یکشنبه نوزدهم آذر 1385
جي جي بي حال است. دائم چرت مي زند. ضمن اينكه از وقتي هوا سرد شده و كولر روشن نمي كنيم و در و پنجره بسته است،بوي تنش در خانه مي ماند و مشام من كه به اندازه يك شكاري تيز است دائم در عذاب است. اما مهمتر از همه بي حالي و گاهي عدم تعادل فيزيكي اش است كه با اينكه واكسنش را زده ايم نمي دانم چه اش شده است. دوست پزشك من مي گويد ممكن است تومور گرفته باشد ( ويزيت تلفني!) هفته بعد مي برمش دكتر و بعد هم نگهش نمي دارم. به نظرم نگه داشتنش بيش از اين وقتي جفت ندارد خيلي ظلم است. دارم آوا را آماده مي كنم كه رد كردنش را بپذيرد:
- جي جي بايد از خونه ما بره و ازدواج كنه. ما نمي تونيم اينجا براش زن بياريم.
- چرا؟! خب زنشم مياريم اينجا!
- نمي شه براي اينكه اينا خيييييييييييييلي بچه ميارن و ما نمي تونيم بچه هاشونو نگه داريم و اونوقت گرفتار مي شيم.... تازه مگه يادت نيست عمو مسعود مي گفت كه همسترش چقدر از زنش كتك مي خورد و هميشه خوني بود؟ همستراي ماده، نرها رو مي زنن.تو دوست داري ببيني جي جي كتك بخوره؟
- خب ما بگرديم يه زن خوب براش پيدا كنيم كه كتكش نزنه
- :)))
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:46 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
