسانه ها منتشر شده ربطي به ما ندارد، اما واقعا ربطش را به تو هم نمي فهمم! اين وسط به تو چه مي رسد حسين جان؟
و راستي نوشتن تخيلاتي براي مسموم كردن فضا، با اشاره هايي به مكالمات تلفني و اي ميلهاي خصوصي مردم ، چقدر خرج بر مي دارد؟ چند برابر "حقوق يك معلم تمام وقت؟"
و در آخر:
پيشنهادم را تكرار مي كنم. به ايران بيا و كنشگري داوطلبانه كن! كار راحتي است. صبح تا شب مي دوي و شب با هزار نگراني از نا امني شغلي و ناامني جاني و ناامني خانواده و ناامني رواني و نا امني حيثيتي و ناامني در اين فضاي بيمارگونه و فاسد مجازي كه امثال تو مي سازند و هزار نا امني ديگر سر به بالين مي گذاري.
اگر نمي تواني يا نمي خواهي بيايي و ترجيح مي دهي آنجا بنشيني و با لبخندي بر لب از مرگ و سنگسار ديگران، بيمارگونه حظ ببري، دستكم به نطق آن سخنور شيرازي گوش كن كه :
" تو دو گوش داري و يك زبان. پس دو چندان كه مي گويي، گوش دار."
اگر مغز كوچك كسي را توان رشد نيست، پس دهان بزرگش را ببندد.
باور كن دنيا زيبايي هايي هم براي ديدن دارد.
در پايان از اين كه مجبورم كردي وقتم را براي نوشتن چنين مطلبي هدر بدهم متاسفم و اميدوارم اين خبط ، تكرار نشود. براي همين منظور و نيز براي كمك به يك هموطن ايراني در شهري دور كه ما با خواندن نوشته هايش بيماري اش را حاد تر و وخيم تر مي كنيم قول مي دهم كه از اين پس هرگز نوشته هايت را نخوانم و بدين منظور از پيوندهاي وبلاگم بيرونت مي كنم. كاش دوستان ديگر هم در اين همياري به تو كمك مي كردند.باشد كه تو نيز به درمان اين درد، جدي تر بينديشي.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:15 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
