با اینکه یک استاد و همکار، معتقد است که این، اتفاقا نشانه وجود آزادی و دموکراسی در آن کشورهاست، اما به نظرم این جای بحث دارد که اگر وقت کنم این روزها به آن خواهم پرداخت.
( این جمله آنقدر طولانی شد که اگر بخواهم پایان آن را به اولش ربط بدهم خودم هم قاطی می کنم! خلاصه اینکه نشد درست و حسابی اینها رو بنویسم دیگه!)
* * * اما، اما ....
فخری عزیزم!
گفته بودی که سالگرد سلمان بوده و ای کاش شعری ازش می نوشتم. ولی باور کن اونقدر وحشتناکم این روزها که اصلا هر چی شعره ازم فرار می کنه ولی امشب به خاطر سلمان و به خاطر تو می نویسم. بخشی از شعر " در کوچه های گریه و هیچ" سلمان ( از کتاب از آسمان سبز) :
ای وطن من، ای عشق
ای ازدحام درد
جان من از بی دردی
درد می کند
زین پیش هرچه بوده ام
عاشق نبوده ام
ای اجتناب ناپذیر
باید تو را سرشار بود
بقدر آفتاب
تو را باید
بی ذره ای تعقید نوشت
دریغا بی تو بودن
چشم را از دیدن بر می گیرد
....
سلمان هراتی شاعر شهسواری چندی پیش از این که من در سن ۱۲-۱۳ سالگی به انجمن شعر شهرمان بروم، درگذشت. انجمنی که ما ( من و فخری و افسون و خیلیهای دیگر ) شعرخوانی را از آنجا شروع کردیم، هنوز هم به گمانم آن انجمن -اگر باشد- به نام سلمان است.یعنی امیدوارم که باشد و امیدوارم که برو بچه های شهرما، مثل ما هر پنج شنبه آنجا عاشق شوند! که : "دریغا بی تو بودن / چشم را از دیدن بر می گیرد"
این پست خیلی طولانی شد.امیدوارم از وسط رها نکرده باشین!
