من در دو قدمی او بودم. می توانستم بشنوم صداش را. از پس آن همهمه ای که جز مرگ بر... و درود بر... چیز دیگری از آنان شنیده نمی شد!
من در دو قدمی او بودم. در بندر عباس. همین یک ماه پیش.اگر دست دراز کرده بودم شاید، می توانستم دستش را بگیرم. او پشت دیوار بود و من پس دیوارها.
حالا نوشتن از الهام افروتن سخت است. گرچه نوشتن راحت ترین کاریست که می توانستیم و می توانیم! و از آن هم دریغ کردیم.
خودمان رانبخشیم اگر یک دختر بیست و یک ساله در زندان جان دهد و ما دستی بلند نکرده باشیم به یاریش!
الهام یک دختر بیست و یک ساله بود ( بود؟ !!!!!!!!!)
یک دختر بیست و یک ساله که هنوز نمی داند قانون کپی رایت یعنی چه؟ و نمی داند قانون مطبوعات او را منع کرده است از به چاپ سپردن مطالبی که حتا اگر خودت ننوشته باشی ممکن است سرت را به باد دهد.
الهام نمی داند باد چه آسان سر می برد و نمی داند که پشت آن دیوار بلند، تنها زنی تنهاست که شبهایش به یاد دخترکش از اشک تر می شود.
الهام حتا نمی دانسته که شاید مدیر مسوول او نیز چون خودش تا به حال گذارش به قانون مطبوعات نیفتاده و نمی داند که خط قزمزهای این قانون می تواند دور گردن او را هم خط بکشد. الهام لابد فکر می کرده که :
من ۲۱ ساله اگر ندانم ، صاحب امتیاز قانون گزارم حتما می داند چه کسانی پس از من موظفند واژه بواژه مطالب روزنامه راپیش از چاپ بخوانند!....
کدام یک از ما برای الهام افروتن کاری کرد که شایسته ادعاهایمان بود؟ این همه انجمن و گروه و بنیاد راه انداخته ایم برای دفاع از خودمان لابد؟!
گریه کنیم. اول برای خودمان. شب تلخی است امشب. وای کاش راست نباشد این خبر.
