شنبه هفدهم تیر 1385
عاشق مسافرت توی شبم. اونم تو جاده کندوان. اونم یه شب مهتاب. سرد، مه سیابیشه رو بگیره و تا دوقدمی اتم معلوم نشه، بعد دوباره باد بیاد و مه و ببره و ماه، نقره بریزه رو کوه ها و اصلانی ام در گوشت بخونه:
یه دیواره یه دیواره ... که پشتش هیچی نداره....
همیشه عاشق جاده بودم و رفتن.اونم تو شب. در تمام سالهایی که تنها زندگی می کردم. چه مشهد و چه شمال و در همه سفرهایی که تنهایی می رفتم. به جنوب و شمال و هرجا، جوری راه می افتادم که شب تو جاده باشم. ولی چند سالی بود که این اتفاق کمتر می افتاد. بیشتر سفرهام روزانه بود و خیلی هاش هم هوایی. ولی زمین یه چیز دیگه است. بیخود نیست که می گن دی ماهیا زمینی ان.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:1 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
