جمعه هفتم بهمن 1384
گفتم بریم کنار خلیج. گفت الان؟ این وقت شب؟ چیزی که دیده نمی شه! صب بریم.
گفتم جاذبه ای که دو بار در روز این اقیانوس بزرگ را یک کیلومتر!!!! در جزر و مد جابجا می کنه، مگه ممکنه روی آدم تاثیر نذارده؟! خندید و براه شدیم.
و چه عمقی داره این خلیج. انگار همش اشک تو چشاشه! آرام، مهربون، گرم. آدم دوست داره بغلش کنه همینجور. راستی دلش به کی گرمه خلیج؟! چقدر براش مهمه که اسم فارس کنارش باشه یا یه اسم دیگه که دوست ندارم بگم !! اینا چیزایی بود که نتونستم ازش بپرسم . ولی حس خودم همش این بود که انگار بچم داره هراسون نگا می کنه به آدمایی که ازشون کمک می خواد. اضطراب، اضطراب، اضطراب.... چه مضطربیم این روزا!
راستی من سالم رسیدم ظاهرا (:
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:43 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
