تبليغاتX
وارش -
روز نویس آسیه امینی

 

وقتی دو سال و نیم پیش جواد گفت که یه سایت راه بنداز و توش شعراتو بذار با جدیت تمام گفتم نه. شعر برای من یک حوزه خصوصی و بسیار جدی است و به عبارتی خصوصی ترین و جدیترین! علت خودداری ام از این کار یکی اش این بود که به نظرم می رسید وقتی کسی کتاب آدمو می گیره دستش و می خونه یعنی یک خواننده حرفه ای و جدیه شعره نه اینکه براش فرق نکنه که شعر بخونه یا هر چیز دیگه. به نظر من شعر نباید در تولید انبوه عرضه بشه. این مهمترین علت این بود که من سراغ وبلاگنویسی نمی اومدم.

دو سال و نیم طول کشید تا به این نتیجه برسم که زندگی در دهکده کوچک، ابزاری می طلبه تا آدم زبون دنیا رو بفهمه و حرف خودش رو به دنیا بزنه. ضمن این که در سفری که به یکی از کشورهای اروپایی داشتم و طبیعتا با شعر خوانی و شب شعر هایی همراه بود دیدم که عجب اتفاق عجیبی در ادبیات ما رخ داده که حتما خیلی ها به این مساله واقف بودن و رفتن دنبالش اما من اولین بار بود که بی واسطه باهاش روبرو می شدم. و اون شکاف عمیقی بود که بین ادبیات داخل کشور با خارج از کشور وجود داشت.

اونها آزاد می نوشتن ولی مردم سرزمین مادریشون مردم همزبونشون و مردمی که باید تا عمق استخوان این ادبیات در اونها ریشه می کرد همیشه از اون بی بهره می موندن.

 و ما در سرزمین مادری می نویسیم؛ با دیوارهایی از جنس سانسور یا خودسانسوری به دور واژه هامون . گاهی حتا فراموش می کنیم که برای خودمون بنویسیم و هی فکر نکنیم قابل چاپه یا نه! و خب چی بهتر از این امکان، یعنی وبلاگ برای این که پل بزنیم به هم. کما این که گاهی از خوندن شعر هایی که تو اینترنت می بینم و احتمالا  جای دیگری به دستم نمی رسید، حظ می کنم.توصیه ها و تجربه دوستان خوبی مثل پیمان هوشمندزاده هم نشون می داد که  همین نوشته ها می تونن بخشی از یک زبان ادبی جدیدباشن.

علت دیگه ای که اومدم سراغ وبلاگنویسی تجربه ای بود که در سایت زنان ایران داشتم. از وقتی که به طور جدی به تحریریه مجازی اون وارد شدم دیدم ما چقدر حرف در عالم روزنامه نگاری داریم که هرگز در هیچ روزنامه چاپی نمی نویسیمشون. در واقع روزنامه نگاری چاپی ما تا حدود زیادی حرف خود ما نیست. حرف دیگرانه. حرف آدمای سیاسی. خبره. یعنی حتما باید واقعیت بیرونی داشته باشه. "من" در نوشته های خودم نیستم. این "منه " گم شده در روزنامه های ما و شاید فاجعه تیراژ در روزنامه های ایران یک علتش همین باشه. وقتی این "من " عمومی از روزنامه ها رفت، خب اون عموم هم با روزنامه ها قهر می کنن. چون خودشون رو اون تو نمی بینن.

ولی اینجا ما وایمیستسم بالای سر مرزهای جغرافیایی و حد و حدودهای قوانین این جغرافیا. هرچند که ماجراهای وبلاگنویسان دربند که هنوز هم ادامه داره نشون می ده که همچین فارغ از همه گونه بند و تهدیدی هم نیستیم ولی انصافا چیزهایی که از عقاید سیاسی و اجتماعی و  فرهنگی هم در این مرز پر گهر مجازی می بینیم و می خونیم در کدوم نشریه چاپی می شه پیدا کرد.

همه این حرفها باعث شد فکر کنم که دارم از قافله عقب می مونم. البته  اصرار و راهنمایی دوست خوبی مثل صنم هم در رسیدن به این نتیجه بی تاثیر نبود.

همه اینها رو گفتم که بگم حالا بعد از دوسال و نیم عقب افتادگی وقتی هم که شروع می کنی، چون هنوز این راه نیومده رو هم نمی شناسی یکهو ممکنه فکر کنی گم شدی و نه راه پیش داری نه پس.

من امروز صبح اینجوری بودم؛ وقتی نشستم جلوی کامپیوتر و هر کاری کردم وبلاگم نیومد بالا. مثل مادری شده بودم که در پنجاه سالگی بچه دار شده بعد بچه کوچکش رو گم کرده. نمی دونستم باید چی کار کنم. اما بالاخره به کمک دوستی فهمیدم که مشکل از سایت بلاگفا بوده و من بیخود فکر کردم که وبلاگم حذف شده. یک توصیه به دوستان زودجوش دیرآمده ای مثل خودم بکنم که حتما از نوشته هاشون بک آپ بگیرن .

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin