تبليغاتX
وارش - دموکراسی علیه دموکراسی
روز نویس آسیه امینی

 

بیش از دو روز است که بیش از ده مطلب نوشته ام؛ یادداشت، مقاله تحلیلی، نقد و ... اما حتا یکی را تا به آخر نبرده ام. خواسته ام به روشنفکران عزیز جامعه مدنی بگویم که گرچه در روز بعد از انتخابات خودم را شماتت می کردم که چقدر به عنوان یک روزنامه نگار از بدنه عام جامعه دورم، ولی امروز با حیرت می بینم که حتا روشنفکران جامعه ام را نیز درک نمی کنم! و اینکه ایشان  این همه همتشان را که این روزها صرف مقابله با اختناق و به قول خودشان فاشیست می شود، چرا یک ماه پیش خرج نکردند که دستکم توان ادامه حیات اجتماعی در همین شرایط فعلی را داشته باشیم؟!

 

چرا یک ماه پیش به این فکر نکردند که سکوت و تحریمشان ما را به گه خوردنی می اندازد که مجبورمی  شویم بر خلاف همه ایده آلها، باورها و انتقادهایمان،  پرچم شکسته سردار سازندگی را برای تبلیغ به دست بگیریم!!!!

 

 این  روزها آشفته تر  از آنم که حتا بتوانم فکرم را منسجم کنم و دو کلمه حرف حساب بنویسم؛ برای تحریمی های محترمی که حالا به دست و پا افتاده اند که : چه نشسته اید که طالبان در راه است؟!!

آشفته تر از آنم که خطاب به دوستان عزیز حقوق بشری در خارج از کشور بنویسم که ما تا کی باید گوشت تله شما باشیم تا بتوانید شعار دهید، پز دهید که بیکار ننشسته اید ، که فعال اجتماعی هستید، که مبارزید، که شعور سیاسی دارید، که برای ماندنتان در آن کشور دوست،  نیاز به دلیل و برهان محکمی دارید؟! از جمله اینکه هموطنانتان – یعنی من، یعنی ما – داریم له می شویم زیر یکه تازی  اقلیتی که می تواند اکثریت یک کشور را به بردگی ببرد؟

 

می خواهم بعد از دو روز خالی شوم. منفجر شوم. یک روز است که حتا به وبلاگها نگاه نمی کنم. یک هفته است که نتوانسته ام حتا شبی دوساعت خواب آرام داشته باشم. اول فکر می کردم این اضطراب و استرس و عصبانیت را فقط من دارم.

فکر می کردم ملت چه راحت پذیرفت که دماغش را بگیرد و داروی تلخ را سر بکشد!دیشب سر این ماجرا پای همین اینترنت با معصومه تقریبا دست به یقه شدم.با این حال می دانم که وضع او هم بهتر نیست. وقتی با شادی حرف می زنم ، وقتی با محبوبه و نسرین ولیلا حرف می زنم، می بیینم همه وضعشان همین است. امشب سارا می گفت تا دو ماه دیگر از ایران می رود.

وقتی با بچه هایی که اصلا در باغ سیاست نبوده اند ولی حالا به التماس افتاده اند که برویم به هاشمی رای بدهیم بیش از هر چیز دلم برایشان می سوزد. برای خودم هم.

سپیده عزیزم! که از آن دور نگرانی و نهیب می زنی که آرام و منطقی باشیم. هستیم، بودیم، ولی ما که چوب همه را خورده بودیم، این بار چوب همین دورو بری های خودمان را داریم می خوریم. همیشه می گفتیم ما را به بازی گرفته اند. چرا یک بار اقرار نکنیم که ما از خودمان بازی خورده ایم. ۱۷ میلیون رای ندادند. از این ۱۷ میلیون دستکم  ۳۰ نفرش از دوروبری های منند. از خانواده ام. از دوستانم. از اطرافیانم. از این ۳۰ نفر، حالا ۲۵ نفرشان می خواهند به خاطر دور شدن از اختناق و خشونت ( به قول خودشان) داروی تلخ مصرف کنند!

 

خب ، حرف من این است که شما اگر تحریمی بودید که نباید برایتان فرقی کند کدامیک از این آقایان لگام اسب رم کرده این مملکت را به دست می گیرد!! پس چه کسی را و با چه نیتی تحریم کردید؟! آنکسی که آنطرف آب ایستاده و تحریم می کند، تکلیفش روشن است. برای او واقعا فرقی نمی کند که خاتمی باشد یا معین یا احمدی نژاد یا هاشمی. حق هم دارد. تازه اگر دولت تند روتری بیاید سر کار چه بهتر. شعارهای حقوق بشری بهتری می شود داد!! روی حرف من با کسانی است که امروز با گوشهای آویزان به التماس افتاده اند.

 

امشب از ۱۲ شب تا ۳ صبح رفتم به خیابان. با جواد و آوا و سارا. از جردن تا جمهوری را دور زدیم. جردنی ها خوشی های باد کرده شان را جشن گرفته بودند. بساط پایکوبی براه بود. آوا با خوشحالی دست می زد که: مامان ببین جشن است! و من آرام در گوشش گفتم دخترم نمی دانم چرا مامان از این جشن گریه اش می گیرد!

 

از جردن که می آمدی پایین. از جهان کودک که رد می شدی کف خیابان تهران به نام احمدی نژآد پوستر باران بود!( خانمها، آقایان من از خیابان شوش حرف نمی زنم!!! بلکه از دو قدمی ونک حرف می زنم) و از آنجا تا میدان جمهوری در سیطره عکسهای احمدی نژاد بود و البته در سکوتی کشنده.

 

آیا ما قرار است واقعا الگوی افغانستان را در پیش بگیریم؟ که  آنقدر بیچاره و سیاه شویم که  خودمان هم با آغوش باز پذیرای تغییرات سیاسی تحمیلی در جامعه شویم؟

 یا الگوی چین را بپذیریم که در بهترین و خوشبین ترین تحلیلی که آن را کشور آزادیهای اجنماعی می داند، اما در عین حال بالاترین ارقام اعدامی ها را به آن نسبت می دهد و نیز بیشترین سرکوب آزادیهای سیاسی را؟

 

ما قرار است "که" شویم و "چه"؟ و مهمتر "چرا"؟! آیا ما به خاطر دموکراسی، علیه دموکراسی برنخاستیم؟

 

پاسخ این پرسش را من هنوز نمی دانم. شاید بعدتر که فکرمان و منطقمان وعقلمان به روال طبیعی خودش برگشت پاسخی برایش بیابیم.ولی فعلا و در دو روز باقی باید به مسائل مهمتری فکر کنم. به اینکه آیا می توانم خودم را راضی کنم که من هم آن داروی تلخ را پایین دهم؟ .... 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 4:45 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin