چهارشنبه نهم آذر 1384
منتظر بودم. دریک کافی شاپ.سومین سیگار هم دود شد و نیامد. زنگ زدم.دخترش گفت ده دقیقه است که راه افتاده. از لویزان تا کریم خان خیلی راه بود! باز هم نشستم - و این البته کمتر اتفاق می افتد از من که این همه منتظر بمانم- آدمها، موسیقی ، سیگار و چند دلیل دیگر برای ماندن بود هنوز. قهوه سفارش دادم و ... او نیامده بود هنوز ولی این شعر آمد:
مسافر کشی است، عشق
که پیاده می کند و سوار ،
مردم در راه مانده را.
دوان دوان رسیده ام
پر کرده است و
رفته است عشق!
۱۶/مرداد/۸۴
شعرم تمام شده بود. توی دود و یه حس خوب غوطه می خوردم که اومد. با یه بغل لبخند و عذر خواهی. لبخند رو گرفتم، عذرش رو هم بخشیدم به این شعر که دوستش دارم.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:34 | لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
