سه شنبه سوم خرداد 1384
بردند او را
گیس کشان
از پیش چشم من.
و کاری از من ساخته نبود.
دوره اش کردند،
تنگش گرفتند،
بی کلامی عاشقانه
و کاری از من ساخته نبود.
دیدمش؛
جان دادنش را
و تن دادنش
عریان و غمگین
هن و هنش را شنیدم
و ضجه هاش را.
گیسش را بریدند و باز رهاش نکردند
و کاری
از من
ساخته
نبود.
این هرزه معصوم
که
شبانروز می پلکد لای دست و پای ما
میهن من است،
میهن من - که بی بیضه ترین مرد زمینم -
و کاری از من ساخته نیست.
این شعر را که خیلی هم دوستش دارم در مجموعه " هی .... تو که رفته ای" هست که انتشارات آهنگ دیگر سال ۸۳ چاپش کرده. از کتابم بازم اینجا شعر می ذارم.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:10 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: