تبليغاتX
وارش - از عشقی که نیست!
روز نویس آسیه امینی

 

برگ زیتون نه ، کاج آورده ام برایت؛

ناصری با تاج خار بر سر و  صلیبی بر دوش، پرچم صلح را کشان کشان در بزرگراه های آی تی. به اهتزاز در می آورد.

برگ سبز زیتون نه، ستاره آویزهای رنگین آورده ام برایت ؛ مجدلیه عصمت فراموش شده را ای -میل می کند برای همه دختران و پسرانی که در هزار توی اتاقهای چت، به دنبال عشق گمشده ، نامها ی زیبا را  برای همخوابگی بر می گزینند.

برگ زیتون نه، شمع آورده ام؛ به نیت روشنایی چشمانت، به نیت برق نگاهی که از زیر چشمت سوسو می زند برای نوک سوزن عاطفه  ... حتا اگر پس بزنی شمعدانها را و بوق زنان  گاز بدهی در کهکشان دودگرفته ای که سرگردان، دور خودش، دور خورشید و دور هر نوری که مدعی روشنایی است می چرخد ، بی آنکه پایش آنی از شب بیرون رفته باشد.

 

برگ زیتون نه؛ قند آورده ام برایت؛ نگو، نگو که با حلوا حلوا دهان شیرین نمی شود. بمان، ببین، مسیحای قرن ما ، تاج  خار بر سر و  صلیب عشق بر دوش از میان جنگل خاکستر و میدان ساچمه ، از مزغزار خشخاش و بوستان قندیل بسته گلهای یخ، با قند و شمع و ستاره و کاج، عید آورده است برایت.

 

بیا! دستت را گرم کن! فتیله فانوس چشمت را بالا بکش!

 سال تازه ای آمده است با کوله باری از باروتهای نم ندیده! دختری ، کوزه بر دوش، خرامان به سمت چشمه می رود . پسران تیز تک دهکده بزرگ مارشال، پشت تپه سنگهای گر گرفته بلوغ زود رس ، چخماق دلشان را به هم می سایند ، تا مگر جرقه ای!

 

مریم مادر باز نگاه می کند فرزند زاده عصمت خویش را. و مادران بسیار چون او در زیر درختان خرما ، نگاه می کنند فرزندان بی شناسنامه خود را در تلالو  آب و آیینه های زنگار بسته، فرزندانی که بی عشق و بی زیتون دندان به پستان گزیدن می آموزند و کاج می کارند در تپه ماهورهای خزان زده بادخیز جلجتا.

 

نه برگ زیتون، نه گل مینا، نه شیرینی قند، نه گوی و ستاره، نه زنگوله و ساز، دلم را آتش زده ام برایتان.

دلم را، فرزندان مهرآموز شمشیر به دست من!

مسیحایم من، مسیح مصلوب، که دمم ، جان به کبوتر مرده می بخشید و اینک هرم عالم تاب نفسم ، قطب جنوب مغزتان را از نیمه شب شش ماهه بیرون نمی برد!

دلم را آتش زده ام و تاج خار سرم را و صلیب سالیان بردار بودنم را، تا مگر این حرارت، عاشق کند دوجین دوجین حواری کاج به دست در انتظار لحظه تحویل را.

عشق، عشق، عشق است آیین من و کاج و زیتون و قند و  ستاره ، بهانه یی که دور می کند زمین را از مدار جغرافیایی ساعات سعد.

کاش عاشق می شدید تا حلول سال نو را به شما تبریک می گفتم.

 

بخشهایی از این متن را به بهانه ورود به 2003 میلادی در جایی نوشته بودم و حالا اینجا در روزنویس خودم دوباره منتشرش می کنم   باز هم به خاطر " از عشقی که نیست!"

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:47 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin