شوهرش دادند. به مردی که خیلی زود مهربانی اش تبدیل شد به لکه های کبودی بر بدن زن جوانش. هر چیزی بهانه ای می شد برای یک دعوا. دعوا که نه. در دعوا تو فرصت گلاویز شدن داری. چه دعوایی وقتی چاقو زیر گلوت می گیرد و تهدید می کند بارها و بارها که مثل مرغی می تواند پرت بکند؟
بچه دار که شدند وضع بدتر هم شد. دو قلوها هم نتوانستند دل مرد را نرمتر کنند.
عاشق ورزش بود؛ بدمینتون . روزی در زمین خالی پشت خانه خواهرش بازی می کرد که ناگاه مرد مثل صاعقه وارد شد. گیسش را به دست گرفت و کشان کشان بردش تا داخل ماشین. مادر و خواهر و شوهر خواهر دنبالشان دویدند. فحش می داد . به زن. به زمین و زمان. که چرا زنش در جایی غیر محصور ورزش کرده! مادر می ترسید. از جان دخترش می ترسید. او هم سوار ماشین شد. با دختر دیگر و دامادش. مرد فحش می داد. و با هر ناسزا پا را بر پدال می کوبید. ماشین کنده می شد از جا. سرنشینان به این سو آن سو پرت می شدند. زن گریه می کرد. التماس می کرد. مرد سبقت گرفت. عقب ماشین کوبیده شد به مانع. ماشین جمع شد. مادر و خواهر و داماد هم. همگی در یک روز. اما کدام دادگاهی است که باور کند کسی به عمد آنها را به کشتن داده است؟
زن رفت پیش خواهرش و برنگشت. گفت طلاق بده. نداد. دوباره و سه باره و صد باره. مرد طلاق نداد. بچه ها آواره پدر و مادر شدند. دادگاه به نفع مرد رای داد و زن همچنان در عقد او ماند بی آنکه به خانه برگردد. هفت سال گذشت. زن درس خواند. کارشناسی اش را گرفت. ارشد قبول شد. کارشناسی ارشد تربیت بدنی. و همچنان در گیر طلاق نامه ای که امضا نمی شد.
بعد از هفت سال جدا زندگی کردن حالا طلاق می توانست حق او باشد. و مرد همچنان حرفش یکی بود.
۱۶ روز پیش - ۲۱ اردیبهشت- مرد راهی خانه خواهر زن شد. بچه ها پیش زن بودند. مرد آرام بود. به نظر منطقی تر از همیشه می آمد. خانواده خواهر زن هم تحویلش گرفتند. به نهار دعوتش کردند. چایی را هم که نوشید، رو به زن گفت. هیچ خواستگاری قبولم نمی کند. باید تکلیف بچه ها معلوم شود. زن گفت من مسوولیت بچه ها را قبول می کنم. مرد گفت : پس خودم چی؟ زن گفت من نمی توانم به آن خانه برگردم. من می ترسم. از تو می ترسم. نمی خو اهم و نمی توانم آن روزها را تکرار کنم.
مرد چیزی نگفت. خواهر بزرگتر و زن باید بیرون می رفتند. مشاجره ای نشد. نه بحثی ، نه دعوایی، نه حرفی حتا. راه افتادند. مرد هم به دنبالشان. به حیاط رسیدند. خواهر بزرگ جلو، زن وسط و مرد هم پشت سر. دو قلو ها هم بودند. عقب تر از همه. مرد زن را صدا کرد. زن برگشت . مرد از پشت کمرش کلت کمری را به سرعت برق بیرون آورد. و یک...دو...سه....چهار........ ۱۴ تیر شلیک شد. ۱۳ تیر بر سینه زن نشست. و برخی هم که به دیوار خوردند، کمانه کردند و برگشتند تا در ۲۵ جای بدن زن شهادت بدهند که او در تمام این سالها با چه دیوی سر کرده است.
فریبا س. ۲۸ ساله، اهل شهرستان قروه ۱۶ روز پیش در چنین حادثه ای در گذشت. خانواده او پی گیر قتل خواهرشان هستند. و مرد در زندان قروه در انتظار این که قانون چگونه پاسخش خواهد داد.