از صبح منتظر بودم. ساعت ده رفتم پیش افسون. یک ساعتی ماندم. نمی شد بشینی یک جا. فکر و خیل ولت نمی کند. دلت تاپ تاپ می زند. سعی می کنی فیلم ماده ۶۱ و فاطمه پژوه را برای یک لحظه هم که شده از یاد ببری. نمبری ولی! دیشب که برای جواد تعریفش می کردی ، رسما حالش بد شد! سینا قنبر پور می گفت مهوش شیخ الاسلامی قبل از ساخت فیلم با مهوش بعد از فیلم زمین تا آسمان فرق می کند! و خودش تایید می کرد که این فیلم پیرش کرده است. ماده ۶۱ قانون مجازات اسلامی در مورد زنانی است که به خاطر دفاع ازناموسشان مرتکب جنایت مس شوند. این قانون در واقع به آنها در صورت دفاع، قول حمایت داده است. ولی اعظم و راضیه و فاخره و افسانه و ... همه و همه حالا قربانی دفاع از خود شده اند.
تمام دیروز و دیشب چهره فاطمه پژوه - زنی که همسرش را در حین تجاوز به دخترش دید و بعد از گلاویز شدن با او کشتش. خفه اش کرد. با رو سری . وبعد هم به طرز فجیعی مثله کردش و ...- اما نه. خودش باید تعریف کند. باید اشکهایش را ببینی وقتی در توصیف همان مرد می گوید: من عاشقش بودم. او هم همیشه به من و بچه هام خوبی کرد. فقط کمی از توجه من به آنها گله می کرد. حسودیش می شد.
و قسم مس خورد که به خودم نبودم. نمی فهمیدم چه می کنم. هزار بار از خودم می پرسم تو اگر بودی چه می کردی؟! و هزار بار بی جواب، طفره می روم. فاطمه می گوید جلوی در اتق بودم. باورم نمی شد. نصفه شب بود. صدا شنیدم. یک جیغ خفه. فکر کردم از خانه همسایه است. داشتم رد می شدم که صدای دوم را شنیدم. دیدم از اتاق بچه هاست. رفتم به طرف اتاق. لخت افتاده بود روی بچه ام. دخترکم چشمهاش سفید و کج شده بود. مرا که دید حتا نای کمک خواستن نداشت. فقط با نگاهش التماس می کرد. خشک شده بودم. تکان نمی خوردم. با دستش دهان بچه را انقدر محکم گرفته بود و صورتش را چنگ زده بود که صورتش همه زخمی بود. بچه می خواست با دستش کمک بخواهد دستش را تکان می داد و به تن او می خورد.فهمیدم چندشش شده. دستش شل شد و افتاد و بعد فقط می کوبید به تخت. ومن هیچ کار نمی توانستم بکنم. حتا نمی توانستم تکان بخورم.
من بودم چه می کردم؟ نمی دانم . ولی فاطمه همان شب شوهرش را کشت. شاید خوانده باشید. خیلی هم فجیع کشت. مردی را که عاشقش بود. زندگی خوبی داشتند. خودش این را می گفت...
تمام دیروز و دیشب صورت فاطمه جلوی چشمت است. و امروز هم که منتظری باز تنها که می شوی تصویرها هجوم می اورند. گروس شاعر می گوید: آسیه با این وصف اصلا می توانی بنویسی؟ شعر را می گوید. سری به نفی تکان می دهم. شعر؟! می گریزیم . من از او و او هم از من.
منتظرم. از اراک تا تهران مگر چقدر راه است؟! چرا خبری نمی رسد ازشان. شادی می گوید بیا اینجا. می روم دفترشان؛ راهی. مددکار راهی هم منتظر است تا به بهزیستی برود.
انتظار، دلهره می آورد. مشکلی پیش نیاید؟! می توانم با او حرف بزنم امروز؟ می توانم ببینمش؟ می گذارند؟ چرا نگذارند؟! اینجا که دیگر زندان نیست. تازه من که در زندان هم رفتم و دیدمش. انتظار دلهره می اورد. فکر و خیال. مهوش شیخ الاسلامی را احتمالا همین دلهره ها پیر کرد! چه حس مشترک خوبی داشتم با او.
ساعت ۱ بعد از ظهر می شود. ۵/۱ می شود. ۲ می شود. مددکار می رود بهزیستی و قرار است که خبر دهد. ۵/۲: آنها رسیده اند. لیلا مافی . با مامورانی از طرف بهزیستی اراک.
یک نفر مسخره ام کرده بود که : چنان حرف می زنی انگار از یک قدیسه حرف می زنی. یادت نرود که به هر حال او یک.... دلم می خواهد انگشتم را دهانش بکنم و از دو طرف بکشم تا خفه شود!
راه می افتم و یک ربع بعد در حیاط بهزیستی پرایدشان را می بینم. مددکار راهی خانم ثناپور با مردی حرف می زند. کارهای اداری تمام شده و آنها می خواهند او را ببرند به یکی از مراکز شبانه روزی دختران آسیب دیده تحویل دهند.
با خنده خودش را پرت می کند به بغلم. می خواهم حرف بزنم با او. شاید دو کلمه که بشود خبری ازش درآورد. ولی این بغض لعنتی امانم را می برد.... دیدی به قولم عمل کردم؟ ... سر ش روی شانه ام تکان می خورد.
آنها باید بروند. مددکاران بهزیستی اراک با ناباوری نگاهمان می کنند. از انها تشکر می کنم. به لیلا قول می دهم به محض این که مستقر شد به دیدنش برویم. او هم به من قول می دهد... اما قول لیلا به چیزهای زیادی نیاز دارد. او باید تحت روان درمانی قرار بگیرد. باید حرفه اموزی شود. باید در محیط سالم و دوستانه ای زندگی کند . باید تامین شود هم از نطر روحی و روانی، هم آموزشی و هم مالی.
من مطمئنم لیلا می تواند برگردد به زندگی.
دل آرا و ناهید و فاطمه پژوه اما هنوز راه زیادی دارند تا برگشتن به زندگی....اما ...آیا آنها هم می وانند برگردند؟!
