امشب رفتيم تا در شهر گشتي بزنيم. به قصد آب ميوه - معجون علي بابا ( حوالي بهارستان معجوني است كه واقعا معجون است. با يك آكروباتباز فروشنده كه معجون را بعد از يك شعبده بازي تماشايي مي دهد دستت) . تا برسيم به آنجا، طرف بسته و رفته بود. پس دوره افتاديم در شهر به اميد آب ميوه فروشي. بالاخره همان رضاي يوسف آباد آبرومان را جلوي مهمانها خريد. بازم محل خودمان! از آنجا راهي حوالي پارك ملت شديم. ساعت به ۱۲ شب نزديك مي شد. مردم براي برف بازي راهي پارك شده بودند. ولي جلوي در ورودي پارك يك ميني بوس نيروي انتظامي ايستاده بود و دورش هم كم و بيش مردم جمع بودند. چند دقيقه اي كه آنجا بوديم ، ميني بوسي ها همچنان مشغول بودند و برخي را هم سوار كرده بودند.
تعجب نمي كنم ديگر از اين ماجرا ها. همه چيز چنان رنگ طبيعي به خود گرفته كه حتا كسي نمي پرسد اگر شما دزد و قاتل هم دستگير كنيد يا قاچاقچي مواد مخدر- بماند اگر هيچ يك نباشد و يك رهگذر عادي دستگير شود- باز هم من عابر كه براي تفريح به پارك مي آيم چرا بايد يك ساعت چنين علقمه اي را جلوي در ورودي پارك ببينم و تنم بلرزد كه كرا خواهد برد؟ و چرا؟
به اين مي گويند تعدي به حقوق شهروندي با چراغ!
همانطرفها بود كه اولين اس. ام.اس خبري امشب رسيد: آقاي كريمي راد وزير دادگستري و سخنگوي قوه قضائيه درگذشت. زنگ زدم به خبرنگاري كه فرستاده بودش،ظاهرا علت فوت تصادف در جاده سلفچگان بوده.
