تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

۱- خدیجه مقدم عزیز آزاد شد. اما سوال همچنان برجاست که چرا او که یک فعال جامعه مدنی است و جز بهبود شرایط عمومی جامعه هرگز فعالیتی نکرده ، باید ۹ روز در بازداشت به سر ببرد!

۲- این روزها کمی درگیر آدمهایی هستم که هم خودشان و هم ما را در بن بست گذاشته اند. لیلا مافی که آخرین تستهای روان شناسی اش او را دارای هوش مرزی معرفی کرده، همچنان برای مصون ماندن از خانواده ای که با او تجارت سکس می کردند، نیازمند حمایت است. بزودی در اینباره بیشتر خواهم نوشت.

مورد دوم، اکرم مهدوی است. دوست عزیزم مینا جعفری وکیل اکرم، این روزها سخت در گیرودار کمک به این زن، به هر روش ممکن، از جمله جمع آوری دیه است. از او نیز بیشتر خواهم نوشت.

و بالاخره قصه تلخ تکراری اعدام نوجوانان؛ از بین محکومان به اعدامی که در زیر ۱۸ سالگی مرتکب جرم شده اند، وضع بهنام زارع این روزها بدتر از بقیه است.

بهنام زارع

 از بهنام قبلا نوشته ام و امیدوارم که حرف بیشتری هم برای گفتن باشد به جز این که اعدام بهنام با همه قوانین داخلی و بین المللی کشور ایران غیر قانونی است.

کشور ما امضا کننده کنوانسیون حقوق کودک است که ماده ۳۷ آن اعدام کسانی که در کودکی (تا ۱۸ سالگی ) مرتکب جرم شده اند را ممنوع کرده است. طبق معاهده دیگری که به معاهده وین مشهور است و کشور ما آن را نیز امضا کرده، تعهدات بین المللی نسبت به قوانین داخلی کشورها برتری دارند. با این همه قوانینی که باید حامی نوجوانان بزه کار برای ساختن یک زندگی بهتر باشد، بهنام روزهای سختی را در انتظار دار مرگ می گذراند.

متاسفانه تلاش نیکوکاران و حامیان حقوق کودک برای گرفتن رضایت از خانواده مقتول نیز تا کنون به نتیجه نرسیده ... امیدوارم بهنام همسرنوشت با ۱۱ نوجوانی که سال گذشته اعدام شدند، نشود!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 21:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حدود ۶۰۰ کنشگر جامعه مدنی و مطبوعاتی با انتشار نامه ای اعتراض خود را به بازداشت خدیجه مقدم اعلام داشته اند. در بخشی از این نامه امده است:

چه كسي باور مي‌كند كه خديجه مقدم امنيت ايران را به هم مي زند و موجبات تشويش اذهان ايرانيان را فراهم مي‌آورد؟ او، به هنگام دستگیری، در برابر این اتهامها در مقام دفاع از خود بهترین گواه را بر بی‌گناهی خویش آورده: "زندگی من بهترین گواه من است".

 

  انتظار و خواست ما اين است: "هر چه زودتر به بازداشت غيرقانوني خدیجه مقدم، این بانوی خير، نيك انديش، برابری خواه، صلح طلب و كنشگر جامعه مدنی ایران خاتمه دهید.

متن کامل بیانیه را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:4 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دانستن تجربه های دیگران در پیشرفت حقوق انسانی و مدنی به گمانم یکی از مهمترین تجربه هایی است که چراغ راه است. چراغ  راهی که می رویم به سوی بی مکانی که حقیقت است، مکان نیست و هم هست. هست چرا که سمت رفتن ما را جهت می دهد. و نیست چرا که حقیقت در منزلی نمی گنجد.

 بر این باورم که همه جوامعی که امروز چه در ساختار اجتماعی و فرهنگی و چه در ساختار سیاسی، دارای قواعد روشن و پیشرفته ای هستند، مسیری را طی کرده اند که امروز ما در حال پیمودن آنیم. دانستن این تجربه ها کم کمش داشتن دلگرمی است و بیشترینش استفاده از تجربه های مثبت دیگران و پرهیز از آزمونهای به خطا رفته آنان است و البته دلگرم بودن به این که در گذر تاریخ، این فقط ما نیستیم که در زدو خورد با هیولای تنازع بقا - بخوانیم بیش خواهی بشری- مجبور به نبردی تن به تنیم. نبردی هم با خویش و هم با دنیای صعب بیرونی. چرا که بقای ما تنها در پیروزی بر اوی بیرونی نیست. بسیاریم مایی که بر خود چیره نشده، فرو رفته ایم و مانده ایم و ...

ما تنها نیستیم و تنهاییم. تنها نیستیم، چرا که بسیاری ما هم به شمار است و هم به ذاتی که در ما مشترک است؛ ما حقوق برابری داریم. ما مثل همیم. و دودی که از هیمه خانه من بلند می شود، آسمان دیگران را هم رنگ می زند. و ما تنهاییم چرا که در بی خویشی خود محصوریم. در زمان و مکانمان محصوریم. در زبانمان محصوریم. در دردی - که البته مشترک است- محصوریم. در بی خبری محصوریم. در استبداد محصوریم. و استبداد زاییده ما و ما زاییده اوییم. استبداد در ماست. میهمان و هم میزبان ما.

دراز گفتم از سفری کوتاه. اینها که نوشته ام دستنویس سفری چند روزه است به کشوری که به داشتن حقوق برابر مباهات می کند. هرچند که در خیابانهای آن جا هم قدم به قدم رد پای استبداد را در دیوار ها و تندیسها و باروهای چندین صد ساله اش می بینی. اما آنچه برای من مهمتر از همه چیز بود، فراتر از قرارهایم با افراد و فعالان مدنی - که علت دعوت شدنم به آن کشور بود- تجسد حقوق فردی در رفتار اجتماعی افراد بود.

در سفر چند روزه ام به فرانسه، دیدارم با افرادی بود که یا در حوزه شناخت و تولید و توزیع آن، زندگی شان صرف تحقیق و نوشتن شده و یا در  فعالیتهای اجتماعی - حقوق بشر- حقوق زنان و حقوق کودکان- بنوعی سرآمد بوده اند.  گاهی فکر می کنم مساله حقوق بشر در کشوری مثل ایران یا پاکستان یا حتا کشورهایی چون مصر و تونس و سودان چقدر متفاوت است با مفاهیمی که در کشوری شیک مثل فرانسه، بیشتر به تعابیر لوکس شبیهند تا مفاهیمی واقعی و جاری در جامعه.

اما کمی که عمیق تر شوی، در همان دیوارهای بلند نوتردام و شوکت تندیسهای هزار چهره، رد پای دادخواهی قربانیان حقوق بشر را می بینی و می شنوی. پس می پرسی که آیا مردم آن گذشته را فراموش کرده اند که نگاهشان به جهانی که من در آن زندگی می کنم، چنین حیرت زده و ناباور است؟!

 البته مردم تاریخشان را فراموش می کنند. حتا دیوارها و دالانهای پر طمطراق پاریس هم تنها شکلی از گذشته را به یاد می آورند نه واقعیت رخ داده در پسشان را. وگرنه در همین پاریس مدرن امروز،  همان قدر خون ریخته شده که در هر شهر خون ریز دیگری. به گفته ای ۴ هزار نفر در یک روز و در یک مکان!  در این پاریس، همان قدر آدم اعدام شده که در هر جامعه ناقض حقوق بشر دیگری...

 پس چه شد که آنها لایه های سفت و سنتی مقاوم در برابر حقوق برابر را پس زدند و امروز آن را چموش رام شده در زیر پرو پای خود می دانند؟ چگونه حقوق برابر، مفهومی عام و همه گیر در اینجا شده است؟ فراموش نکنیم که من از مردم و مفهوم برابری در ذهن افکار عمومی سخن می گویم و کاری با دولت فرانسه ندارم. چرا که دولتها-در هر لباسی که بر تن کنند-  به عنوان مهمترین ناقضان حقوق بشر، محسوب می شوند. بنابراین حرف بر سر این این نظام سیاسی و آن دیگری نیست. بلکه سخن از مردم و حقوق عمومی است.  "حق" شهروندان،در برخی جوامع محدوده ای معین و روشن است که هم دولت مرز آن را می شناسد و هم خود مردم.

به طور مثال بیان اعتراض و انتقاد، و نشان دادن آن و اجازه بروز آن، خودش از شاخص های عام و عمیق شدن مرز های این حقوق شهروندی است و می شود از روی آن میزان آگاهی و آزادی عمل در حق خواهی مردم را تمیز داد. بی خود نیست که دانشجویان فرانسوی را معترض ترین دانشجویان دنیا می دانند. اعتراض عمومی همواره  نشان دهنده بدترین شرایط نیست. بلکه در بسیاری موارد نشان دهنده اجازه ابراز انتقاد از شرایط نامساعد است. و عکس ان هم در جریان است. نداشتن اجازه اعتراض عمومی الزاما نشانه بهبود اوضاع نیست بلکه می تواند نشانگر میزان سرکوب صدای معترض نیز باشد.

به هر حال نمی توانی مشعوف نشوی از دیدن کسانی که عمری را صرف این کرده اند که جامعه فرانسه یک گام به سمت انسانی تر شدن بردارد. به سمت همین جامعه ای که مفهوم نقض حقوق بشر در آن در قیاس با بسیاری از مناطق دیگر دنیا، تفاوتی چون ماه من و ماه گردون دارد. - یکی از ایشان که دیدارش غنیمتی بود زیرا تاریخی از تلاش برای حقوق انسانی را با خویش به هشتاد سالگی برده است، پروفسور روبرت بدینتر بود.

 روبرت بدینتر بود در کشور فرانسه و در افکار عمومی این کشور، نفوذ و محبوبیت فراوان دارد. او مردی است که زمانی در دستگاه اجرایی دولت فرانسه وزیر دادگستری بود و شرط پذیرفتن این پست و حمایت از رئیس جمهوری وقت فرانسه (میتران) را کمک به لغو حکم اعدام اعلام کرده بود. حکمی که به خاطر تلاش و پی گیری او در فرانسه و در دوران وزارت وی لغو شد.

بدینتر نمونه مردی است که اصلاحات اجتماعی و سیاسی را با منافع مردم گره زده است. محبوبیت بدینتر در فرانسه تنها به دلیل لغو حکم اعدام نیست.  او همواره از منافع عمومی مردم کشورش دربرابر دولت دفاع کرده است که آخرین آنها را باید دفاع از حقوق ارتشیان و کارمندانی دانست که طی لایحه دولت سرکوزی، مجبور به بازنشستگی زودرس بودند. دخالت او در نهایت به نفع کارمندان تمام شد. جالب این بود که او اطلاعات دقیق و وسیعی از وضعیت حقوق بشر در بسیاری از کشورها از جمله ایران داشت.

فرد دیگری که دیدنش برایم تجربه ای منحصر به فرد بود،  ژولیا کریستوا ؛ فیلسوف،روان شناس،منتقد  نویسنده و استاد دانشگاه پاریس هفت است. کریستوا از جمله نویسندگان پر و سر و صدایی است که نگاه فلسفی اش به فمیسنیسم و ادبیات، و نیز ابداع تئوری "بینامتنیت" در نقد ادبی- فلسفی او را زبانزد محافل فرهنگی فرانسه کرده و ترجمه آثارش به اکثر زبانهای دنیا از او چهره ای آشنا در اکثر جوامع ساخته است. همچنین نگاه واکاوانه او به سه نسل فمینیسم، او را در زمره تئوری پردازان مطالعات زنان، شاخص کرده است. زمانه زنان، نوشته معروف او در این باره است.

متاسفانه کریستوا با وجود مطالعات و تحقیقات و ارتباطاتی که درباره جنبش زنان در بخشی از آسیا دارد، می گوید که از جنبش زنان ایران چیز زیادی نمی داند. به گمانم بخشی از این مساله را باید به حساب مهجور بودن ایران در جزیره زبان فارسی گذاشت...

کریستوا نیز تاریخ زنده سیاری است که در دیداری نیم ساعته به سختی می گنجد. در فرصت اندکی که به خاطر دیر رسیدن من !!!! (بد شناس ترین روزم در پاریس) باقی بود، با او از زنان ایران و فعالیتهایشان در حوزه های فرهنگی و اجتماعی گفتم... دیدن او غنیمتی بود. با کریستوا  از لزوم ترجمه شدن مقاله ها، کتابها و تحقیقات زنان ایران به زبانهای دیگر از جمله فرانسه گفتم و امیدوارم تایید و تاکید او که نفوذ زیادی در جامعه دانشگاهی و فرهنگی فرانسه دارد، جنبه عملی هم بیابد.

از شخصیتهای دیگری که توانستم از نزدیک و در فرصتی کوتاه، با وی آشنا شوم، پروفسور ژیل کپل دین شناس و اسلام شناس معروف بود. او را در اتقش در بین انبوه کتابها، مجسمه ها و عکسهایی دیدم که هر کدام مربوط به یک کشور اسلامی بود. از مصر و الجزایر گرفته تا عراق و البته عکسهایی از دولتمردان  اسلامی ایران.

 اگرچه حوزه مطالعات آقای کپل، بیشتر شمال افریقا و بخشی از خاور میانه است و گرچه او به ایران هم رفت و آمد می کند، و گرچه شناخت من در گفتمان دینی، غیر تخصصی است، با این همه به گمانم شناخت آقای کپل از جوامع مسلمان قابل تامیم دادن به همه کشورها- از جمله ایران-  نیست. به طور مثال در گفته های آقای کپل متوجه شدم  شناخت او از وضعیت -حتی عمومی- زنان در کشورهای اسلامی شناختی کلی و قیاسی است نه جزئی نگر. در حالی که به نظر من زنان حتا در کشورهای تحت قانون اسلامی با هم تفاوتهای بسیاری در زندگی اجتماعی و مهمتر از آن در حقوق اجتماعی و سیاسی دارند.( البته تخصص و شهرت آقای کپل اسلام سیاسی است نه حقوق زنان.)

دیدن سفیر حقوق بشر فرانسه،  گروه زنان الجزایری اسود که در فرانسه فعالیت می کنند، دو عضو لیگ فدراسیون بین المللی حقوق بشر در حوزه  زنان و حقوق بشر (در بخش آسیا)، کمیسیون ملی حقوق بشر فرانسه (میشل فورست -  گزارش سالانه وضعیت حقوق بشر در فرانسه هر سال توسط این نهاد منتشر می شود) و چند بنیاد مدنی و غیر دولتی فعال در حقوق بشر (کودکان-زنان) و همین طور دیدن یک مرکز کنترل و مراقبت از نوجوانان بزهکار ،  از جمله دیدارهای دیگرم بود.

 وقتی به خانه بر می گشتم، یک سوال بزرگ همراهم بود؛ ما کجا ایستاده ایم؟ از کجا شروع کرده ایم و کجا ایستاده ایم؟ بار دیگر در این باور راسخم که روشهای عمومی کردن و مهم کردن حقوق بشر و هر حق دیگری در جامعه، نه تحمیل شدنی است ، و نه قابل صادر و وارد شدن. اما بدون شک ما در وارد شدن به فعالیتهای اجتماعی و مدنی، از یک مرحله پریده ایم؛ یا توان آن را نداشته ایم، یا نشده یا نگذاشته اند، اما به هر حال خلا آن موجود است. و آن نهادسازی است. گرچه در جامعه توسعه یافته ای مثل فرانسه تاکید بر هویت فردی و حقوق فردی است (این را در قانون کار پیشرفته و متمدنان آنها می شود به وضوح دید) اما در عین حال دستکم در یک قرن اخیر، نمی شود نقش نهادها و گروه های اجتماعی را در پیشبرد وضعیت مدنی نادیده گرفت.

در کنار اینها باید نقش جامعه مدنی قوی، قانون حامی فردیت، سیستم اقتصادی حامی منافع عمومی، آزادی بیان و آزادی اطلاعات،مطبوعات و رسانه های آزاد،  سواد نسبتا بالای عمومی، فرهنگ سازی از آموزش و پرورش، توجه به تاریخ و هنر و ....را در نظر داشت.  می شود همچنان نوشت و نوشت  از آنچه که می تواند میان ماه من و ماه گردون تبعیضها را کمتر کند!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 21:19 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خدیجه مقدم اگر چه به خاطر فعالیت داوطلبانه و حمایت مادرانه اش در کمپین یک میلیون امضا، و راه اندازی کمیته مادران این کمپین به همراه عده ای دیگر از زنان با تجربه تر کمپین، شهرتی مادرانه در حمایت از جوانان برابری خواه یافت، اما پیش از اینها فعالیتش در نفی جنگ و لزوم توجه به صلح طلبی، او را زنی و مادری که حامی زمین و فرزندان آن است معرفی کرده است.

وقتی 20 بهمن 1384، شهرداری تهران 12 هزار اصله درخت را در لویزان قطع می کند تا بزرگراه شهید زین الدین، علاج ترافیک سنگین شرق و شمال ش ق تهران شود، صبح زود خدیجه مقدم و جمعی از حامیان محیط زیست با پلاکاردهایی دردست راهی لویزان شدند تا با خیمه زدن در جنگلهای لویزان، مانع قتل بیشتر درختان شوند.

چون احتمال می دم برای بعضی از خوانندگان این وبلاگ دسترسی به لینک "روز" ممکن نباشد، متن کامل را در بخش ادامه مطلب می گذارم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:30 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خدیجه مقدم راهی حوالی ظهر امروز راهی بازداشتگاه عشرت آباد شد و آخرین خبرها حاکی است که عصر به بازداشتگاه وزرا منتقل شد.

خبر دستگیری خانم مقدم عزیز ما، در بهت و حیرتم فرو برده است. او را سالهاست که می شناسم. از اولین سال دانشجویی ام و عضویت در جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست. او را تا سالها تنها فعال محیط زیستی می دانستم. زنی جسور و نیک اندیش که در عین حال همیشه آرام حرف می زند. مهربان است و وقتی می خندد با خودت می گویی محال است این زن، دشمنی هم در زندگی اش داشته باشد.

در چند سال اخیر، او را بارها در اجتماع های زنان دیده ام. زنی محکم و مادری دلسوز. وقتی برای آزاد کردن زینب پیغمبرزاده راهی دادگاه شد و گفت : "من مادرش هستم"، از همانجا فکر تشکیل مادران کمپین یک میلیون امضا کلید خورد. او و جمعی دیگر از زنان داوطلب گروه مادران کمپین را تشکیل دادند. گروهی که باعث دلگرمی و تقویت روحیه جوانترهایی می شود که شاید برای وارد شدن به میدان فعالیتهای اجتماعی به حمایت مادری چون او نیازمندند.

 مادری که فقط به گوشت و خون نیست! کدام مادر بیش از او در حمایت از فرزندان وطن سینه سپر کرده است؟ او را همیشه در یک وضعیت به یاد می آورم. او می داند که چه می خواهد و راه رسیدن به آن را هم بلد است. خواه دفاع از فرزندان جنبش زنان و صدای برابری خواهی آنان باشد و خواه در لباس یک فعال استوار محیط زیستی در اعتراض به قتل درختان لویزان.

آخرین بار که دیدمش پشت درهای زندان اوین بود. در شبی که باید راحله و نازنین را اعدام می کردند. در هوای آن شب سرد زمستان اوین، از تلاشش برای گرفتن رضایت از اولیاء دم گفت. در برف و بوران راهی روستایی در استان اردبیل شده بود و گرچه با دست خالی برگشته بود ولی هنوز دلی پر از امید داشت. از زندگی راحله گفت. و از زندگی خیلی از زنانی که  زیر لایه های سنگین مرد سالاری له می شوند و گاه مثل راحله صبرشان تمام می شود و زندگی شان به سرنوشت یک متر طناب گره می خورد. چنان که سرنوشت محتوم راحله، گره خورد.

خدیجه مقدم زنی است آرام، شکیبا، منطقی ، اهل گفت و گو و بیان. او عضو کمپین یک میلیون امضا و عضو کمپین مادران صلح است. زندگی اش را وقف نیکی کرده است.

 سزای زنی چون خدیجه مقدم برخوردی چنین!! نیست!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:31 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin