جمعه پنجم آبان 1385
خسته از راه مي رسي. مثل هميشه كه تنهايي چراغها خاموشن. دو تا شمع روشن مي كني و مي خواي بري سروقت نوشتن. مي گي اول زنگ بزنم و صداشو بشنوم. دو روزه كه باهاش حرف نزدي. صداشو نشنيدي. سرت شلوغ بود. تلفنو بر مي داري. ساعت ۱۱ شبه. هنوز بيدارن اينو مطمئني. ولي سه تا، چهار تا، پنج تا زنگ مي خوره. يعني رفتن مهموني؟ داري قطع مي كني كه شهريار گوشيو بر مي داره.
- سلام، كجايين ؟! چرا گوشيو برنمي دارين؟
آروم جوابتو مي ده. تقريبا با پچ پچ.
- چي شده؟! خوابيدين؟!
- مامان خوابه (بازم با پچ پچ)
- نهههههه! الان و امشب نه!
چرا؟ دوباره؟ در چه حد؟ مي تونه تكون بخوره؟ مي تونه راه بره؟
- نه! از ديروز نتونسته از تخت بياد پايين. خيلي درد داره، خيلي. دوباره استخوناش تغيير حالت دادن ...
ديشب نتونستم باهاش حرف بزنم. ولي امروز صبح يه كم بهتر بود. تونسته بشينه و بره تا دستشويي. خدا رو شكر.
تو اين دو سال صد بار مرديم و زنده شديم.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:9 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
