تبليغاتX
وارش -
روز نویس آسیه امینی

تازه از سفر برگشتم. از ترکمن صحرا و جنگلهای بهشر و کردکوی، از  تماشای مسابقات سوارکاری بهاره  در گنبد، از گرگان و آق قلا و بندر. از سرزمین دختران بلندپوش و زیبای ترکمن با شالهای رنگی که دل از من می ربود از بقیه نمی دونم، از دریاچه فوق العاده عباس آباد وسط جنگلای انبوه دور و بر بهشهر، از خونه مکرمه قنبری در حواشی بابل؛ خونه ای با دیوارهای به یادگار مونده از پیرزنی ۷۰ ساله که تمامش پر از نقاشی های حیرت انگیز دبود.

خلاصه رفتم و گشتم و بقاعده الان باید پر از انرژی باشم.دلیل زیادی برای سرزنده بودن دارم. اما واقعیت اینه که نیستم. سرزنده نیستم که هیچ، هیچ انگیزه ای هم برای یه دنیا کار که ازشون عقب افتادم ندارم.

خودمم نمی دونم چرا. شایدم می دونم. ولی روبراه نیستم و اصولا فکر می کنم به چراهای زیادی که جوابی براش ندارم. چراهایی مثل این که اصلا چرا مجبورم ادامه بدم به این نفسی که می ره و میاد و انگار نه انگار که ما آدمیم....

  کاشکی مونده بودم شمال یا ... برنمی گشتم تهران.

تو رو خدا فقط نصیحت بصیحتم نکنین که اصلا تو مایه هاش نیستما!اوضام خوب نیست چرند می گم اونوخ..

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:27 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin