تبليغاتX
وارش -
روز نویس آسیه امینی

صبح شراگيم -كه نمي شناختمش تا امروز- با يه كامنت منو كشوند اينجا و قلبمو گرفت تو مشتشو يه بار ديگه بعد از سه سال چلوند. واقعا چلوند. حالم از اون خيابون و آدمهايي كه نصيحتكنان تو رو از اون در سبز رنگ دور مي كنن به هم مي خوره. اون مغازه ها و آدما رو مي شناسم. آدمايي كه صبح اعدام عاطفه با خنده "ماسورا، ماسورا " مي كردن (ماسورا يه خواننده چشم زاغ هنديه كه ظاهرن عاطفه شبيهش بود اينو خودشون به من گفتن!!) و راست مي گه كه عاطفه گفته بود دستكم يه ليوان آب به من بدين حيوونم اينجوري نمي كشن.... لعنت... برام عجيب بود اينكه اين پسر هم با همون حس من رفت سراغ اون "شهر بي عاطفه" - اين اصطلاح رو از خودش وام گرفتم .:

دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش...امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد...جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است... و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر...گریه نکن...! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت... 

...

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:51 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin