جمعه هفدهم آذر 1385
۱- روز مادر بود. همه از صبح داشتن در مورد هديه به مادر و مسائل مربوط به اون حرف مي زدن. مربيا دخترا رو تشويق مي كردن به اينكه براي مادرشون چه كنن و چي بگن و ... ليلا از صبح نشست جلوي تلويزيون و زل زد به اون كه تو برنامه هاي خانوادگي دائم در مورد مادر حرف مي زد ... مثل روزاي ديگه نبود. خيره مي شد به يه جا. تو فكر بود همش. ظهر كه گذشت و سر نهار كه دخترا همه نشستن دور ميز، يهو بي مقدمه گفت : شماها مي دونين كه من مادرم؟!
همه ساكت شدن و خيره. انگار گفته بود چيزي رو كه بايد مي گفت. خنديد و به غذا خوردنش ادامه داد. بقيه چيزي نگفتن. اونا نمي دونن. در مورد گذشته ليلا كسي از دخترا چيزي نمي دونه. تيم روانكاري و مددكاريش اين طور تشخيص دادن.
ليلا مافي عزيزي ما در حال عوض شدنه. تغييرات اون باور نكردنيه. برعكس هميشه كه خودشو مي انداخت تو بغلم و مي بوسيد، اومد جلو باهام دست داد!! و حالمو پرسيد. اون قدر ذوق كرده بودم كه مي خواستم داد بزنم. به جاش من بغلش كردم. چند ساعتي با هم بوديم.
يه عالمه چيز در موردش نوشتم. و الان همه رو پاك كردم. شايد بايد بيشتر منتظر بمونم. نگرانم.
۲- دوست عزيز! مي گي چرا اين قدر زندگي رو جدي مي گيري؟ اين قدر ارزش نداره. يه خورده شاد باش! ببخش! من دست خودم نيست اگر يهو چت (با كسره چ ) مي زنم. تازه كلي سعي كرده بودم كه خوش خوشان باشم:)
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:36 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: