خوشم اومد كه خودش اومد اينو گفت. ولي فردا بايد برم مدرسه شون و توضيح بدم! ولي آخه چه توضيحي؟!
كلي غصه دارم و دلشوره. شايد كسايي كه منو مي شناسن بگن از تو بعيده! ولي بعيد نيست. غصه دارم چون مي دونم چقدر بهش گرون اومده كه به پدرش توهين كردن. و دلشوره دارم براي اينكه نمي دونم واكنش خونواده دختره چه جوريه. و از همه مهمتر نگرانم كه آيا تو اين شرايط امنيت رواني داره تو سرويسي كه هر روز مي بره و مياردش؟
اين مساله بيشتر نگرانم مي كنه. چون خودم تجربه اشو دارم. وقتي كلاس دوم دبستان بودم، مجبور شدم به خاطر شروع جنگ و احتمال كشيده شدن آژير خطر و تعطيل شدن مدرسه، به مدرسه روستامون برم. با بد يا خوبش كار ندارم. ولي بعد از انقلاب شرايط ما تغيير كرده بود. با اين كه پدرم خيلي مردم دار بود و تو محيط زندگي ما بيشتر مردم دوستش داشتن و بهش احترام مي ذاشتن،ولي هنوز آقا بود و آقا صداش مي كردن. هنوزم مي كنن. پسر خان بود و نوه خان. و نوه خانم( يه چيز شبيه خان زن كه مادر مادربزرگم بود) براي همين ما از ظاهرمون گرفته تا لهجمون و همه چيزمون با بچه هاي ديگه فرق مي كرد.
ما بلد نبوديم گيلكي حرف بزنيم.(۱۸ سال بعدش ياد گرفتم و حالا هم وقتي حرف مي زنم همه مسخره ام مي كنن) و اين از نظر بچه هاي مدرسه شستا - مدرسه ما- يعني بهترين دستاويز براي مسخره كردن.
كاش موضوع به مسخره كردن ختم مي شد. در مسيري كه به مدرسه مي رفتيم، تمام راه پسراي محل، من و خواهرم رو كه دو سال از من بزرگتر بود دنبال مي كردن و به طرفمون سنگ پرتاب مي كردن. ركيك ترين فحشهايي كه اون موقع معني خيلي هاشو نمي دونستيم حواله خودمون و مادر و خواهرمون مي كردن.
بابام راهنماي تعليماتي بود توي شهسوار و نمي تونست خيلي از روزا ما رو برسونه تا دم در مدرسه. وقتي از مدرسه تعطيل مي شديم گاهي پسرا تا سر كوچه دنبالمون مي كردن. يادمه قصاب محلمون يه پسر داشت كه هم كلاس من بود. هميشه آرزو مي كردم اين بميره(واقعا متاسفم ولي وقتي مي گم امنيت رواني همينه ديگه) واقعا آرزوم بود. حتا سر كلاس كه مي نشستيم به خاطر حضور چندش آورش و كارهاي تهوع آوري كه تو مسير خونه مي كرد نمي تونستم حواسمو جمع كنم. شايد به همين خاطر بود يا يه علت ديگه كه تو كلاس جامو گذاشتن كنار صندلي معلم! حالا كه فكر مي كنم كار احمقانه اي بود و خودم شرمنده مي شم. ولي اون موقع مثل يه معجزه بود كه منو از دست اين پسره نجات مي داد.
من هر حرفي كه مي زدم لهجه فارسيمو مسخره مي كرد و ...زنگ تفريحا مي دويدم و پناه مي بردم به خواهرم. اون يه معلم داشت كه خيلي خيلي مهربون بود. هنوز ريشهاي بورش يادمه و لبخندشو وقتي كه مي ترسيدم نوازشم مي كرد و آرومم مي كرد. اسمش اگه درست يادم مونده باشه شامرادي بود شايدم اشتباه مي كنم. يك سال بعد شنيدم كه گرفتنش. چپ بود.البته اينا رو بعدها فهميدم. اون موقع گفتن رفته از اينجا و ديگه هيچ وقت ازش خبري نداشتيم.
از همه بدتر راه برگشت از مدرسه بود.خيلي وقتا سكينه دختر قد بلند همسايمون ما رو تا دم دروازه باغمون مي رسوند.
گاهي يادآوريشم آزارم مي ده. من عاشق محلمونم. ولي الان كه فكر مي كنم حتا به ترك تحصيلشم مي ارزيد. اينكه دو تا دختر ۷ و ۹ ساله هر روز از اين تونل وحشت رد بشن. وقتي مي گم آرزو داشتم اون پسر بميره شايد باور كردنش سخت باشه. وقتي دارين از يه خيابون رد مي شين و يهو يه نفر از پشت نرده يه باغ بپره بيرون و شلوارشو بكشه پايين و قهقهه بزنه. اين تصوير وحشتناك بعد از ۲۶ سال هنوز از ذهن من پاك نشده.
مي دونم كه دختر من شرايط ما رو نداره و مساله اش خيلي طبيعيه. فقط يه نفر به موهاي باباش خنديده. ولي از تصور اينكه تو راه مدرسه امنيت رواني اش به هم بريزه،ديوونه مي شم.
شايد نبايد اينا رو مي نوشتم. ولي.... چه اهميتي داره. بعد از اون سال من و خواهرم همه خطرها و خستگي هاي رفت وآمد به شهر رو به جان قبول كرديم. گاهي تو سرما و گرما ساعتها مجبور بوديم پشت در اتاق بابام منتظر بمونيم تا كارش تموم بشه. ولي هرگز حاضر نشديم به مدرسه ده برگرديم.
پیوست: اوه! به خیر گذشت. چه سخته بچه آدم بره مدرسه.