باور کنید نشناختمش! یک سال با گنجی در یک تحریریه کار کرده ام اما این عکسها را که شما در وبلاگهایتان منتشر کرده اید واقعا نشناختم! همیشه می گفتم در چشمهای گنجی مردی می خندد که من از او کمی می ترسم. اما در این عکسها کسی نمی خندد!!ولی اقرار می کنم هنوز هم ترساننده اند. من هم اگر جای آنها بودم از زنده و مرده او از با صدا و بی صدایش، از سکوت و فریادش هردو می ترسیدم.
گنجی پرهیب آزادی در عصر ماست. پرهیب آزادی در بند. پرهیب آزدای مظلوم. او به تنهایی جور بسیاری از ما را کشیده است و می کشد.
گنجی بیش از آنکه به خاطر رفتن به برلین یا حتا نوشتن در روزنامه هایی مثل صبح امروز و خرداد، تنبیه !!!شود، به جرم " دانستن" میهمان نا خوانده این خانه نا امن شده.دانستن، جرم کمی نیست.او بسیار می دانست و بسیار می داند. او از چیزهایی می داند که دیگران از آن بی خبرند.او توان این را داشت که پرده را پس بزند و اسرار ، هویدا کند!! او منحصر به فرد است چون هیچ یک از ما جرات و جسارت آنچه گنجی کرد و آنچه او نوشت نداریم.
امیدوارم روزی دوباره در کنار ما بنویسد و این بار فرصت آموختن بیشتر از او را از دست ندهیم.
یک هفته ای تهران نبودم و در این هفت روز گویی اتفاقهای زیادی افتاده. از جمله خبری که همین عکسها پشت خود پنهان کرده اند.
باز هم البته مجبورم از تهران بروم. این بار به اراک.یک سالی می شود که پرونده لیلا را در اراک دنبال کرده ام. حکم اعدام او نقض شده و فردا دادگاه دومش برگزار می شود.
امیدوارم فرداشب خبرهای خوبی برای گفتن داشته باشم. دعا کنید!
