پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
صبح شراگيم -كه نمي شناختمش تا امروز- با يه كامنت منو كشوند اينجا و قلبمو گرفت تو مشتشو يه بار ديگه بعد از سه سال چلوند. واقعا چلوند. حالم از اون خيابون و آدمهايي كه نصيحتكنان تو رو از اون در سبز رنگ دور مي كنن به هم مي خوره. اون مغازه ها و آدما رو مي شناسم. آدمايي كه صبح اعدام عاطفه با خنده "ماسورا، ماسورا " مي كردن (ماسورا يه خواننده چشم زاغ هنديه كه ظاهرن عاطفه شبيهش بود اينو خودشون به من گفتن!!) و راست مي گه كه عاطفه گفته بود دستكم يه ليوان آب به من بدين حيوونم اينجوري نمي كشن.... لعنت... برام عجيب بود اينكه اين پسر هم با همون حس من رفت سراغ اون "شهر بي عاطفه" - اين اصطلاح رو از خودش وام گرفتم .:
...
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:51 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
