تبليغاتX
وارش - شمال و كار و هواخوري و چند چيز ديگه
روز نویس آسیه امینی

از راه رسيده ام و بسيار خسته. از رشت برنگشتم تهران. رفتم پيش مامان بابام. سالهاست كه مامانم يكي از شباي احياء،‌غذا بيرون مي ده. هر سال آش مي پزه. با كلي دنگ و فنگ. ولي امسال نتونست. از وقتي مريض شده با زحمت زياد اين كارو ادامه مي ده. امسال هم كسيو به كمك گرفت و اشرفم كه مثل هميشه كنارش بود. بودن يا نبودن كسي مثل من هم كه تو آشپزي و اينجور كارا خيلي تفاوتي ايجاد نمي كنه. امسال كشمش پلو دادن و مرغ و فسنجون و ...

دو سه روز خيلي خوبي بود. كلي استراحت كردم. در ضمن تو رشت هم كارها خوب پيش رفت.

يادم رفت بگم شب پيش از رفتنم به خونه بابام اينا، بارون شديدي اومد تو شمال با رعد و برق وحشتناك. بابا شب متوجه مي شه از زير زمين خونه نيم ساختشون سرو صدا مياد. مي رن و مي بينن كه يه ماده سگ گرگي خيلي درشت،‌اونجا ۱۱ تا توله به دنيا آورده! يكي از يكي خوشگل تر. خيلي دلم مي خواست يكيشو مي آورديم تهران. ولي اولا هنوز شير مي خوردن،‌دوم اينكه فعلا از پس آوا و جي جي بر بيام كلي بايد كلاهمو هوا بندازم.

بعدا عكس سگا رو مي ذارم الان خيلي خسته ام.

درضمن جاده چالوس محشششششششر بود. جنگل چالوس و كوههاي هزارچم هزار رنگ بودن. وقت كردين يه سر برين اونورا. پشيمون نمي شين.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:36 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin