بعد از يك هفته بي خوابي بالاخره نوشتن متني را ديشب تمام كردم كه خودش مي توانست كلي سر ذوقم بياورد . ولي سر ذوق نيستم. بعد از سه ماه دويدن به اين ورو آن ور بالاخره كمپين سنگسار اعلام وجود كرد كه خودش مي توانست كلي سرحالي بدهد اما سرحال نيستم.
تنها دلگرمي ام دو ساعت و اندي مولوي خواني است در خانه اي كه دوستش مي دارم و از زبان كسي كه دوستش دارم و در جمعي كه دوستشان دارم. ولي آن هم گرچه دلگرمم مي كند - مثل سه شنبه هاي اين همه سال- و انرژي مي دهد اما سر حالم نمي آورد.
شايد خسته ام و نياز دارم به استراحت ولي يك دنيا ايده و كار و نوشتني دارم كه استراحت را پس مي زند و وسط اين همه كار يك مسافرت اجباري هم هست كه خودش كلي كارهاي ديگر را عقب مي اندازد.
بدتر از همه اين حساسيت لعنتي است به زمين و زمان كه به گمانم خودش معلول خستگي است. دوست ندارم كسي - هيچ كس- بر پرده سپيد ذهنم خط بكشد!
نه مي توانم اين جمله را توجيه كنم نه توضيح بدهم. ولي بخش عمده اي از پاچه گيري امروزم به همين دليل است. روي پرده سپيد ذهن من خط نكش! لازمش دارم. هي هم توضيح هاي منطقي عقلاني نياور كه دو دو تا مي شود ۴ تا و تو چرا اين را نمي فهمي؟! چرا نمي فهمم خوب هم مي فهمم. ولي نه نياز دارم به دانستن اين منطقهاي انساني و نه دلم مي خواهدشان الان. داشتم با حس قشنگي زندگي ام را مي كردم. يك مداد نوك تيز آمد و ... حالا هي دليل بيار كه تو اشتباه مي كني و من هي بگويم كه تسليم منطق توام. چيزي عوض مي شود؟!
