دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384
بعد از ۶ سال افتادم دنبال گرفتن مدرک تحصیلی و تسویه( یا تصفیه نمی دونم کدومش درسته!) حساب دانشگاه. بابام دراومد. نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای بخش اداری این دانشگاه علامه رو منتقل کرده به دهکده المپیک، درست زیر قله قاف؟!
امروز که تو اداره های مختلف دانشگاه تو این خیابون و اون خیابون می گشتم، یه لحظه فکر کردم وای! من می تونم حتا یه هفته تو این اتاقاهای چرک بی نور - مثل ساختمون مرکزی علامه تو کریم خان- کار کنم؟ داشتم فکر می کردم کسی که مثلا ده سال پشت این میز شلوغ نشسته و ورقهای مردم رو این ور و اون ور کرده، ورقهایی که نه چیزی به اون اضافه می کنه و نه کم، چه احساسی داره وقتی من جلوش وای می سم و می گم : خانم شما خسته نمی شین زیر این نور کم کار می کنین؟
جوری نگام کرد که خجالت کشیدم از سوال ابلهانم!
چقدر شغلای مختلف با هم فرق می کنن و چقدر ادمها با هم و چقدر احساسات با هم و چقدر همه چیز با همه چیز! ...
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:8 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: