پنج شنبه صبح، آوا بي قرار است. عصر تولد نيلگون است. همان طور كه دگمه هاي روپوش مدرسه اش را مي پوشد، چانه مي زند سر اينكه اجازه دارد لباس عروس بپوشد يا نه مي گويم سرد است. پلوور و دامن بپوش. اصرار مي كند و من تسليم مي شوم. همان طور كه مي پرد اين ور و آنور: مامان مي دوني نيلوفرم مياد؟ مثل مهد كودك مي شه امروز. همه هستن: من، نيلوفر، آتنا.... كاش اميرحسين هم بود...
عصر پنج شنبه وقتي آوا به خانه بر مي گردد، من نيستم. رفته ام سفر. امروز عصر كه مي روم دنبالش،روي ديوار يك آگهي چسبانده اند : كودك خردسال نيلوفر كريميان ...!
مي خواهم سرم را بكوبم به ديوار. آوا مي آيد. با چشمهاي سرخ. دوست تر داشتم نمي دانست. اما مگر مي شود؟! خبر مدرسه را تركانده. و اخبار عجيبتر از راه مي رسند: " سرويس مدرسه، با نيلوفر تصادف كرده، سرويسي كه بايد او را از مدرسه تا خانه برساند و سالم تحويل پدر و مادرش دهد، راننده ميني بوس بچه را به جاي كوچه اي كه خانه او در آن قرار دارد در يك كوچه پايين تر كه جاي دور زدن مناسب تري دارد پياده مي كند. چه پياده كردني!!حتا درنگ نكرده كه دختر وارد پياده رو شود! نگاه نكرده! دخترك را پياده كرده و فوري دور زده بي آنكه نگاه كند بچه زير ماشين رفته است. و وقتي فهميده همانجا نشسته و زده توي سرش! بي آنكه بچه را بلند كند حتا.
مادر يك ساعت است كه بي تاب ، منتظر بچه است؛ يك دانه دختركش! انتظار دلش را كنده مي ترسد برود بيرون و دخترك از راه برسد.بالاخره به داخل كوچه مي آيد و دنبال ردي از سرويس مي گردد. يك كوچه پايين تر،ميني بوس داخل كوچه است. از دور جسمي را مي بيند وسط كوچه. جلو تر مي رود..... حالم بد است وقتي مادر نيلوفر با گريه گفته است كه وقتي رسيدم ديدم مردم روي بچه ام كه وسط خيابان افتاده بود پول مي ريخته اند!!! خدايا ما كجا مي رويم؟ اين اتفاق در دو قدمي شهرك فرهنگيان افتاده!!! نه در يك محله سنتي نشين يا مذهبي نشين محض!!! ما كجا مي رويم؟
دخترك موفرفري سبزه رو يك لحظه از مقابل چشم من كنار نمي رود. به راننده اي فكر مي كنم كه گرچه بي احتياطي و بي توجهي اش به قدري ابلهانه است كه غير قابل باور مي نمايد، ولي مي دانم كه مشكل فقط از او نيست. مشكل از سيستم بيماري است كه جان آدمي در آن بي ارزش ترين چيز است. سيستم بيماري كه به راننده سرويس كودك كلاس اول، آموزش نداده كه بچه هاي مردم را چطور پياده و سوار كند! چطور از آنها مراقبت كند! چطور تحويل خانواده ها دهد؟
آوا و نيلوفر چهار سال با هم زندگي كرده اند. مثل دو خواهر. همه فكر و ذكر دخترك من اين است كه : مامان مردن يعني اينكه من ديگه هيچ وقت نيلوفرو نمي بينم؟! و مادر نيلگون كه تلفني با هم حرف مي زنيم، مي گويد كه دختركش يادگاري نيلوفري را كه در جشن تولدش غايب بود نگه داشته و دائم مي گويد: پس من چه جوري اينو به نيلوفر بدم؟
چه درك تلخي از مرگ!!! براي بچه هاي هفت ساله اي كه مرگ را از اين پس با بي مسووليتي و بي مبالاتي و بي خيالي كساني كه مسووليت آنها را به عهده دارند، يكي مي گيرند! و مگر ما جز اين آموختيم؟
پيوست: به چيزي كه فكر نكرده بودم، بودن خودم تو انجمن اولياء و مربيان مدرسه است!!!! جلسه اضطراري گذاشتن. آدم چي بگه تو اين جور موارد؟! تحمل روبرو شدن با مادر نيلوفرو ندارم.
