تبليغاتX
وارش - چكامه غم؛ بم!
روز نویس آسیه امینی

امروز كه  تا ساعت 8 شب در دفتر كارم ماندم تا عكسها و نوشته هاي رسيده از بم  را منتشر كنم، همه اش با خودم مي گفتم گيرم كه در روزنامه ها نشود نوشت – كه خودش كلي جاي حرف و حديث دارد- اما چرا ملت در وبلاگهاي و وبسايتهايشان چيزي نمي نويسند؟!

اولين چيزي كه از محبوبه -كه امروز از بم امده بود- پرسيدم همين بود كه از كدام روزنامه ها و خبرگزاريها آمده بودند؟

متاسف مي شوي از پاسخي كه مي شنوي!

 

عكسها و خبرها را كه مي خواندم، همه اش درذهنم بود كه امشب چيزي از بم بنويسم. از كودكان و شايد هم از زنان بمي. از اولين روز زلزله و .... مهم نيست كه چه، اما بنويسم فقط شايد براي اينكه نوشته باشم تا يادم نرود دشواري وظيفه و يادم نرود دشواري آن روز زهر.

تا اينكه ديدم الپر و  افشين امير شاهي  يك پيشنهاد خوب داده اند.

 اين كه احساس كني تنها نيستي و ديگران هم در كنار تو و مثل تو فكر مي كنند، گرمت مي كند و اميدوار به اينكه داري درست مي روي و اطمينان كني كه اين راه به جايي خواهد رسيد بالاخره.

 

باري، روز اول زلزله در بم بودم. ساعت 2 عصر بعد از كلي چك و چانه با فرودگاه مهرآباد به همراه جمع زيادي از خبرنگاران با يك هواپيماي كمك رسان راهي كرمان شديم.

 

من دبير بخش گزارش و مصاحبه ويژه روزنامه اعتماد بودم. ساعت 10 صبح 5 دي بود. بهروز شهباز پور معاون سردبير سراسيمه به اتاقم آمد و گفت: خبر را ديده اي؟ ( روي تلكس و اينترنت) و ... قرار شد خبرنگار بفرستيم. چند نفر معرفي شدند. از جمله خبرنگاران گروه خودم. اما هيچ كدام شرايطش را نداشتند. گفتم خودم مي روم. و دو ساعت بعد در فرودگاه بودم.

آوا آن زمان، سه ساله بود. مسلما توضيح اينكه كجا مي روم و چرا مي روم در فرصت يك ربعه اي كه براي برداشتن كوله ام به خانه رفته بودم براي تفهيم شرايطم به او كار دشواري بود. بوي‍ژه كه تجربه دوسالگي اش سفر ده روزه ام به عراق بود و نتيجه اينكه هنوز هم به گمانم از كوله پشتي ام بيزار است. تنها چيزي كه به ذهنم رسيد تا برايش بگويم خود واقعيت بود. وقت كمي داشتم. گفتم چند تا بچه هستن قد تو كه ماماناشون رفتن جايي و اينا خونشون داره خراب مي شه، من و دوستام اگه نريم پيششون،‌خونشون مي ريزه پايين... ظاهرن سحر زلزله دخترك مرا هم مسخ كرد. بي گريه قبول كرد . مثل هميشه از افسون خواهش كردم بيايد خانه ما تا بتوانم آوا را ترك كنم. خوشبختانه مامان هم خانه ما بود و آن روزها اوايل بيماري مزمنش بود و پا دردهاي وحشتناك داشت. اما بودنش و اغوش هميشه گرمش غنيمتي بود در آن شرايط. سر را كوله ام را از بطري هاي آب و بيسكويت پر كردم.

 

در فرودگاه بودم كه جواد زنگ زد و گفت براي او هم بلطي بگيرم كه بيايد. يادم نيست چند ساعت در فرودگاه بوديم و چقدر داد و بيداد و دعوا كرديم تا بالاخره راهي كرمان شديم. من تا بحال نه كرمان را ديده بودم نه بم را.

در كرمان هم وضع بهتر نبود. ما يك اصطلاحي داريم در شمال كه نمي دانم در جاهاي ديگر هم هست يا نه مي گوييم "سگ صاحبشو نمي شناخت" در كرمان روز اول حادثه واقعا سگ صاحبشو نمي شناخت. آنجا هم دو ساعتي معطل شديم و بالاخره با يك وانت كه جلوي آن من و جواد و حجت سپهوند و راننده نشسته بوديم راه افتاديم به سمت بم.

 

اولين سيلي زلزله به من وقتي بود كه راننده در برهوت تاريك كوير نگه داشت و گفت پياده شويد! من فوري گفتم: نه لطفا ما را ببريد به خود شهر. داخل شهر. گفت: خانم ما در مركز شهر و ميدان اصلي بم هستيم!!! به دورو برم نگاه كردم و تازه فهميدم "بم فرو ريخته يعني چه!"

 

مرور آن خاطرات را براي چه بگويم؟ آن قدر هست كه گفتنش بي معني است حدود 20 ساعت بي وقفه بدون پلك زدن راه رفتيم. آنقدر مرده ديدم كه مرگ همسايه ذهنم شد تا ماه ها.

اما يك نكته است كه همان روزها به خبرنگاري گفتم كه الان يادم نيست كه بود. من روزاول و دوم در بم بودم. طبيعي است كه دو سه روز اول آنچه از يك فاجعه شنيده مي شود فغان و فرياد است. تصوير كردن آن لحظه ها براي خوانندگاني كه بايد دريابندش كاري ضروري است. كمك از همه دستي مورد نياز ضروري بود. گزارش ها و خبرهايي كه همان روز از بم و كرمان تلفني خواندم و فرداش چاپ شد،‌هنوز هم بوي مرگ مي دهد. اما يك هفته بعد روزنامه خبرنگار ديگري را فرستاد – اين يك تكه را براي خبرنگاران دوسال جوانتر از خودم مي نويسم- ان خبرنگار رفت و برگشت و نوشت و چاپ شد. نوشته او هم پر بود از توصيف و فضا سازي مرگ و ميرها و ... خودش امد و نظرم را خواست در مورد گزارشش. گفتم چه خوب كه رفتي. ولي من اگر جاي تو بودم،‌تفاوت گزارش روز اول و روز هفتم را رعايت مي كردم. گفت يعني چه؟ گفتم روز اول طبيعي است كه همه مي خواهند بدانند الان بم چه شكلي است. درآنجا چه مي گذرد؟ شدت خسارت چقدر است و ... اما يك هفته بعد و آنهم با توجه به اينكه يم هفته تمام راديو و تلويزيون بم را نشان داده اند ديگر نمي تواني و نبايد وقتت را به توصيف فضا بگذراني! بايد دنبال چيز ديگري بگردي بايد نياز خبرت را پيش از هرچيز دريابي...

 

اين حرف، مربوط به الان هم مي شود. اينكه بدانيم الان بايد در بم به دنبال چه بگرديم. سوال امروز و نياز خبري امروز ما از بم چيست؟

يك سال و سه ماه پيش قرار شد دوباره به بم بروم. اين را هم اعتراف كنم كه بعد از آن شبانه روز اول، چنان بم بر من آوار شد كه تا مدتها روان پريش بودم. دوست نداشتم آئا را بغل كم. درد پاي مادرم ناراحتم مي كرد. در خواب آنقدر فكم را مي فشردم كه عاقبت يكي از دندانها در خواب از وسط دو نيم شد و ... اما پارسال اتفاقي افتاد كه باز بم، مثل ديوي خوابم را ربود.

 

پدري دخترك 12 ساله اش را بفروش گذاشته بود. دخترك كه علاوه بر اين تجاوز وحشيانه در كار قاچاق هم كمك پدر بود،‌شبي در زير مردي جان سپرد.

عيبي ندارد اگر زهر بغض گلويتان را فشار مي دهد.

 اين خبر را از يكي از فعالان حقوق كودك شنيده بودم و  قرار بود با هم در موردش كار كنيم.

 هنوز دلم مشت مي شود وقتي فكر مي كنم چرا نرفتم! (پايم شكست و 45 روز در گچ شد. بعد از آن هم بيماري مادرم چنان حاد شد كه شبانه روزم را گرفت تا ماه ها) و ماجرا همچنان مسكوت ماند.

 

پرسيده بودم در بم امروز چه مي گذرد؟ كاش خبرنگاراني كه امسال رفته اند بنويسند. اگر خبرنگاران زن خواننده اين مطلب منند لطفا زنان بم را فراموش نكنند. همانها كه مجبورند گاهي تا مدتها لباس زيرهايشان را بر تن نگه دارند چون خلوتي براي شستن و خشك كردن ان ندارند! يك پزشك اين را به من گفت كه آيا مي داني چقدر شايع شده بيماري هاي قارچي زنان در بم؟!

كانكسهاي يك خوابه محل اقامت موقت است نه زندگي سه ساله! و چه مي كنند خانواده ايي كه دختران جوانشان هر شب در هراس دست نامحرم محرمي به خواب مي روند؟!

از بقيه مي گذرم هرچند كه قابل گذشت نيست.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin