تبليغاتX
وارش - خون بس !
روز نویس آسیه امینی

در ماشين باز مي شود. دوربين از بيرون پنجره ماشين نشان مي دهد كه پيرمردي حدودا ۶۰ و اندي ساله سوار مي شود. با لباس بومي اش و دستاري كه به سر دارد. پشت او عروس را مي بينيم. چهره اش از پشت تور معلوم نيست. پدر و مادرش را در آغوش مي گيرد. پدر دمي او را در بغل مي فشرد و ناگهان با هق هق گريه دختر را از خودش دور مي كند و رو بر مي گرداند.

  دختر سوار مي شود و كنار پيرمرد مي نشيند. مادرش جلو مي آيد تور را از روي صورتش كنار مي زند و صورتش را مي بوسد. هر دو مي زنند زير گريه.

ماشينها راه مي افتند. همه جيپ. رديف از جاده كوهستاني مي گذرند. هلهله گهگاه از ماشينها شنيده مي شود.

دختر و پيرمرد پياده مي شوند. پيرمرد دست دختر را مي گيرد - لابد به فرمان فيلمبردار- و قدم مي زنند. در دشت سبزي كه ما در آن فقط اين دو را مي بينيم كه قدم زنان مي روند. تور همچنان صورت دختر را پوشيده است.

اين فيلم، فيلم عروسي دختري است كه براي "خون بس" به خانه داماد پيري كه همسن پدربزرگش بود رفت. فيلم مستند است و شرط می بندم نمي تواني با هق هق او همراه نشوي.

دختر كه نامش را هنوز نمي دانم يك هفته بعد از عروسي خودسوزي كرد و جان سپرد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin