تبليغاتX
وارش -
روز نویس آسیه امینی

نمی دانم چرا امشب دوست دارم یک بار دیگر این شعر را اینجا بنویسم. خودم خیلی دوستش دارم:

گوساله ای سپید

با خالهای قهوه ای روشن

می چرد در بوته زار خط خطی کاغذ

می نشخوارد کشتگاه واژگان را

می خمد گردن دراز نازکش

بر علفهایی هرز

در مسیر جنگل سربی

می کفد از دهانش:

ورزش، سیاست، فرهنگ

یاخته به یاخته

در سیراب شیردان سفره های شما

فردا.

 

گوساله ای است جوان؛

سردبیر ما.

پیوست:

۱-امروز شنیدم پدر دوست و استاد عزیزم شمس لنگرودی زندگی را بدرود گفته. به ایشان تسلیت می گم و امیدوارم همیشه سلامت و پر شعر باشند.

۲- این دوست عزیز که هر از گاهی نارنجکی در وبلاگش منفجر می کنه به نظرم یه کیس مناسب هست برای یک محقق علوم ارتباطات. جدی می گم فکر کنم بررسی هیت وبلاگ نیکان جالب باشه.اون هر از گاهی با نوشتن یک سری مطلب انفجاری وبلاگستانو متوجه خودش می کنهو بعد دوباره می ره تو مود روزنگاری معمولی.

 کمی غیر منصفانه است که بگم این کار آگاهانه انجام می شه( بویژه حالا که داره اشک ملتو در میاره) ولی به نظر خودم اگر آگاهانه باشه هم ایرادی نداره که یک نفر با تغییر محتوایی نوشته هاش و دادن فراز و نشیب به اون و افزودن هیجانهای نوشتاری و به کارگیری فنون روایتی و خاطره نویسی بتونه این همه نگاه رو متوجه خودش کنه. اصولا اگر او را بیشتر بشناسین متوجه می شین که این یک ویژگی برای اوست که دوست داره در مرکز توجه باشه.حالا شده با کاریکاتورهاش یا گفته هاش و حالام در دنیای مجازی با نوشته هاش.غرض از این پیوست طولانی این بود که نوشته های اخیر اون رو بخونین برای کسانی که فکر می کنن قراره  اون طرف حلوا حلواشون کنن بد نیست.

در مورد نوشته ای که حنیف مزروعی نوشته و در واقع ضامن این نارنجک را کشیده مطلبی دارم که مدتهاست من و من می کنم در نوشتنش ولی بالاخره خواهم نوشت. شاید در پست بعدی...

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:47 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin