یکشنبه بیستم اسفند 1385
تو كه مي دوني دخترت اين قدر تو داره، كم گريه مي كنه و بغضشو نمي تركونه. چي بهش گفتي كه اينجوري زار زار گريه مي كرد و يك ساعت فقط مي گفت: من مامانمو مي خوام!!!!؟
شادي امروز زنگ زد. صداش از پشت تلفن مثل صداي آدمي بود كه نمي شناسم. گفتم شما؟ گفت آسي جان منم شادي!!! اونقدر هل كردم كه يادم رفت دختر كوچولوش پيشم ايستاده و داره زير چشمي منو مي پاد! فريادم رفت هوا كه اومدي بيرون؟ گفت نه! گوشيو بده به دريا. اين لحنو مي شناسم. يعني كه فقط به خاطر حرف زدن با دخترم اجازه دارم.
دريا گوشيو گرفت و برد تو اتاق كه ما صداشو نشنويم. ولي من مجبور شدم يه كار غير اخلاقي كنم و آيفون رو روشن كنم كه اگر پيغامي براي ما داشت بشنوم. ولي مادر و دختر (و البته مادر، چون دختر ساكت ساكت بود) حرفاشون ساده تر و عاشقانه تر از اوني بود كه بشه از توش پيغام ديگه اي درآورد. حرفاشون كه تموم شد دريا گوشه ديوار كز كرد و نشست. من فقط داد زدم كه شادي لطفا قوي باش مثل هميشه. نگران دريا هم نباش!
چي بايد بهت مي گفتم رفيق؟! كه دخترت دو روزه به هر بهانه اي بغض مي كنه و يه گوشه كز مي كنه؟ كه مجبوريم يه سيرك بازي كامل اجرا كنيم مگر اينكه لبش به يه خنده وابشه؟
باز هم اگر افسونو نداشتم كه كارم زار بود. يه روز تمام بچه ها رو برد سرزمين عجايب و اونا رو گردوند.
كاش مي شد دست يك يك زنهايي رو كه شادي از دم طناب، برشون گردونده رو بگيرم و بگن كه وكيلشون چه كارايي براشون كرده. نازنين، يك ماهه كه آزاد شده. ليلا يك سال، پريسا و حاجيه دوسه ماهه و خيليياي ديگه.
شادي عزيزم ، حرفهاي زيادي براي گفتن و نوشتن هست، اما امروز و فردا جز از لزوم آزادي شما نبايد نوشت.
شادي امروز زنگ زد. صداش از پشت تلفن مثل صداي آدمي بود كه نمي شناسم. گفتم شما؟ گفت آسي جان منم شادي!!! اونقدر هل كردم كه يادم رفت دختر كوچولوش پيشم ايستاده و داره زير چشمي منو مي پاد! فريادم رفت هوا كه اومدي بيرون؟ گفت نه! گوشيو بده به دريا. اين لحنو مي شناسم. يعني كه فقط به خاطر حرف زدن با دخترم اجازه دارم.
دريا گوشيو گرفت و برد تو اتاق كه ما صداشو نشنويم. ولي من مجبور شدم يه كار غير اخلاقي كنم و آيفون رو روشن كنم كه اگر پيغامي براي ما داشت بشنوم. ولي مادر و دختر (و البته مادر، چون دختر ساكت ساكت بود) حرفاشون ساده تر و عاشقانه تر از اوني بود كه بشه از توش پيغام ديگه اي درآورد. حرفاشون كه تموم شد دريا گوشه ديوار كز كرد و نشست. من فقط داد زدم كه شادي لطفا قوي باش مثل هميشه. نگران دريا هم نباش!
چي بايد بهت مي گفتم رفيق؟! كه دخترت دو روزه به هر بهانه اي بغض مي كنه و يه گوشه كز مي كنه؟ كه مجبوريم يه سيرك بازي كامل اجرا كنيم مگر اينكه لبش به يه خنده وابشه؟
باز هم اگر افسونو نداشتم كه كارم زار بود. يه روز تمام بچه ها رو برد سرزمين عجايب و اونا رو گردوند.
كاش مي شد دست يك يك زنهايي رو كه شادي از دم طناب، برشون گردونده رو بگيرم و بگن كه وكيلشون چه كارايي براشون كرده. نازنين، يك ماهه كه آزاد شده. ليلا يك سال، پريسا و حاجيه دوسه ماهه و خيليياي ديگه.
شادي عزيزم ، حرفهاي زيادي براي گفتن و نوشتن هست، اما امروز و فردا جز از لزوم آزادي شما نبايد نوشت.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:3 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
