سال نو پیشاپیش مبارک و خوشتر از سال کهنه باد.
اگر نمی توانم جواب پیامها و نامه ها را بدهم برای این است که اولا نیستم و نیز نمی توانم وبلاگم را ببینم ( به خاطر فیلتر شدن در شهرستان).
شنیده بودیم که خواستگارها اسید بپاشند... اما شوهر؟!
۲- یک سال از روز آزادی ما گذشت. سال گذشته این روز، ما بعد از سپری کردن ۵ روز در بند ۲۰۹، از اوین آزاد شدیم. می خواهم امروز از مینوی عزیزم؛ مینو (مرضیه) مرتاضی لنگرودی بنویسم. سال گذشته این روز، من و او جلوی مجلس شورای اسلامی بودیم. رفته بودیم تا کسانی که از پیش برای این روز دعوت شده بودند آنجا، گمان نبرند که فعالان زن، خودشان نیامده اند و ... من و مینو و خانم گوارایی عزیز با هم بودیم. ظاهرا بعضی از برادران حاضر ما را به نام می شناختند. وقتی پوتین سفت و سخت آشنا از پشت به ساق پای مینو می خورد و لنگان لنگان خودش را می کشاند. مامور فریاد زد: همه این آتشها از گور تو بلند می شود!
یک روز بعد که به دیدنش رفتم ، جفت پاهایش بنفش بود. از پاهایش عکس گرفتم و او هم قول گرفت که آن را منتشر نکنم! (یک شرط کوچک البته برای رد این قول گذاشت که امیدوارم اتفاق نیفتد)
مینو مرتاضی لنگرودی تنها زنی است - تا جایی که من می دانم- برای آن پرونده ۳۳ نفری ، به تحمل ۱۰ ضربه شلاق و ۶ ماه زندان!!!!! محکوم شده. من و مینو یک نسل فاصله سنی داریم. کلی اختلاف نظر داریم ، چه در مسائل ایدئولوژیک و چه سیاسی، اما هر دویمان در یک مساله مشترکیم و همین برای دوستی مان کافی است؛ هر دو زنیم و برای حقوق برابر تلاش می کنیم.
مینوی عزیز اولین کسی بود که مرا شرمنده کرد و روز ۱۳ اسفند زنگ زد تا به قول معروف"سرت سلامت" بگوید. امروز که به ۸ مارس پارسال فکر می کردم و آن روز وحشتناک! یاد مینو و محکومیت غیر منصفانه اش دلم را فشرد. این پست را برای او نوشته ام و به پاس دوستی و مهر مادرانه اش.و امیدوارم حکمش در تجدید نظرخواهی رد شود.
بیش از این اگر گفتنی بود، بعد از این خواهم نوشت.
سحرگاه ۱۷ اسفند- ۸ مارس
وبلاگ قشنگی داری. با تبادل لینک چطوری؟ به منم سر بزن.
۲- در کودکی گذاشتمش به حساب بچگی، بعد نوجوانی بود و غرور و از این حرفها، جوان سری هم که حال و هوای خودش را داشت و قابل توجیه بود. اما در اوان میانسالگی ( میانساله ام یا جوان؟ نمی دانم به هر حال بعد از گذر از ۳۴ سالگی)، همچنان خودم را آدم خیلی خیلی خیلی حساسی می بینم. آنقدر که گاهی فکر می کنم عجب حسود پلیدی هستم!
بحثم سر این نیست که : بلاخره باید کسانی باشند و فعالیت های حقوق بشری کنند، اون چیزی که برام سواله اینه : چطور می تونه کسی که می گه :
" رسوا ترین شدم
که نزدیک ترین راه بود به تو "
به سنگسار و اعدام مشغول بشه ؟"
این نامه تورج عزیز به منه . در این یک سال و اندی گذشته، این ایراد رو خیلی از دوستان و خوانندگان وبلاگم به من گرفته ان. یک علتش شاید عنوان وبلاگ منه که انتظار خواندن مطالبی در حال و هوای بارانی رو تداعی می کنه. یا این که مثل تورج عزیز که منو می شناسه و همیشه هم با لطفش شرمنده ام کرده، انتظار مطالبی کمی لطیف تر دارن.
یک واقعیت اینه که وبلاگها برای برخی از روزنامه نگاران وبلاگر، جای خالی رسانه ای رو پر کرده که شاید اونها باید این مطالبشون رو اونجا می نوشتن. مثل خیلی از مطالب من. این صفحه، رسانه منه. تنها رسانه ای که کسی در نوستن مطالبم مجبورم نمی کنه در مورد چیزی بنویسم یا چیزی رو کم و زیاد کنم. هیچ اجباری وجود نداره به جز خود خبر؛ متاسفانه اعدام نوجوانانی که زیر ۱۸ سالگی مرتکب جرم شده ان، با وجود این که غیر قانونی است اما اجرا می شه. سنگسار هم همین طور. اجراشون هم با فرار قانونی اتفاق می افته. یعنی استدلال هایی توام با تفسیر به رای از قانون. و این خبرها مثل خیلی از اخبار دیگه در رسانه های ما یا منتقل نمی شه و یا یک در میون منتشر می شه و اونم فقط در حد خبر. این مساله مهمه. از نظر من روزنامه نگار مهمه. رسانه ای هم ندارم که بتونم توش هم خبر این احکام رو بنویسم و هم اونو به نقد بگذارم. خب چرا از رسانه خودم استفاده نکنم؟
دوم این که باور کنین خیلی از این نوشته ها یا فعالیتها رو من انتخاب نکردم و نمی کنم. اگر بگم اونا منو انتخاب کردن لابد یه کمی گنده گویی به نظر میاد! ولی چه باور کنین و چه نکین من هم بدم نمیاد تو وبلاگم بیشتر شعر بنویسم یا روزمره هایی از جنس شعر، تا نوشتن از مرگ و اعدام و ... اگر اینها رو می نویسم برای این که چاره دیگری جز نوشتن ندارم. وقتی شما قلم دستته و خبر جلوی چشمت، و وقتی به تو زنگ می زنن و دست از دنیا شسته، کمک می خوان چه جوری می شه ننوشت؟ امیدوارم این، یه جور تعریف کردن به نظر نیاد! من فقط دارم از ناگزیری چیزایی که می نویسم، حرف می زنم. و اینها هم بخشی از واقعیت زندگی من شده، چه کنم؟
سوم اینکه تورج عزیز، هفته گذشته زنی مهمان من بود که تقریبا همشهری (هم استانی) خودته. دو سال پیش، او هر شب " از وحشت مرگ از جگر بر می کشید فریاد"( ببخشید که یک "ی" اضافه کردم به می کشد) و حالا با خانواده اش میاد پیش من مهمونی، کلی می گردیم، پارک می ریم، خرید می کنیم و .... "زندگی می کنیم". او امروز آزاد و رهاست. دو سال پیش قرار بود به بدترین نوع ممکن اعدام بشه؛ سنگسار. البته اون این روزا مشکلات فراوانی داره. مثل همه ما، مگه ما نداریم!؟ ولی زنده است و داره سعی می کنه به زندگی برگرده. این اتفاق تو همین دو سالی افتاده که شما از این وبلاگ بوی مرگ استشمام می کنین!
این چهره ی دیگر اون چیزیه که ازش نوشتی. پشت این چهره مرگ آلود ، اون میل به زندگی رو هم ببین!
پشت این نوشتن از اعدام ها و سنگسارها رنگ اون زندگی رو هم ببین. انصاف بده کم شاعرانه است؟ این که خود شعره!
اما به هر حال می دونم که خیلی از دوستانم از من بیش از هر چیز انتظار شاعر بودن- نوشتن شعر- دارن. شاید هم حق دارن. بخدا ما هم بدمون نمیاد فقط تو همون حال و هوا باشیم :)
و امیدوارم بشه که بشیم! با این همه چشم. سعی می کنم به وبلاگم رنگ دیگری هم بدم و خیلی هم ممنون از توجهتون.
امروز ۱۳ اسفنده. درست یک سال پیش در این روز من و ۳۲ زن دیگر در مقابل دادگاه انقلاب دستگیر شدیم و بعد از گذراندن چند ساعتی در بازداشتگاه وزرا ، به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شدیم.
در ۱۳ اسفند پارسال، پروین هم یکی از ما بود. دختری تو دار ، آرام و منطقی که اصولا برای کشفش باید وقت بگذاری. چون پشت این تصویر آرام دختری بسیار جدی و هدفدار نشسته است.
امروز باز هم ۱۳ اسفند است. ظاهرا بناست این روز برای زنان فعال ایرانی، روزی فراموش نشدنی در تاریخ معاصر بماند و هر سال از این باغ ، خبر تاسف باری برسد!
به فهرست گیرندگان جایزه اولف پالمه نگاه کنین. کدام یک از اونها برای مردمشون و برای فعالیتهایی که انجام دادن ، جز نام نیک آوردن؟
آیا ممانعت از خروج پروین اردلان با هیچ منطقی قابل توجیه است؟!
عجب حکایتی است!! از همه جای این کشور برای کمک به بچه هایی که مرتکب قتل شده اند و نیاز به کمک - چه حقوقی، چه خبری و چه رضایت گرفتن- دارند خبر می شویم. بعد از همشهری خودمان غافلیم!!
امروز خبر شدم که حدود سه ماه قبل - که تاریخش را هنوز نمی دانم- امیر هوشنگ فضل اله زاده را در خرم آباد تنکابن اعدام کردند. امیر هوشنگ عاشق خواهر دوست صمیمی اش شده بود. برادر غیرتی شده بعد از خبر شدن، با او گلاویز شد و چون ریز جثه تر بود، نتوانست آنچنان که می خواهد او را ادب!!!کند. پس رفت تا با دو دوست دیگرش برگردد.
برگشت و این بار نتیجه دعوا، افتادن امیرهوشنگ به زیر دست و پای دوستان غیرتی بود. کتک خورد و تهدید به چاقو شد. وقتی بر زمین افتاده بود ، او هم برای دفاع از خودش چاقو در آورد و با یک ضربه به پای دوستش زد. خون پا بند نیامد و مثل خیلی از این دعواهای خیابانی، تا طرف ضربه دیده به بیمارستان برسد، کار از کار گذشته بود...!
شنیده ام که مردم شهرمان برای گرفتن رضایت، همه کاری کردند. از التماس گرفته تا جمع کردن دیه و پیشنهاد آن به اولیاء دم. اما پدر مقتول به هیچ عنوان رضایت نداد و بالاخره در پاییزی که گذشت در بی خبری ما، خودش حکم را در ملا عام اجرا کرد!
آمده بودم اینجا که مطلبی بنویسم از مدرسه دخترم ... که این خبر؛ خبر بد رسید از اصفهان که حکم اعدام جواد که در شعبه ۹ دادگاه جزایی اصفهان صادر شده بود، صبح امروز اجرا شد.
جواد و رستم در یک دعوای لفظی درگیر شدند. دعوا به زد و خورد کشید و در نهایت منجر به مرگ رستم شد. دفاع جواد توسط وکیل تسخیری اش انجام شد که متاسفانه نتیجه ای هم نداد.
پیوست:
متاسفم برای دوستانی که به اینجا می آیند تا روزنویس آسیه امینی را بخوانند اما در عمل مواجه با اخبار تلخی می شوند که ممکن است "سیاه" تعبیر شوند. ولی مگر می شود ننوشت؟ بیش از هر چیز خودم از این سیاهی ناخشنود و ناراضی ام. اما یک جا باید این خبرها منتشر بشود که " جوادی که سال۱۳۷۹، ۱۶ ساله بوده و از نظر تعهدات بین المللی کشور ما که حکم قانون دارد، کودک محسوب می شد، مسوولیت کیفری ندارد و نمی تواند اعدام شود!"
و من یخ زده مانده ام که این بچه از چند سالگی کار کرده است که در ۱۷ سالگی خیاطی ماهر و حالا آبدارچی تر و تمیز زندان است. آبدارچی ای که هر کس گذارش به آن طرفها بیفتد نمی تواند بین او و دیگران فرق نگذارد!...
به زودی از اصغر بیشتر خواهم نوشت.
بپیوست:
محمد لطیف با کمک آقای محمد مجابی و جمع دیگری از دوستان توانستند از خانواده اولیاء دم رضایت بگیرند. به آنها هم - علاوه بر خانواده لطیف و دوست عزیز محمد مصطفایی- تبریک می گویم.
