نیوشا و عباس عزیز و دوستان و همکاران دیگر امیدوارم همه به سلامت برگردید.
سالهاست که عباس کوثری عکاس خوب خبری را می شناسم. بارها با او در تحریریه های مختلف همکار بوده ام. عباس از آن آدمهای چند لایه است، هر پوسته که کنار می رود ، کشف جدیدی در او پیدا می کنی. درک قشنگ و متفاوتی از هنر دارد. با تئاتر و سینما آشناست. بی شیله پیله است و البته شوخ، خیلی شوخ. طوری که در وسط میدان مین هم می توانی از تکه پرانی اش ریسه روی. و در عین حال این شوخ طبعی را پس بزنی و حسی عمیق از انسان بودن را زیر آن ببینی. چهره ای که همیشه زیر خنده قایمش می کند.
وقتی ۱۲ فروردین ۸۳ خبر کوتاه " کاوه روی مین رفت و مرد" را برای ما از عراق ای میل کرد تا صبح در اتاقم راه رفتم و گریه کردم. باورم نمی شد و خودم را لعنت می کردم که چرا من آمدم و آنها ماندند و چراهای دیگری که فقط وقتی در دل آتش هستی برایشان جواب داری.
حالا هم او، مجید سعیدی ، دوست خوبم نیوشا و چند خبرنگار ایرانی دیگر مثل بسیاری از خبرنگاران سراسر دنیا در لبنانند. دوباره وسط آتش، باز هم خون، باز انسانی که می کشد و انسانی که کشته می شود تا این دور همچنان ادامه بیابد و خبرنگاران و عکاسان همچنان بروند و برگردند شاید هم مثل کاوه جا بمانند روی مین یا سپر گلوله ای شوند که می بارد بر سقف آشیانه ای.
احساس بدی دارم وقتی در لبنان جنگ است و من اینجایم. احساس می کنم بدجوری جا مانده ام. فقط امیدوارم همه بچه ها سالم برگردند.
و حالم به هم می خورد از خبرها. این شبها شبی نبوده که با عصبانیت تلویزیون را خاموش نکنم.خبرها هیچ کدام آن نیستند که واقعا اتفاق می افتد. یکی در آن سر دنیا نشسته و گلوله های اسرائیلی را توجیه می کند. یکی این سو نشسته و سنگ حزب اله را به سینه می زند و آن کس که مظلومانه سقفش فرو می ریزد کودکی است که در هیچ کدام از این دو سو جایی ندارد.
