تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

 زندگی برای همه ما خیلی ارزش داره. ولی آیا اون قدر! که می شه با ۲۰ میلیون! و ۵۰ میلیون و ...جنایتی رو به گردن کسی دیگه انداخت؟! اون هم یک نوجوان ۱۶-۱۷ ساله که نمی دونه عواقب پذیرش چنین اقدامی به قیمت جونش تمام خواهد شد؟!

راهی سفرم. با عده ای از دوستان قراره به سراغ خانواده ای بریم که شاید با دانستن چنین فریبی حاضر به رضایت بشن.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:57 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک پیش گو پیش بینی کرده که تا دو سه سال آینده یک بیماری در بین فعالان جنبش زنان شایع می شه. این بیماری آرتروز گردن و دست و همچنین کمردرد هست. اگر گفتین چرا؟
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:38 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

کی پیاده شدی؟

کنار من بودی در خواب!

 

دست تکان دادم

برای مسافرانی

که یک ایستگاه، زودتر

می مردند.

قطار حرکت کرد

و از چشمهای من رد شد.

 

کجا پیاده شدی؟!

من و کوپه خالی

 و قطاری که می رود

و خوابی که قطار از نیمه اش گذشت

و راه

و راه

و راه

دلتنگیم.

آسیه امینی- تهران- اردیبهشت ۸۷

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:32 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حکم اعدام بهنود شجاعی برای یک ماه به تعویق افتاد.  خبری بهتر از این نمی شد در این بهار ملال انگیز!

دست همه کسانی که برای تعویق این حکم و گرفتن فرصتی دوباره تا جلب رضایت خانواده احسان، زحمت کشیدن درد نکنه. به ویژه آقای محمد مجابی.

توضیح: این خبر را دیروز به مدت نزدیک به نیم ساعت گذاشتم و بعد، به درخواست دوستی که به دنبال جلب رضایت از خانواده احسان بود برداشتم. امروز و البته بعد از این که خبرش همه جا منتشر شده دوباره منتشرش می کنم.

خانواده احسان هنوز رضایت نداده اند. درک موقعیت آنها بسیار دشوار است. مسلما آسیب بسیار دیده اند. اما کاش بدانند که این عطش، با مرگ بهنود پایان نمی گیرد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:6 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روز سختی گذشت و روز سخت تری در پیش است. بهنود شجاعی فقط یک روز برای گرفتن رضایت از خانواده مقتول فرصت دارد. هر راهی که شدنی بود، پیموده شد و نتیجه نداد.

سر شب که با وکیلش صحبت می کردم گفت: هرگز فکر نمی کردم که نتونیم!

به طرز احمقانه ای هنوز امید دارم که این بچه زنده بمونه.

بزودی از همه مردم ، با هر زبانی که صحبت می کنن ، خواهم خواست که برای بچه های زیر ۱۸ سالی که حکم اعدام دارند، نامه بنویسن. روز جهانی کودک در پیش است. اگر کسی پیشنهادی برای کمک به این ایده من دارد لطفا با میل یا در کامنت بنویسد. برای این کار بزودی نام افراد محکوم به اعدامی که در زیر ۱۸ سالگی مرتکب جرم شده اند را اعلام می کنم. (آخرین آمار را)

فعلا باید این دوشب لعنتی را پشت سر بگذاریم. بهنود باید زنده بماند!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:11 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
"پدرم سيلي زد به گوشم و بله را گرفت"! اين تک جمله را در ذهن تکرار و تکرار کنيم! تصويرش کنيم. دختر 20 ساله اي ‏را که قرار است به عقد مردي 68 ساله درآيد. دختر 20 ساله اي که دختر 7 ساله اي هم در خانه دارد! دختر 20 ساله اي ‏که در 13 سالگي به پسردايي اش داده شد.‏

داده شد! زيرا کدام دختر 13 ساله اي در يک شهرستان دور افتاده مثل اليگودرز، توان انتخاب و اختيار انتخاب همسر ‏دارد؟‎ ‎

اکرم 32 ساله شوهرش را کشته است. پيش از اين که او را به اين جرم، در ذهنمان به دار بياويزيم، بيشتر بشناسيمش. ‏

اکرم دختر مردي کشاورز است. تا کلاس پنجم سواد دارد. در 13 سالگي به همسري پسردايي اش در آمد که 5 سال بعد از ‏آن، پسردايي، رهايش کرد و به دنبال زني ديگر به رفسنجان رفت. بهاي رهايي اکرم نزد شوهر خيانت کار، 250 هزار ‏تومان بود که توسط همسر جديد مرد، پرداخته شد و البته بهاي گزافتري نيز به يادگار براي اکرم ماند؛ فاطمه 5 ساله، اين ‏روزها دختر 17 ساله اي است که بيرون از زندان مادرش، بارها زنداني تر از اوست. ‏

‏20 سالگي براي اکرم با تهديد پدر به ازدواج دوم آغاز شد. ازدواج با مردي که همچون پدر اکرم در کار حفاري بود. مردي ‏هم سن و سال پدر و هم سخن و همفکر و لابد همدل با او. اکرم به اين ازدواج تن نداد. پاسخش سيلي و تهديد بود و بالاخره ‏چه کند زن 20 ساله طلاق گرفته اي که خودش و دخترکش سربار پدرند در روستايي دورافتاده در حوالي اليگودرز؟ ‏

اين بار به زني حسن رفت. با کلي وعده و اميد از اين که وضع مالي او خوب است و دستکم تامين مالي دارند. وعده اي که ‏خيلي زود با واقعيت ديگري روبرويش کرد. حسن 68 ساله، نه فقط چيزي بيشتر از گذشته به او نداد، که هوسبازي اش بار ‏ديگر خيانت را به اکرم آموخت. دوبار تقاضاي طلاق کرد و هر دوبار ناکام ماند. ‏.. (بقیه را در ادامه مطلب بخوانید)

به نقل از سایت روزآن لاین 

این شماره حساب وکیل اکرم است که برای جمع آوری دیه برای اکرم باز شده است:

"حساب سيبا به شماره 0302917750001 نزد شعبه مبارزان بانك ملي "

و این هم وبلاگی در حمایت از اکرم مهدوی. اگر مطلبی در این باره می نویسید برای این وبلاگ کامنت بگذارید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:33 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ساعت ۶ و نیم صبح. نیم ساعت مانده به رسیدن سرویس مدرسه. در حال صبحانه خوردن و با بی خیالی:

- فکر کنم امروز امتحان علوم داریم!

-چی؟ چرا زودتر نگفتی؟! آمادگی داری؟

- نمی دونم.

کتابشو بر می دارم.

- ماده چیست؟

- ماده، به چیزهای بی رنگی می گن که در اطراف ما وجود دارند.

- ؟!!! ...

  هوا چیست؟

- هوا؟ چیزی است که بی رنگ است و در اطراف ما وجود دارد .

- امممم ، هوا و ماده هر دو یک معنی دارند؟ 

- ( با خمیازه ای بلند)، خب هوا ماده است دیگه!

:)))))

...

چند ماده مایع مثال بزن!

-  آب،نفت، آلبالو...

-آلبالو؟

- اوهوم.

-آلبالو مایعست؟!!!!!!

آره دیگه! همونی که تو شیشه است می ریزی تو سالاد.

منظورت آب لیمو هست؟

قهقه هر دومون.

پیوست:

 رضا جان گفتم اینا همه شبیه همن! دختر تو شب موقع خواب، ورقه هاشو می آره . دختر من یاد گرفته برای این که تکلیفش زیاد نشه، صبح وقتی داره مدرسه، امتحاناشو لو می ده :)

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:25 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فهیمه عزیز خضرحیدری (عزیز جزء نامش نیست ها!)  مصاحبه خواندنی با آیت اله صانعی کرده که اگر نخوانده اید، در روزنا  ببینید. این بخشی از این گفت و گو است :

پس اينكه حكم سنگساري صادر مي‌شود و بعد گفته مي‌شود كه بخشنامه صادر كرده‌اند كه حكم اجرا نشود با موازين اسلا‌م سازگاري ندارد؟ ‌

به نظر من اين كار با موازين فقهي نمي‌خواند چرا كه قانونش وجود دارد و لذا بايد مشكل را ريشه‌اي حل كرد و راه چاره اين مشكل تغيير در آيين دادرسي و انحصار ادله اثبات در همان دو راه كه تحققش مشكل است خواهد بود و يا برحسب نظريه ميرزاي قمي قانوني وضع شود كه حدود مربوط به زمان غيبت نيست و در زمان غيبت بايد به تعزير اكتفا كرد و اين راه حل با قانون اساسي كه موازين اسلا‌مي را مطرح مي‌كند سازگار است، نمي‌دانم چرا برخي اصرار دارند گره‌اي را كه مي‌توان با دست باز نمود با دندان باز كنند اين شيوه كه با بخشنامه جلوي اجراي قانون گرفته شود علا‌وه بر آنكه خلا‌ف دموكراسي و منطق قانونگذاري در دنياي امروز است، راه حلي اساسي نيست.

این مصاحبه را برای آن دسته افرادی که باورهای مذهبی دارند، توصیه می کنم. کسانی که هر عملی را که شکلی از مجازات اسلامی دارد غیر قابل تردید و غیر قابل تغییر می دانند. در حالی که در این گفت و گو نظر یک آیت اله فقیه گفته شده که به گمانم در کشور ما کم هم مقلد ندارد. او این قوانین را قابل بازنگری می داند.

به نظر من با این که خود گفت و گو جالب و خواندنی است، حاشیه ای که فهیمه در وبلاگش نوشته هم کمتر از آن نیست : آيت‌الله بدون اينكه خم بر ابرو بياورد و با چهره گشاده به همه سوالات جواب داد.البته خيلي از سوالات من هم بي‌جواب ماند چون از آنها تعبير سياسي مي‌شد و آيت‌الله « بنا بر احتياط واجب » اينگونه سوالات را بي‌پاسخ مي‌گذاشت.اگر هم خودش مي‌خواست به چندتايي از اين جور سوالات جواب بدهد ، اطرافيان با سرفه و اهم و اوهوم جريان گفت و گو را قطع مي‌كردند.گاهي هم كه خيلي راحت و خودماني تذكر مي‌دادند به من كه اين سوالات را ادامه ندهيد !!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:1 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مهشید عزیز در وبلاگ زنانه ها و نیز آقای مصداقی نویسنده وبلاگ نه زیستن، نه مرگ به سابقه گزارشی با عنوان "من هفت تا شوهر دارم"  اشاره کرده اند که لازم می بینم درباره آن توضیحی دهم.

این مطلب زمانی در سایت زنان ایران منتشر شد که من سردبیر این سایت بودم. در همان زمان دبیر بخش اجتماعی روزنامه اعتماد هم بودم. آقای کامبیز توانا از گزارشگران خوب گروه ما بود که روزی با من درباره این واقعه صحبت کرد. اگر اشتباه نکنم واقعه مربوط بود به یک سال پیش از صحبت ما و زمانی که با همسرشان در یک پروژه ای که در خراسان به اجرا درآمده بود همکاری می کردند. پروژه مربوط بود به یکی از نهادهای زیر مجموعه سازمان ملل که به وضع مهاجران افغان مقیم ایران مربوط می شد.

داستان را که شنیدم از کامبیز خواهش کردم آن را بنویسد. متاسفانه این مطلب نتوانست در روزنامه  منتشر شود. از آقای توانا خواهش کردم که اجازه دهد مطلب را در سایت زنان ایران منتشر کنم. در همان زمان این مطلب یکی از پر بیننده ترین مطالب سایت شد که بازتابهای زیادی را هم در پی داشت.

راستش چندی پیش به طور اتفاقی در وبلاگی دیدم که نویسنده اش عین آن مطلب را کپی کرده و به عنوان خبری دست اول و بدون ذکر منبع اصلی منتشر کرده است. برای وبلاگ کامنتی گذاشتم و توضیح دادم (چون بیش از دو ماه از زمان آن گذشته نام وبلاگ را فراموش کرده ام) و نوشتم که کارش اخلاقی نیست.

 اما نویسنده کامنتها را پس از تایید منتشر می کرد و تا دو روز که پی گیری می کردم هنوز منتشرش نکرده بود. از انجا که فکر کردم ماجرا به همان نوشته ختم می شود، دنبالش نکردم . امروز با کمال تعجب دیدم که  این مطلب غوغایی در اینترنت به پا کرده و البته خوشحال هم شدم که یک وبلاگر با حوصله آنرا در تمام منابع منتشر شده دنبال کرده است. 

قصد اولیه کپی کننده گزارش نمی دانم چه بوده و بیشتر به یک بی اخلاقی شبیه است تا چیز دیگر اما به گمانم باقی دوستان را باید معذور داشت زیرا در جامعه ای که هر روز ده ها خبر می خوانی و می شنوی که یکی عجیب تر و غریب تر از دیگری است، از یاد بردن خبری که شش سال پیش در سایتی منتشر شده باشد، چندان دور از ذهن نیست. حتا اگر خودت هم نویسنده آن سایت بوده باشی.

اما نکته دیگری که به دوست خوبم مهشید عزیز باید بگویم این است که همان طور که گفتم این مطلب را من در سایت زنان ایران منتشر کردم. من نه در سایت میدان کار می کنم و نه گرداننده آن هستم. و مدیر  یا ثبت کننده این سایت هم - اگر همچنان مدیرش هم باشد- هرگز ربطی به سایت زنان ایران نداشته است. (اگر چه برخی از دوستان من که با هم زنان ایران را منتشر می کردیم الان در میدان هم می نویسند)

اما یک نکته دیگر هم به تو دوست خوبم بگویم. وبلاگر ها و منتشر کنندگان سایتها الزاما روزنامه نگار نیستند. مساله حقوق نویسندگان اینترنتی برای حفظ آزادی اطلاعات یک چیز است و مساله انتظار از یک نویسنده وبلاگ یا سایت در پی گیری اخبار و گزارشها چیز دیگر.

تازه به فرض هم که نویسندگان سایتها روزنامه نگار باشند و قواعد حرفه ای کار را هم بدانند، باز هم نمی شود از ایشان انتشار داشت که هر واقعه ای را که در یک نقطه از کشور رخ می دهد و -البته از عجایب روزگار هم ممکن است باشد- دنبال کنند. آیا می دانی برای دنبال کردن همین خبر لازم است دستکم یک ماه از خانه و زندگی ات دست بشویی . با ده ها اداره و سازمان رسمی و غیر رسمی و کشوری و بین المللی مکاتبه کنی ، به مشهد و شهرستانهای دورو برش بروی و ... هزارها تومان هزینه کنی تا بتوانی رد این زن را که معلوم نیست در ایران است یا افغانستان یا کجای کره خاکی دنبال کنی؟ و تازه برای کجا؟ برای وبلاگ یا سایتی که دنبال کردن این خبرها را منتشر کند؟

مهشید جانم، این را کمی درد دل هم به حساب بیاور. می دانی که من دستکم برای خبرها و گزارشهای خودم این کار را کرده ام. اما نتیجه ان را هم می دانی؟!  نتیجه آن این است که بعد از شش ماه دویدن به دنبال یک گزارش، بابت آن گزارش ۱۳۰ هزار تومان دستمزد دریافت کردم. انتظاری هم از منتشر کننده نداشتم و می دانستم که این رقم را برای من بیش از سایر نویسندگان حساب کرد. تقصیر او نبود که من برای یک گزارش دوبار به مشهد رفته بودم و یک بار به تبریز و اهواز و .... مرض خودم بود. اما مگر با مرض می شود روزنامه نگاری کرد؟ روزنامه نگاری حرفه ای نیاز به امکانات دارد. روزی از یک روزنامه نگار خیلی قدیمی می شنیدم که ۴۰ سال پیش روزنامه کیهان برای گرفتن یک عکس و خبر در شهرستان یک هلیکوپتر شخصی در اختیارشان گذاشته بود. اما امروز از این خبرها نیست! یا دستکم برای خبرهایی از این دست نیست! نه نیازش احساس می شود!! و نه انگیزه ای برای این کار وجود دارد.

مهشید جانم! ما درایران نشنال جغرافی نداریم که برای پیدا کردن زنی که سی سال پیش تصویرش به روی جلد مجله منتشر شده بود یک تیم حرفه ای بفرستد به افغانستان و ماه ها به دنبال آن زن بگردند و نگران هزینه های این پی گیری خبری هم نباشند. اینجا ایران است.ایران سال ۸۷.

 روزنامه ها برای فرستادن خبرنگاران به شهرستانها هزینه نمی کنند. خبرنگاران هم انگیزه ای برای دنبال کردن اخبار ندارند. چون اولا معلوم نیست خبری که آنها را تا فلان شهر و روستا می کشاند، قابل چاپ در روزنامه باشد. دوم اینکه برای گرفتن بودجه برای این سفرها آن قدر باید با ضوابط بروکراتیک(بخوانید مدیران مالی و اداری و سردبیر و مدیر مسوول و ...)  روزنامه چک و چانه بزنند که بعد از دوبار رفتن و آمدن پشیمان می شوند و به این نتیجه تلخ می رسند که بهتر است مثل همه همکاران دیگرشان بنشینند پشت میز!!!! و از آنجا خبرهای دور عالم را مرور کنند.

دوست من، قضاوتت می توانست در صورتی که ما  هزارچیز دیگرمان سرجایش بود، درست باشد. اما می بینی که نیست!

اینها را نوشتم نه برای توجیه این که چرا کسی آن زن را دنبال نکرد. بلکه برای این که بگویم خیلی از زنها هستند که خبرهایشان دنبال نمی شود. نه فقط زنان، خیلی از خبرهای دیگر هم هست که قابل پی گیری هستند و نمی شود! و تازه خودت هم که هزینه کنی، باز باید جواب پس بدهی که از کجا اورده ای و هزینه کرده ای؟ چه کسی پول سفرت را داده است؟ (این اتفاق در گزارش های سنگسار من دقیقا رخ داد!) بعدها تهمتش را هم خوردم که "از بیگانه پول می گیرید برای نوشتن از سنگسار!!!" خدا رحم کرد که حسابم پاک و زبانم دراز بود.

می دانم که از روی توجه و دلسوزی نوشته ای. درواقع نوشته من فقط توضیح و توجیهی بود اولا از بی خبریم نسبت به این که این گزارش چه سرنوشتی پیدا کرد. و دوم برای این که بگویم چرا یک خبرنگار به طور عادی نمی تواند چنین خبری را دنبال کند. مهشید جان برای عشق و انگیزه شخصی می شود نوشت ، اما برای کار حرفه ای چیزهای دیگری هم  لازم است.

پیوست: توضیح جالب کامبیز توانا رو هم حتما بخونین( به نقل از کامنت همین وبلاگ):

سلام و خیلی ممنون. اتفاقن این مطلب خوب زمانی به دستم رسید. هفته پیش داشتم وبلاگ آقای ابطحی رو نگاه می کردم که دیدم همین مطلب رو به نقل از سایت انتخاب نقل کرده و لینک داده والبته آقای ابطحی برای استفاده ابزاری و نیش زدن به دولت از این مطلب استفاده کرده بود. ای میل زدم بهشون و گفتم این مطلب مال منه اگر می خواین ذکر کنین, حداقل امانت داری کنین. جواب ندادن. کامنت گذاشتم جواب ندادن. لینک ها رو فرستادم از سایت باز هم هیچی. به سایت انتخاب ای میل زدم که لطفا حفظ امانت بفرمایین. برام توی محیط عمومی پیام گذاشتن که لطفا کارت شناسایی سازمان ملل تون رو برای ما بفرستین. من براشون لینک سایت زنان ایران رو دادم که اسم و ای میل من روش بود. گفتن ما سایت زیان ایران رو به رسمیت نمی شناسیم و منبع ما سایت هفت تیر بوده و شمااگر ولع شهرت دارین, راه دیگه ای رو دنبالش بگردین. (همه این ای میل ها رو دارم) بعد من ای میل زدم که اگر از یه همکارتون بپرسین, حداقل من رو می شناسن به اسم. خلاصه به من ای میل زدن و گفتن شما سومین نفری هستین که ادعای نویسنده بودن این مطلب رو دارین و راستش آسیه جان, ولش کردم دیگه. حالا هی با ای میل همون مطلب برای خودم هم میاد. نمی دونم والله. کم آوردم!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:29 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- "خب اشتباه می کنه!"

- کی؟

- همون.

- تو چی؟ تو اشتباه نی کنی که فکر می کنی همه اونایی که مثل تو فکر نمی کنن اشتباه می کنن؟ اصلا اشتباه یعنی چی؟ یعنی فکر یا رفتاری که شبیه فکر یا رفتار ما نیست؟!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:4 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 آمنه عبداله زاده هم مثل اکرم مهدوی حکم اعدام دارد. هر دو آنها هم اکنون در زندان رجایی شهر هستند. هیچ کدام هم پرونده شان از مرحله استیذان نگذشته. در عین حال به هردو (به طور غیر رسمی) گفته شده که روز ۱۵ اردیبهشت حکمشان به اجرا در می آید!!

آنجا چه خبر است؟ مگر حکم، بدون استیذان به اجرا در می آید؟ و حکمی که هنوز استیذان نگرفته برای چه به محکوم بیچاره ای که در زندان به اندازه کافی دچار مصیبت و تیره بختی است، به طور غیر رسمی و شایعه وار گفته می شود؟۱

هم به اکرم و هم به آمنه گفته شده که نیمه اردیبهشت حکمشان اجرا می شود. آنها می دانند که برخی افراد به همراه وکیلشان در پی گرفتن رضایت - برای اکرم- حتا به بهای گزاف دیه، هستند. درواقع این، تنها امید زندگی شان است. پس چه دلیلی دارد که در چنین شرایطی به آنها گفته شود که به زودی اعدام خواهند شد؟!!!!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:9 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin