تبليغاتX
وارش - بازي جديد؛ چه كسي يا كساني بر من تاثير گذاشتند؟
روز نویس آسیه امینی

من اهل بازي ام اتفاقا (برخلاف آنچه برخي بزرگان نوشته اند) فقط بايد وقتش باشد و كمي حوصله. اصولا اگر اين دو باشد خوش دارم كه هر چيز جدي ديگري را هم در زندگي بشود به بازي گرفت.

باري،  حالا كه  پپروي عزيزم دعوتم كرده به بازي:  

 از آنجا كه جر زني هم اصولا بخشي از هر بازي است، پس با آن شروع مي كنم:

 از كدام "اثر" مي خواهيد پي به موثر ببريد؟ با آين آدمهاي چند وجهي – مثل خودم- كه مي بينم، اگر مثلا "اثر"،‌ من آسيه اميني باشد با حفظ تماميت ارضي( به فتح الف و سكون ر) لابد موثر را بايد در پشت پدر و بطن مادرم جست.

اگر تماميت ارضي و عرضي (با فتح ع و ر)، آن وقت باز چند وجه است.

آيا من روزنامه نگار؟ من شاعر؟ من زندگي مشترك؟ من روح مجرد؟ من مادر؟ من زن؟ من عاشق؟ من معشوق؟ كدام "من" در نظر است ؟ كدام اثر؟ چون هر كدام از اينها در سالهاي مختلف تحت تاثير تاثيرگذاران متفاوتي بوده اند. خب حالا از جر زدن بگذريم.

 

براي من گرچه بسيار موثر بوده اند استادان سخن و زبان و كلام و معنا، چه شاعران و سخنوران و معلمان  گذشته و چه امروزيان نوانديش و نو گرا و نو گو  كه گفتن نامشان، رديف كردن مشقهاي شب را مي ماند، چيزي نياموخته ام و به كاري دل نبسته ام و در كاري پيش نرفته ام مگر در آن حسي عميق، جاذبه اي، مغناطيسي يا كششي مرا به پيش رانده باشد! جاذبه اي كه مي توانسته از جذب كننده يا مجذوبي، يا هر دو، ساطع شده باشد.

 

اگر تاثير را مثل نقاط عطف يك نمودار معادله چند مجهولي تعريف كنيم كه منحني را از حالت يكنواختي در مي آورد، آن وقت اين نقاط عطف يا به عبارتي راس پيچها، براي من :

 

مادرم؛ نترسي و راسخ بودن و غرور (حتا در شكل كمي زيادي اش)

پدرم؛ نظم و جديت و مهر فراوان

سلمان هراتي؛ به خاطر اولين انجمن شعر زندگيم كه از آنجا پرت شدم به دنياي شعر

پسرخاله اي كه از او تنها يادي ماند ولي يادي كه هميشه مانده و مي ماند.

آقاي فربد؛ دبير هندسه تحليلي

سهيلا احمد نژاد؛ دبير فيزيك

جواد مجابي؛ به خاطر توهم زدايي در ادبيات و كار كردن و كار كردن و ...

فرامرز قراباغي؛ به خاطر اعتماد به نفس در كار روزنامه نگاري

ابراهيم افشار؛ افزودن اندكي ديوانگي به همان چاشني فرامرز

عاطفه سهاله ؛ دختر 16 ساله نكايي كه هرگز خودم را نبخشيدم كه چرا پيش از اعدامش به نكا نرسيدم. او مرا به زن بودنم آشنا كرد و هل ام داد و هول، شايد، به دنياي ديگري كه اين روزها سخت درگير آنم.

.

.

.

خيلي مي شوند اگر بخواهم ادامه بدهم. اما يك نكته مهم است كه نمي شود نگويم.

 اينها كه نوشته ام برخي شان شايد همه تاثيرشان را بشود در يك جمله خلاصه كرد. ولي نيز بوده اند بعضي ديگر  كه تاثيرشان چنان با من بوده و هست كه مي توانم آنها را بهانه رفتنها و رفتن هايم به حساب بياورم. اگر بنا به نام بردنشان باشد آن وقت صفحه كم مي آورم در اين وبلاگ...!

 

نمي دانم به هر حال ديدم  منصفانه نيست كه از اثر و موثر سخن بگويم و ياد نكنم از آن بيشماراني كه مديون جاذبه هايشانم و مرا بدين سو و آن سو كشانده اند و گاه حتا پس برده اند به جاي پيش.

 

آنها كه نامشان را بردم بيشتر جنبه راهنما داشته اند و آنها كه نام نبرده ام بيشتر همراه و همدل بوده اند. آن هم نه همدلي به زبان كه واقعا همدلي به دل.

 يادم نمي رود در مشهد كه بودم، در آموزشگاهي   كلاس كنكور مي رفتم. دختري بود كه ته كلاس مي نشست.چشمهاي سبز داشت با پلكهاي پف كرده.  سبزه رو بود. نامش را نمي دانستم. اما وقتي از ده متري من هم رد مي شد، مي دانستم كه آمده است. در حياط شلوغ آموزشگاه، او را از پس تنها و لباسها تشخيص مي دادم كه كجا ايستاده و چه مي كند. گاه به ناگاه بر مي گشتم به سويي و مي ديدم كه فوري نگاه مي دزدد. معمولا تنها بود و معمولا با اين كه قد بلندي نداشت، ميز آخر مي نشست.

در آن كلاس،نفر اول بودم. نمره هايم بهتر از بقيه بود! و جوابهايم معمولا پيشتر از ديگران.  اين را به فخر نمي گويم، چون فخر نبود، بلكه فقط به خاطر او بود. مي خواستم اول باشم كه به چشمش بيايم. و مي دانم كه مي آمدم. بعدها و بعدها هميشه به خودم گفتم چرا يك بار ، فقط يك بار نرفتم با او حرف بزنم و در موردش چيزي بپرسم و بدانم.جوابش معلوم است. من همين را مي خواستم كه هميشه پشت پلكهام با او حرف بزنم. جاذبه اين دختر مرا هل مي داد و من اين هل دادن را مي خواستم.

 

اين مثال را از اين رو گفتم كه بسياري از "تاثيرگذاران" من، مدتها با من زندگي كرده اند. در پشت پلكهايم زندگي كرده اند و مرا به اين سو و آن سو كشانده اند.

چه خوب كرديد آقاي ملكوت، كه بهانه اي شديد تا با يادشان، اينجا به آنها سپاس بگويم.

 

 دلم مي خواهد بدانم افراد تاثير گذار در زندگي آقاي بهنود و مينو  و نازلي  و شهرام و جادي و گلنسا  چه كساني بوده اند؟ آنها را دعوت مي كنم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:24 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin