چه پدرسوخته اي است !آرام آرام مي آيد. وقتي كه ما خوابيم و انگار نه انگار كه با آن 323 تاي ديگربايد فرقي كند. وقتي هم كه خوابيم،مي رود. در مي رود. رويش نمي شود چشم در چشم شويم. نه از خجالتها! نه! پررو تر از اين حرفهاست. امروز هم آمد و دارد مي رود. در مي رود. مثل پارسال و پيلارسال و مثل همه اين هفت سالي كه گذشت و انگار نه انگار كه ما آدم بوديم. انگار نه انگار كه آن همه دانشجو انسان بودند! هنوز آن يك هفته لعنتي كابوس زندگي ام است. هنوز بدترين خوابهايم دويدن و دويدن در شب سياه امير اباد شمالي است. هنوز هم به 18 تير كه مي رسم از خودم مي پرسم: چه شد كه ماندم؟! چه پوست كلفت شده ام!
... صبح جمعه 19 تير،من و يك خبرنگار ديگر اولين كساني بوديم كه خبر دار شديم. در كوي را هنوز نبسته بودند. رفتيم داخل. وارد خوابگاه پسرها شديم. دوستي از آن ميان مرا شناخته بود. شاعري بود و در جلسه اي شعر خواني داشتيم. او ما را برد به داخل خوابگاه ( زنها را طبيعتا راه نمي دهند به خوابگاه پسران) يكي از اتاقها كاملا سوخته و سياه بود. گفتند اين تو نارنجك انداختند! گفتم : چرا؟ مگر اتاق كيست؟ گفتند: دو تا از بچه هاي فوق و يكي هم دانشجوي دكترا كه داشت روي تزش كار مي كرد و چند روز ديگر روز دفاعش بوده و از ديشب به حال نيمه ديوانه درآمده چون همه پژوهش دو ساله اش ديشب سوخت!...
اتاق روبروي همين اتاق سجاده اي روي زمين پهن بود. سجاده اي كه خون رويش هنوز خشك نشده بود. گفتند فلاني داشت نماز مي خواند كه زدند توي سرش!!!
بعد رفتيم سراغ بالكني كه يك نفر را از آن بالا پرت كرده بودند پايين و طرف وقتي اين كار را مي كرد داد زده بود خطاب به جدش كه اين قرباني را از او بپذيرد!!!!!
بعد از 7 سال هنوز هم باور نمي كنم آن يك هفته را. فكر مي كنم چيزي شبيه يك فيلم يا داستان اكشن يا خواب بوده . يك خواب بد. كه وقتي چشم باز مي كني مي بيني همه تنت عرق كرده ولي همه چيز تمام شده. ولي اين 18 تير كه پاورچين پاورچين از تقويم ما مي گذرد وجود دارد. با همه زشتي، كريهي و پررويي!
هرگز حوصله نوشتن همه آن شش روز را نداشته ام. هر وقت هم شروع كردم،نتوانستم تمامش كنم. متاسفانه چون آن يك هفته روزنامه نمي رفتم آرشيو گزارشها و يادداشتهاي چاپ شده ام را هم ندارم.
اين چند خط را هم بيشتر از سر وظيفه مي نويسم. وظيفه يادآوري به اين روز تا فراموشش نشود كه ما فراموش نكرده ايم.
اين هم يادداشتي كه پارسال همين روز نوشتم و از سر همين وظيفه!
