و این شعر لیلا فرجامی : ... روزی تبری سبز خواهد شد و فاتحه شاخه ها را خواهد خواند...
داشتم وبگردی می کردم. من از کیک زرد دیگه حالم بهم می خوره. نمی خوام فکر کنم که بالاخره حمله می شه یا نه؟ نمی خوام فکر کنم که نطنز در کجای جغرافیای ملی و تاریخی من قرار داره، نمی خوام فکر کنم به جنگ، به مرگ، گرسنگی، نمی خوام به دخترم فکر کنم و اینکه فردایی داره یا نه، میوه فروش محلمون می گه: خانم از این گلابی بخر، فقط گلابی نطنز تا این وقت سال تو سردخونه می مونه! و من ناباورانه به گلابی هم شک می کنم.
حالم داره به هم می خوره از هر چی هسته. تلویزیونو خاموش می کنم. گنجشکای حیاطم ولوله ای به پا کردن. می خوام برم سفر. می خوام زندگی کنم. زندگی حق مسلم ماست نیست؟
پیوست:
می دونم خیلی وقته از خیلی چیزا ننوشتم. از جمله اعظم و نازنین و فاطمه پژوه... بزودی بر می گردم. هم به زندگی خودم ، هم اونها.
