دوشنبه راس ساعت پنج در محل قرار حاضریم. نیوشا و دو تا از دوستاشم با منن. سالنی که قراره توش برنامه ( حرفای بچه های کمپین و نمایش فیلم آفساید و البته حرفای کارگردان فیلم: جعفر پناهی و نویسنده فیلمنامه: شادمهر راستین) اجرا بشه از همون اول تقریبا پره. برنامه با حرفای پرستو شروع می شه و با صحبتای بقیه ادامه پیدا می کنه.
پرستو: تو بازی ایران و آلمان متوجه شدیم که چه فرقی بین ما و زنهای خارجی قائلن. جلوی چشم ما اونها رو با اتوبوس وارد استادیوم کردن و ما رو با باتوم تاروندن.
محبوبه عباسقلی زاده: موضوع این کمپین جدا سازی جنسیتی است. ورود به ورزشگاه بخشی از این خواسته است. از ما می پرسند که آیا این کمپین به موضوع عام تری نمی تواند بپردازد؟ يا این،مساله و دغدغه چند درصد زنان ایرانی است؟ اما نگاه ما به موضوع زن متوسط شهری نیست. نگاه ما به خود "جداسازی جنسیتی" است. این جداسازی به طور علنی ساده ترین حقوق شهروندی زنان را نادیده می گیرد. مساله این است که سیستم حکومتی ما نمی خواهد به حقوق زنان توجه کند و این، فقط بخشی از این نادیده گرفتن است.
محبوبه در ضمن کلی حرف قلمبه سلمبه هم در مورد حقوق شهروندی و جداسازی جنسیتی زد که یادم نمونده.
البته اون سوال رو که محبوبه مطرحش کرد، خیلیا از ما می پرسن و قشنگتریین جواب به اون رو امشب از زبان جعفر پناهی شنیدم: محدودیتهای کوچک نشان از محدودیتهای بزرگ دارند.
و خودمم اینو بهش اضافه می کنم: پرداختن به بعضی محدودیتها نماد و نشانه ای از اون محدودیتهای بزرگتره. زنی که به خاطر ساده ترین حقوق شهروندیش تحقیر و توهین می بینه، ببین برای حقوق بزرگترش چی می کشه!
نفر بعدی نوشین نجفی عکاس بود که امشب جاذبه های دیگه ای هم از خودش رو کرد. کلی کشفش کردیم تازه. اون از کتک خوری ملسشون در بازی کاستاریکا با تعريفي بسيار هيجان انگيز صحبت كرد و همینطور از بازی بحرین. البته نگفت که چه لگد نامردانه ای حواله کمرش کرده بودن و این ماجرا موند تا نسرین تعریفش کنه.
نوشین ( خاطره اش مربوط به بازي ايران و بحرينه. همون كه من و محبوبه به خاطر پاي محبوبه، راهي بيمارستان شديم و بقيه راهي آزادي) : وقتی به استادیوم رسیدم نمی دونستم باید چکار کنم. یه زمین بزرگ سبز روبروم بود و صد هزار نفر که با هم داد می کشیدن.من هی به زمین نگاه می کردم، هی به آسمون. همه چیز زیبا و با شکوه بود و من نمی دونم چرا دوربین دیجیتالمو نبرده بودم!
تو زمین که چیزی نمی دیدیم. اصلا نمی شد از اون فاصله تشخیص داد که کی کیه. مثلا وقتی ملت داد می زد دایی، دایی، ما می فهمیدیم که اینکه می دوه علی داییه. ما هم ناخود آگاه شروع کردیم به داد زدن و تشویق کردن...
نفربعدی یکی از بچه هایی بود که در بازی کاستاریکا کتک خورده بودن. اونا روی یه پارچه سفید نوشته بودن: ما نمی خواهیم در آفساید باشیم.
برای همین هم در آفساید نموندن و اوت شدن. نه فقط از استادیوم که حتا از جلوی در آزادی هم سوار اتوبوسشون کردن و خلاصه بد پپیچوندنشون. متاسفانه اسم ایشون یادم نمیاد.
نسرين هم در مورد بازی بحرین و بازی بعديش گفت. همون که تلویزیون برده بودیم و نه تلویزیونمون کار می کرد و نه تخمه آفتابگردونامون مزه داشت :) و آخرشم که کتک خوردیم و برگشتیم.
نفربعدی جعفر پناهی بود: فیلمهای من کلا درباره محدودیتهای اجتماعی است و بویژه درباره زنان. چون در جامعه ای مردسالار با حکومتی مردسالار طبیعتا بر آنها محدودیت بیشتری تحمیل می شه.
بعد او از خاطره دخترش تعریف کرد زمانی که ده یازده سال بیشتر نداشته و با هم رفته ان استادیوم. دختر را راه نداده ان و اصرار پدر هم مشکل را حل نکرده. به اصرار دختر پدر به داخل ورزشگاه می ره و او پشت در می مونه. پناهی می گه که ده دقیقه بعد دیدم او پیش من است! گفتم تو چطور آمدی؟!!!!!!!!!!! گفت :
" بالاخره دخترها راهش را پیدا می کنن!
و این اولین استارت فیلم بود در ذهن کارگردان آفساید.
بعدشم درباره اینکه به فیلمش اجازه ندادن و اون 9 ماهه منتظره که اجازه صادر بشه حرف زد و گفت که وقتی یک بار بعد از چهار ساعت ونیم منتظر موندن پشت در یکی از مدیران ارشاد تونسته بره که باهاش حرف بزنه. جناب شروع کرده براش از تاریخ خیانت و خدمت روشنفکران حرف زدن! پناهی ام داغ کرده که آقا اینا به من چه؟بالاخره به فیلم من پروانه پخش می دین یا نمی دین؟
بعدم رفیق مدیری (سکون روی قاف) گفته که هنرمندان قدیمی عاقل تر بودن و راهشو می دونستن . اونا با حکومت راه میومدن. زمام دارا هم هواشونو داشتن. خلاصه هم که بلللللللللللله.... و جواب کارگردان خوش ذوق هم این بوده که اگر بناست من به زمامدارم نزدیک بشم اونوقت مجبورم واقعیت جامعه رو نبینم و دیگه اصلن دلیلی نمی بینم فیلم بسازم ( یا یه چیزی تو همین مایه ها گفت) خلاصه که ای ول برادر!
بعدشم شادمهر راستین درباره فیلمنامه ای که نوشته بود حرف زد و از "روسری سفیدا" گفت. و گفت که موقع نوشتن فیلمنامه مثل الان با اونها آشنا نبوده و ....
بعدم یه افطاری مشتی با آش رشته و کتلت و مخلفات دیگه . بعدم که تماشای آفساید که چه چسبید.
