روزنامه ایران در زمان دولت هاشمی رفسنجانی پا گرفت و در دسته بندی روزنامه ها باید اون رو در رده روزنامه نگاری توسعه جا داد. این نوع روزنامه نگاری در کشورهای رو به توسعه با هدف حمایت از طرح های توسعه ای دولت شکل می گیرند. احتمالا برای همین بود که همون زمان از یکی از استادهای روزنامه نگاریم شنیدم که : " سقف روزنامه ایران کوتاهه!" این به معنای ضعیف بودن تحریریه نبود بلکه به مدیریت روزنامه و اینکه چهاردیواری ژنرالها (اصطلاحی که اون موقع بچه ها تو تحریریه زیاد می گفتن) بود برمی گشت.
روزنامه ایران با وجود امکانات خوبی که نسبت به خیلی از روزنامه های دیگه داشت همیشه این سایه سنگین رو با خودش داشت. یک زمانی تریبون تبلیغاتی سردار سازندگی بود. یک زمان مدافع تز توسعه سیاسی و بسط جامعه مدنی آقای خاتمی و بعد هم که ....( به هر حال دعوای پشت پرده صفار هرندی و مدیران خبرگزاری برای مدیریت این روزنامه برای همین تریبونه بوده دیگه! )
و این، دقیقا همون چیزیه که باعث نوشتن این متن شده. بچه های روزنامه نگار این روزنامه هم که همیشه امنیت شغلی کار کردن در یک روزنامه دولتی رو با خودشون داشتن ( البته به جز مواقعی که رئیس جمهور عوض می شد!!!!!!!!!!!) در بیانیه ای که نوشتن، برای اثبات حقانیت وطن خواهانه شون دائم مجبور شدن یادآوری کنن که بابا ما از دستیابی به انرژی هسته ای دفاع کردیم! حس بدیه. این حس که الان من دارم و فکر می کنم که چرا این همکاران خوب من( که بشدت احساس عدم تامینشون رو برای از دست دادن شغل درک می کنم) باید برای ایران دوستی شون متوسل به انرژی هسته ای بشن !! و نه حق و حقوق طبیعی و صنفی و مدنی شون! بابا شما حقتونه که از خودتون و تهمت تفرقه افکنی که بهتون زدن دفاع کنین و از همکار فرهیخته ای که این انگها هرگز بهش نمی چسبه. ولی برای باوروندن این حرف به کیه که به انرژی هسته ای متوسل می شین؟!
البته می شه جور دیگه هم دید. شاید هم اصلا مهم نیست که دستاویز چیه - اگر موثر بیفته !- مهم اینه که یه عالمه بچه الان منتظرن ببینن بابا و مامان روزنامه نگارشون برمی گردن سر کار ؟!!!!!! حسی که من و بسیاری از همکارانم در این سالها تجربه کردیم!
۲- مانا نیستانی یکی از نازنین ترین همکاران ما در طول این سالها بوده. پسری کم حرف، عمیق، خوش فکر و بشدت حرفه ای. از فکر اینکه او چه رنجی می برد حالا - نه فقط از زندان، بلکه از تصور توهین به هموطنانش، تصوری که هرگز نداشته- تن آدم می لرزه. کاش این آذری های عزیز ما او را می شناختن و می دونستن که این همه تنفر، در ظرف این هنرمند نمی گنجه! اگر دلشان پر است، این بهانه خیلی حقیر است برای این همه !
۳- اگر به جای قومیت گریزی ، آنهم در کشور ۷۲ ملتی که اساسش بر قومیتها گذاشته شده، به اقوام و بوم نشینها به اندازه کافی بها داده می شد، به گمانم حالا زبان مشترک روانتری برای فهم متقابل وجود داشت. بماند که حتا ملی گرایی هم جای این قومیت گریزی ننشست وگرنه شاید صدای اعتراض باید آنجا بلند می شد که چماق تنفر از سنگ قبر شاعر نیز نگذشت! نه این که بهانه ای چنین خُرد، خرد کند ما را.
۴- منتظریم تا انجمن صنفی چه تصمیمی می گیرد برای حمایت از مانا. ظاهرا امروز جلسه داشته اند.
پيوست:
چه تلخ و قشنگ نوشته بزرگمهر حسين پور!
