تبليغاتX
وارش - چهارمين بازي زنان در پشت ديوارهاي استاديوم آزادي: زنان1- بقيه صفر!
روز نویس آسیه امینی

در دو سه روز گذشته فرصت نوشتن پيدا نكردم. و حالا كمي دير مي نويسم.

ما حدود 40 نفر بوديم. اين رقم رو وقتي جلوي در استاديوم نشسته بوديم،‌ شمردم. ولي وقتي از ميدان هفت تير راه افتاديم نزديك 30 نفر بوديم.

 

بچه ها روسري هاي سفيدي رو از قبل آماده كرده بودن كه روش نوشته بود: "سهم زن،‌نيمي از آزادي"، من دير رسيدم و روسري به من نرسيد. قرارمون ساعت 4 بود ولي  تا از سر كار برم دنبال آوا و اون رو به كسي برسونم كه نگهش داره تا من برگردم،‌كلي طول كشيد.( باباش دوربين به دست جلوتر رفته بود استاديوم)

تمام راه توي اتوبوس بچه ها سرود مي خوندن ودست مي زدن. اما هنوز از شهر بيرون نرفته بوديم كه اتوبوس خراب شد. بدشانسي داشت در مي زد. مشكل  با چند تا ماشين در بست حل شد و بالاخره رسيديم دم در آزادي. دري كه ظاهرا حالا حالاها قراره بروي زنان بسته بمونه.

رفتيم نشستيم روي چمن روبروي در ورودي اصلي. تمام محوطه جلوي در استاديوم پر بود از نيروهاي انتظامي و ماشينهاشون. و توي ماشينها هم پر بود از خواهران چادرپوش پليس كه اول زياد توجهمون رو جلب نكردن ولي بعد معلوم شد كه با پيش بيني حضور ما براي اينكه مثل دفعه هاي قبل آقايون مجبور به درگيري نشن،‌اومدن.

وقتي نشستيم چند تاشون اومدن و دورتر از ما ايستادن.

قبل از هر چيز همه عكاسها خلع سلاح شدند. چه عكاسهايي كه بين ما و با ما بودن و چه اونهايي كه براي كار خودشون اومده بودن.همه ديجيتالها، ديليت شدن و همه فيلمها از دوربين در اومد و دوربين فيلمبرداري يكي از بچه ها هم گرفته شد. اين را ديگر نمي شد به حساب شانس گذاشت. چون كاملا پيدا بود كه كاملا برنامه ريزي شده بناست كه هيچ عكسي از ما بيرون نرود و هيچ تصويري بازگو نكند كه بر زناني كه ورود به " استاديوم آزادي" برايشان مفري است به " آزادي" چه گذشته است.

 

تصميم گرفتيم مثل بار قبل، اول به مسوول نيروي انتظامي اونجا بگيم كه اجازه بدن ما بريم تو. رفتيم سراغ كسي كه به نظر مي رسيد مسوول بقيه است. سيستم البته سيستم هميشگي هويج و چماق بود. يكي مودبانه حرف مي زد و همه رو هم ظاهرا مي شناخت! و يكي ديگه با ابروهاي گره خورده آماده ناسزا بود.

آقايي كه خودش رو خوشبين معرفي كرد گفت: " مگه شما نمي دونين كه آقاي احمدي ن‍ژاد دنبال اين هستند كه شما به استاديوم برين"

خب آدم در چنين مواقعي به شدت دنبال يه ديوار مي گرده كه سرش رو بكوبونه به اون، ولي از اونجايي كه درفضاي باز اونجا ديوار پيدا نمي شد ترجيح داديم كه به صحبت ادامه بديم: " آقا! اون ماجرا منتفيه و شما هم بهتر از ما مي دونين!" و ...

گفت و گو به نتيجه نمي رسه. و اين هم البته كاملا قابل پيش بيني بود. بچه ها به نشانه اعتراض يك حركت نمادين ترتيب داده بودن؛ تماشاي بازي با يك تلويزيون كوچولو در جمع زنان نشسته بر چمن جلوي استاديوم!

اما چه فايده وقتي كسي اين حركت نمادين رو نبينه؟!

ما گفتيم يا اجازه بدين بريم تو يا اگر بناست كه روي چمن بشينيم،‌فيلمها رو پس بدين و اجازه عكاسي بدين. هيچ كدوم از اين دو پذيرفته نشد.

خانمهاي انتظامي بيشتري دور ما رو گرفتن و در همين موقع فريبا شروع كرد به سمت دروازه استاديوم دويدن. يا مي تونست بره تو يا همونجا مي نشست. يه هو ديديم خانمها به سمت فريبا هجوم بردن  و كشيدنش سمت يكي از ماشينها. ما هم رفتيم دنبالشون كه : " كجا؟! اون يك نفر نيست ، چهل نفره! "و ... يكي از پشت داد زد هر دوشونو بندازين تو ماشين!

و دو سه نفر از دو طرف دستمونو گرفتنو ...

از بقيه اش بگذريم. فقط يه كم كبودي مونده ازش ولي نتيجه مهم ترش اين بود كه فريبا رو هم ول كردن.

بعد از اين ما رفتيم جلوي در استاديوم و نشستيم روي زمين. خانمهاي انتظامي كه حالا همشون اومده بودن،‌دورمون حلقه زدن. همونجا كه نشسته بوديم چند چيز خيلي عجيب در اونها توجه منو جلب كرد.

 

 يكي از خانمها كه ظاهرا رئيس بقيه بود وقد بلندي هم داشت وقتي منو سمت ماشين مي بردن چادرش رفت كنار و در كمال تعجب ديدم كه حامله است. باورم نمي شد و هنوز هم فكر مي كنم كه يعني مي شه من اشتباه ديده باشم؟ دلم مي خواست همونجا كه داد مي زد سرم اينو ازش مي پرسيدم و داد مي زدم كه مواظب باش زن ! كافيه يه مشت يا لگد همكاراي خودت بخوره تو شكمت! ... اميدوارم من اشتباه كرده باشم و اميدوارترم كه مشكلي براي اون خانم پيش نيومده باشه.هرچند كه اونجا واقعا عصباني بودم.

نكته دوم اين بودكه سه نفر از ابن خانمها با كفش پاشنه دار اومده بودند به استاديوم ( براي برقراري نظم لابد!!!) و پاشنه يكي به گمانم 5 سانتي متري بود. خيلي دلم مي خواست بدونم اگه اينجا واقعا كسي جرمي مرتكب بشه و فرار كنه،  ايشون چه جوري مي خواد دنبالش بدوه؟

بچه ها يكريز داد مي زدن:  " سهم من ،‌سهم زن،‌نيمي از آزادي"و سرود مي خوندن ،‌همون سرود " به سر رسيد زمان بندگي و .." و " خواهر انتظامي تو زني ،‌تو زني!‌" ( كه البته به نظر من اين شعار خوبي نبود چون لزومي به ياد آوري نمي بينم!‌ولي خب خودمم همينا رو گفتم!)

يادم نيست دقيقا تا چه ساعتي اونجا نشستيم. ولي كار ما تمام شده بود. حركت ما يك حركت اعتراضي نمادين بود. بايد برمي گشتيم و برگشتيم.

اشكال كارفقط در اين بود كه به نظر من بايد از قبل بيشتر اعلام عمومي مي كرديم. اشكال ديگه جاي خالي خيلي از فعالان جنبش زنان در اين جنبش اعتراضي هست. استاديوم آزادي اين روزها نمادي از حصر زنان در سنتها و مقرراتي است كه بايد با اونها روبرو شد. بايد شناختشون و براي مقابله باهاشون وارد شد.شد در منطق و استدلال،‌نشد اعتراض و آگاهي دهي.

و ما حالا به اين دومي رسيديم.

اتوبوس راه افتاد تا ما رو به تهران برسونه . در راه بچه ها گفتن كه مردان ملي پوش ايران برنده ميدانند. ما هم حس برنده بودن داشتيم بوي‍ژه وقتي مردم با تعجب گويي كه از كره مريخ اتوبوسي نازل شده به روسري هايي نگاه مي كردند كه چيزي در مورد "حق زن" و " آزادي" روي آن نوشته شده بود.

يكي از جالبترين شعارهاي ديروز "ورود به استاديوم، حق مسلم ماست" بود. ظاهراحقوق مسلم يكي يكي دارن  بيرون ميان.

 از كشفيات ديگر ما در روزچهارشنبه كشف استعداد پنهان خانم وزير شعار بود.استعدادش بي نظيره و بنظرم با كمي تسامح صداش به اون صد هزار پسر حريفه!

و بالاخره اينكه دست همه دوستان عزيزم و بوي‍ژه اين رفيق قديمي درد نكنه(‌ظاهرا وبلاگش به جز كپك زدن مشكل ديگه اي هم پيدا كرده!)  اميدوارم دفعه بعد كار رسانه اي بهتري انجام بديم.

خيلي خوابم مياد و نمي تونم تمركز كنم تا باقي قضايا رو بنويسم.

پيوست:

اگه گفتين بعد از اون همه صرف انرژي چي خيلي مي چسبه؟ يه دوش؟ نه! خواب؟ نه! شام حسابي؟ نه! جمع شدن خونه يه رفيق با حال؟ (اگه سفر نرفته بود شايد!!!) خودم مي گم: نشستن سر كلاس درس جامعه شناسي تا ساعت ۹ شب با يه استاد محشر كه وبلاگ خونم هست و پاچه خواري آدم رو شديدا درك مي كنه(:

 

بیقه:

نسرین و لیلا و نسیم و نوشین و ندا و سحر

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:32 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin